۳۱ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

تعطیل است*

*تا...
شاید تا یک ساله گی ناژو!

صبوری تا کی؟

وسط این اتاقِ تاریک -که تاریکی اش چشمم را می زند- دراز به دراز افتاده ام، صورتم روی این بالشِ خیس؛ دارم دو دو تا چهار تا می کنم که آیا هنوز جانی در تنم هست و شانه هام توان هق هق دوباره اشان که این صدا را بشنوم؟

1

...
دیدم که شوق آمدن من،
یکباره ازدحام عظیم سکوت شد

*رویایی:دلتنگی ها

۳۰ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

مرگ- تابلو

...
دیگر
این تو نیستی کآواز می خواند
تو که نور بودی
نام خود را بگو
از میان فصاحت کامل سکوت
از میان خاکستر
نام خود را
بگو
*شاپور بنیاد

۲۹ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

شدیدا توصیه می شود

شنیدن صدای این خانم یکی از اتفاقهای مهم زندگی منه! که مدیون خدرو ام!

یابوی درون

گاهی بد نیست آدم به یابوی درونش بگه :" هُشششششششششش! کجا با این سرعت؟"

خاطره ی شب پاییزی با آقای روس

پاییز امسال شبی مهمان دوستی بودم. دیر وقت بود، رفتم سر کوچه که آژانس بگیرم. تنها راننده ی آژانس یه آقای مو بلوند بود که با یه لهجه ی غریبی فارسی حرف می زد . آدرس رو که به مدیر آژانس گفتم، گفت:" من اونجا رو بلد نیستم.نمی رم!" اما یه مرتبه نظرش عوض شد و گفت " باشه، می برمت"
تو راه بی مقدمه پرسید:" چی می خونی؟" گفتم:"زبان شناسی" ! گفت:عالیه و بعد هم کلی حرف زد از زبان و سیاست و ربط و رابطه اشون. و گفت که چندین زبان می دونه. از من پرسید:" تو چی بلدی؟" گفتم:" فرانسه! un peu!" شروع کرد فرانسه حرف زدن. بعد هم از ادبیات فارسی گفت و آرش کسرایی رو خوند و خوند و از اخوان گفت و شاملو.
من هم هاج و واج مونده بودم که این آدم که می گفت دکترای زبان شناسی گرفته از فلان دانشگاه آلمان، که روس بود، و این همه فارسی رو خوب می دونست ، اینجا پشت رل، راننده ی آژانس؟ گفت می خوام تو بطن مردم باشم. گفت کارمند یه جاییه!
پیاده که شدم، گفت:"ماموریت من اینجا تمومه! ببین جوون! سال آینده، سال شماست، ایران یه تغییر اساسی پیش رو داره ..."
اون شب، حتی بارقه ی امیدی برای تغییر تو دلم نتابید. حتی به خنده به دوستم گفتم " هر بار من میام اینجا یه داستانی دارم با راننده ها" و حرفهای اون آقاهه یادم رفته بود تا دیشب که نت هام رو ورق می زدم...

توصیه می شود

la fille sur le pont
the story of pleasure and fear

۲۸ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

یاد


و به یاد بیاور
که زندگی من باد است...

*به یاد آینه ی خانه ات

۲۷ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

back!

27 ام شد به سلامتی!
برگشتیم به لونه ی خودمون!
به خباثت و موزیک و فیلم وشعر و بد غذایی و ریخت و پاش و گاه شاید اندکی تز مشغول می شویم.

* با تشکر از خواهر خانوم جون و یارش که این همه باشون خوش گذشت.

۲۶ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

شاید از بدیهیات...

فرق هست بین دوست داشتن و مرعوب شخصیت کسی شدن.
خیلی دیر فهمیدم این رو، خیلی دیر...

شب بی جنبش بی حوصلگی

رحم کن
دست تو پرپر شدنو می فهمه
رحم کن
چشم تو ایثار منو می فهمه...

*اینجا بشنوید!

۲۵ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

منگم...


کاش می فهمیدم پر شدن کدوم حفره ی روحمه که حالمو خوب می کنه...

۲۴ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

ناشناس! باز هم ناشناس!

