۱۳ تیر ۱۳۸۸

چنینم...

بعد خوب، بعدِ سه ماه اومدم خونه!
بعد سه ماه با بابام آشتی کردم.
بعد سه ماه یه دل سیر با داداشها کرم ریختیم و هر و کر کردیم.
بعد n وقت یه دل سیر ویوا دیدم و فش فش کردم.
تو راه موضوع تزم رو نهایی کردم.
یه پرده ساز زدم که دو ماه دیگه صداش در می آد و هر لحظه بش فکر می کنم دلم غنج میزنه!
کار هم که پیدا کردم قبل اومدن!
چه مرگمه هنوز جسارتن که ته ته دلم یه غم نرمی هست؟؟؟

۶ نظر:

parisa گفت...

بگم؟
نه؟! بگم؟
بگم؟.....

ali گفت...

سلام
بذار یه حدسی بزنم!!!!!

از این که ادم بد وعده ی گندی هستی احیانا احساس گناه داری!!! (یه کم ته دلت)

شقایق گفت...

علي جان احتمالا دست پيش گرفته ايد! نه؟

برزگ گفت...

علی جان ایشون دکترای فوق حرفه ای گند وعده گی دارن.عجالتاًاگه خلف وعده دیدی بگو!تازه شم:خیلی به احساس گناهت خندیدم...

برزگ گفت...

بگم؟
من اصولا عاشق اون صداهاییم که موقع تمرین از ساز بیرون میاد....به من بگو..آف آف

شقایق گفت...

برزگ جون! علی جان خان دست پیش گرفته اند! من خلف وعده نکردم. ایشون رسم مهمون نوازی رو به جا اوردن!