صدا

آن که بر در می کوبد
صدای من است
خسته و خراشیده
از کوه ها و بیابان های دور گذشته است
صدایم را بشنو
روزهای بسیار است
دراز کشیده ام در این اتاق
و موریانه ها را تماشا می کنم
که بر اندام جوانم قدم می زنند
موشی در سرم خانه کرده
و مغزم را می خورد.
شبهای بسیار است
دراز کشیده ام در این اتاق
انگشتانم پوسیده
کلمات بر لبانم خشکیده
تنها
صدایم از دریچه گریخته است
آن که بر در می کوبد
من گرگ خیالبافی هستم/الیاس علوی

ممنوع من

آن شب که اشکهام چکیدند روی دستهات و گفتم که دیگر نمی توانم...همان شب که گفتی ذهنت تغزلی شده از پس یک سال فقط شعر خواندن... همان شب که هشت ماه از آن یک سال گذشته بود...همان سپیده ای که از پس یک شب تمام ناشدنی یک واژه ، حتی یک واژه واژه نشد... همان شب تا همین امشب هیچ شعری شعر نشد... تا همین امشب...
بخند ممنوع من
که با هر بوسه، هزار تازیانه می نویسند
فرشتگان شانه ها
که هیچ دستی آن ها را لمس نکرده است
فرشتگان حسود
همه چیز را خواهند نوشت...*
من گرگ خیال بافی هستم/الیاس علوی

این لوح سپید

امشب را همان بهتر که به سکوت برگزار کنم! قرار بود بیایی همان دو ساعت پیش آمده بودی...

آقایان عزیز!

"خوب منم مَردم" هیچ وقت توجیه خوبی واسه هیچ کاری نیست!
کلیشه نسازید از خودتون! پای کارتون وایسید!

در باب استدلال!

You can not reason a person out of some thing he has not been reasoned into.

Jonathan Swift

یه سوال

از خواننده های این جا کسی می دونه متن کامل سخنرانی ها و مصاحبه های رئیس جمهور! رو می شه از کجا گرفت؟ کسی آدرس بلاگش رو داره؟
سایت ریاست جمهوری بالا نمی آد در ضمن! ایراد داره!

جنایت ما عين خيانت ماست و بلعكس!

نق مي زنم كه حالم هيچ خوب نيست. كه كار دانشگاه و تزم گير كرده و طبق معمول همه چيز را به همه چيز مي بافم و تراژدي اي نگفت مي سازم از زندگي اين روزهام. مي گويد سورپرايز دارم برات. تن مي زنم! مثل هميشه! مي آيد و سر از خانه هنرمندان در مي آورم! سالن شماره ي دو! آگاممنون غني زاده! 75 دقيقه شگفتي خلص! مي خندم هم از ته دل! دلم هم مي خواهد دقيقه ها براي جواد نمكي دست بزنم و هورا بكشم!
بيرون كه مي آييم خوب خوبم. انگار كه من نبوده. يك ريز حرف مي زنم. نگاهش آرام مي شود...
پ.ن. لازم نيست بگم كه حتمن بريد ببينيد نمايش رو ديگه؟هست؟

قرمز- سبز

سر چهارراه بهشون می گم:"وایسین قرمزه!"
سرشون داغ از بحث نیم ساعت پیش می گن:" به سبزی خودمون رد می شیم!"

و من یاد بی کله گی های خودم می افتم که به قول تو" به نیت تصادف قربه الی الله" همه ی قرمزها را سبز می دیدم و رد می شدم.
از کی این قدر محتاط شدم؟...

تشخیص

داداشها بیماریم را تشخیص دادند:
"نمی گرخی!"

تو هم پیشتر می گفتی...

آیا؟

جایی را می شناسید بشود دو روزی رفت گم شد؟

آدمی که منم

من آدم خط و نشان نیستم! آدم موضع گیری! آدم شرط و شروط! آدم حذف کردن نیستم!
آدم حذف شدن اما؟ چرا آدم این یکی هستم!