قابل توجه همه ی ناشناسان عزیز!
اینکه من آپشن کنترل نظرات رو فعال کردم یه دلیل داره: به عنوان نویسنده ی این وبلاگ این حق رو برای خودم محفوظ می دونم که اولین کسی باشم که نظرات رو می خونم. طی این تقریبا یک سال دقیقا 4 کامنت رو پابلیش نکردم. اولی رو به این خاطر که به من ربطی نداشت، سراغ یکی دیگه از وبلاگ نویسها رو از من گرفته بودن. و سه تای بقیه هم که خیلی شخصی بودند یا دلیلی برای پابلیش کردنشان نبود( نامه ی فلان خانم به همسرش ربطی به پست فریاد من نداشت). بد و بیراه ها و کامنتهای بعضا بی ربط رو هم، همه رو پابلیش کرده ام.اینکه به اسم ناشناس همچین نظری* نوشته بشه به نظرم نشان ضعف شخصیت اون آدمیه که از پذیرش مسوولیت نظرش هم می ترسه. این وبلاگ حریم شخصی منه. خودم رو سانسور نمی کنم، دیگران رو هم. اما خودتون برای خودتون ارزش قائل باشید. نمی گم واسه نظر ناشناس ارزش قائل نیستم اما هیچوقت این دسته کامنت گذارها رو جدی نمی گیرم. بعضا البته اون قدر ها هم این آدمها برام ناشناس نیستند...

..................................................
*ناشناس: حالم از خودم داره به هم میخوره با این که صاحاب مزخرف این بلاگ نظرات منو تایید نمی کنه بازم براش کامنت میزارمممم!!!!!!بی شعوریم حدی داره حالم از خودم به هم میخوره....!!! دکی!!!

۲۳ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

اه! اعصاب ندارم!


یه کار جالبی که آدم می تونه بکنه اینه که وقتی احساس کرد داره یکی رو به هر دلیلی از دست می ده، به جای اینکه بگرده ببینه چی باعث این فاصله شده، راه آسونه رو انتخاب کنه: سریعا یه نفر دیگه رو بخوابونه تو آب نمک واسه روزهای مبادا!و به شخم* مبارکش هم نباشه که اونم یه سر رابطه است و جسارتا احتمالا قصوری از اون هم سر زده.
یه کم مسوولیت سرمون بشه بد نیست به خدای مجید!راحت طلبی هم حدی داره!

* شخم حسن تعبیر خود ساخته ی منه واسه واژه ی نامانوس تخم که بار جنسیتی داره.

۲۲ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

فرياد

نبرد تاريخي شاهنامه در اين ديار سر تمام شدن ندارد. فرياد از اين پير سالاري و جوان كشي...

۲۱ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

نیستی که ...

ینی امشب دقیقن کم داشتم تو رو. که با پک و پوز آویزون و لخ لخ کنان بیام پیشت و در اتاقت رو بزنم و بگم بیا پیشم و بیای و کلی حرف بزنم بات و کلی حرف بشنوم ازت و یه کم ته دلم قرص بشه که اوضاع اونقدرها هم بد نیست.
آخه امشب که نیست فقط. نبود فقط. این همه وقته رفتی. این همه دور...

۱۹ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

دستهایت


در میان دستهایت
تبعید
می شود وطنم

*سعادالصباح
روایت من اما این است:
در میان دستهایت
تبعید می شود
وطنم

my accusation

You just want things to be resoleved so you can have simplicity back!
Doubt*

۱۸ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

...


مخم تعطیل شده!

تا صبح 27 ام!

چند شبه امشب؟
که بالکنم، بوی گلهای اتاقم، تختم، کتابهام رو ندارم؟

دلم واسه تنهایی هام،
واسه اتاقم تو امیر آباد تنگه!
دلم تنگه!

۱۶ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

آی تو!


همه ی همه ام رو جا گذاشتم تو پناه شونه ی دیشبت!
و برگشتم!

۱۳ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

چنینم...

بعد خوب، بعدِ سه ماه اومدم خونه!
بعد سه ماه با بابام آشتی کردم.
بعد سه ماه یه دل سیر با داداشها کرم ریختیم و هر و کر کردیم.
بعد n وقت یه دل سیر ویوا دیدم و فش فش کردم.
تو راه موضوع تزم رو نهایی کردم.
یه پرده ساز زدم که دو ماه دیگه صداش در می آد و هر لحظه بش فکر می کنم دلم غنج میزنه!
کار هم که پیدا کردم قبل اومدن!
چه مرگمه هنوز جسارتن که ته ته دلم یه غم نرمی هست؟؟؟