در نفی تن

مربی پرورشی امان یک روز صبح سر صف، پشت بلندگو خط و نشان می کشید که مقنعه ی کوتاه اگر بپوشیم ال می کند و بل! که فلسفه ی مقنعه این است که پستی و بلندی بدنمان را بپوشاند از چشم نامحرم، که کوتاه باشد این نامحرمان گرگ چه می کنند و چه می شود... روپوش های گشادمان هم فلسفه اش همین بود، کفش ها و جورابهای تیره هم...
عاشقیِ درست هم می گفتند و توی کله امان کردند که فارغ از تن است و خواهش ارو.تیک. که مردی که بخواهدت خانه اش نمی بردت، که تا جاری شدن خطبه ی عقد خیال تنت را ندارد. که مردی که "مرد" باشد برای "خودت" می خواهدت نه "تنت"...
آقای دکتر نمی دانم کی، چند شب پیش در رسانه ی ملی فرمایشاتی داشتند در باب اینکه زن درست، لباس کار می پوشد و آرایش نمی کند که مردان بیگانه به بدن و چهره اش نگاه نکنند. که اگر زنی بیرون، نگاهی را به سمت خود بکشاند حتمن زن بدی است، که لابد قصد بر اندازی بنیان خانواده را کرده. که زن درست خوب مسلمان جوری می آید و می رود که کسی نگاهش نکند. بماند که همین آقا بر این باور بود که همین زن خوب ِکاریِ نجیب در حریم منزل باید یک پو.رن استار تمام عیار باشد...
همه ی اینها را که مرور می کنم می بینم این حضرات هر کاری کردند تا تنمان را نفی کنند؛ که ارو.تیسم را از زندگیمان حذف کنند و منحصرمان کنند به نهادی که مجاز می دانند. تعریفمان کردند، دو پاره امان کردند، انگ زدند، اخراجمان کردند، بد کاره و هرزه و فتنه گر نامیدندمان، به جرم اینکه ما نسل سرکوب شده ی جنگ دیده ی نفی شده، مردِمان را خودمان تعریف کردیم، نهادهامان را خودمان ساختیم،بوسه هامان را مخفی نکردیم، لذت تنمان را دوست داشتیم و به رغم همه جور طعن و تحقیر و انگ و بدنامی، تنمان را به مهریه ی حلال آقایان نفروختیم و عشقمان را وجه المصالحه ی داد و ستد نکردیم. رنجش را هم کشیدیم، دردش را هم به تن خریدیم.و اینطور هاست که حالا جواب سوالم را پیدا می کنم. باید هم از این نسل جسور بترسند و برایش برنامه های آنچنانی بسازند که ارشاد شود. باید هم از از هم پاشیده شدن نهادی که سی سال برایش هزینه کرده اند بترسند. از بر باد رفتن ایمان نرینه هاشان با پستی بلندی تنمان، بی اعتقادی مان به کلمات عربی که حلال و حراممان می کند... باید هم بترسند... خوابتان آشفته شده؟...آشفته تر هم می شود...

داستان من و تزم!

کله شقی هم حدی داره!
نداره!
برای من نداره. فوق، آخرش اخراجم می کنند. دل که نبسته ام. به جهنم.
فرم قبلی را پاره کردم، ریختم دور.
رفتم گفتم نمی تونم! قد من نیست.
گفت بنویس!
امروز رفتم دادم بهش.
گفتم : استاد! رد می شه یعنی؟
گفت: نه! من هستم!
اضطراب و خشم و خستگی و کابوس شده خلاصه ی شقایقی که منم...

شبانه

نرم نرم که گرما زیر پوستت بدود و کسی نباشد که سنگینی سرت را بر شانه اش یله کنی، آن وقت است که تلخی، زهر می شود به کامت! هر چقدر هم که تنهاییت سرشار باشد و بس باشی برای خودت، مستی حریف می خواهد...

خیالتان تخت!

حس مالکیت برای من مدتهاست که مرده! برای همین است که نه رقیب عشقی می شوم، نه رقیب عشقی می بینم!