۷ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

آدمهای با معلومات/ آدمهای خوش فکر

من هیچ وقت راستش نتوانستم هیچ چیزی را درست و درمان به حافظه ام بسپارم که جزو محفوظات ذهنیم باشد. حتا از شعرها هم دست بالا طرحی در ذهنم به جا می ماند و دیگر هیچ. شماره تلفن؟ هرگز! هیچ وقتِ عمرم شماره خانه مان هم یادم نمی ماند. می گویند هم تقصیر من نیست. کارکرد ذهنم این طوری نیست. حسرتی هم ندارم. توی بحث و جدل خیلی سختم نمی شود که وقت وقتش با کوت کردن نمی توانم میخ سفت تری بکوبم. باورم این بوده که ایده ای اگر درست درمان جذب ذهنم شده باشد در چارچوب تجربیات زیسته ام جایش را پیدا می کند و جزء جدا افتاده ای نخواهد بود شناور بین ایده های دیگر. راستش این منتهای آرزویم بوده همیشه وقتی ازکسی چیزی می خوانم که به دلم می نشیند. به پلیجریزم - سرقت ادبی- اما متهمم نکنید. به اسم خودم چیزی را نمی نویسم. این با ملکه شدن یک باور فرق می کند.
از عادتهای بدم هم این است که وقتی کسی زیاد کوت می کند -هر چند به جا و درست- گوشهام دیگر نمی شنوند. دست خودم هم نیست. باید به عینه ببینم که این آدمِ با معلومات که جلوم نشسته ، به همان اندازه خوش فکر هم هست. گرچه هیچ کدام الزامن لازم و ملزوم آن دیگری نیست. هیچ هم نمی فهمم این مرز بندیهای ذهنی من تا کجا قرار است تنها ترم کند از این که هستم. قضاوتم نکنید پس. من آدمهایی که به خودشان نزدیک ترند را به خودم نزدیک تر می بینم صرفن.

۵ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

adore

Every woman adores a Fascist,
The boot in the face, the brute
Brute heart of a brute like you.

Sylvia Plath

۳ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

جنون

سالهای لیسانس توی پسرهای دانشکده پیچیده بود که فلانی مودیه، نمی شه باش طرح دوستی ریخت. بعد ها هم می گفتند. همه ی این سالها این حرف روی نِروم بود. چون ایماژم از خودم آدمی بود بدون تناقض ، منطقی و قابل پیش بینی! اگه کسی بهم می گفت مودی می توانستم دل و روده اش را سفره کنم. با همین خشونت!
امروز کنار قفسه ی کتابهام زانوی غم بغل کرده بودم. یک مرتبه دست بردم رمانی که خیلی وقته گذاشتم واسه ی خواندن را برداشتم و بعد از خواندن یه فصل خوب ...قطعن واضحه که من در چه جهانی سیر می کردم از همسو شدن یک باره ی همه ی نیروهایی که تا نیم ساعت قبل داشتند تن و روانم را می دراندند. این سالهای تنهایی این وقتها می زدم به دل شیب امیر آباد، قل می خوردم تا چهارراه و بعد هم یک وری می شدم که میلم می کشید. کسی هم نبوداین تغییر خلق را به روم بکشد. امروز یک مرتبه نگاههای سرگردان مامان از این نیشِ بازِ بسته نشدنی برم گرداند به همان سالهای دور...
وقتی دانشجوی ادبیات انگلیسی شدم 18 ساله بودم. آدمی منظم، به غایت منطقی با کارنامه ای پر از 20 های ریاضی و فیزیک و هندسه. عاشق معماری و وازده از کنکور جمعه ی بعد از 18 تیر! معماری کجا، ادبیات انگلیسی کجا! یک سال تمام دست و پاهام را می کشیدم روی زمین و می رفتم دانشگاه. سال دو بود که یک کم کمر راست کردم و بوی کتاب کهنه ی دانشکده ی ادبیات جندی شاپور شد بوی اتاقم هم. لذتِ زدن از کلاسها و نشستن توی باغ وسط دانشکده و هی خواندن و خواندن و لبریز بیرون زدن، و غم حسرت کلاسهای دانشکده ی معماری موجود غریبی ساخته بود از من. حق داشتند لابد آدمهای آن سالها که مودهای تغییر کننده ام را می دیدند و این طور قضاوتم می کردند. آن تریست /غم به معنای فرانسوی اش/ با ار.گاسم های ذهنی من در تضاد محض بود. آدم جنون زده ای بودم این طور که وارد آن باغ می شدم با عجله و بی حواس و بیرون می آمدم با کش و قوس بعد از یک عشق ورزی عالی. یا آنطور که دوان دوان، بی دلیل یک مرتبه ای جیم می شدم به هوای کتابهای زیر بغلم ...
مودی؟ نه ! هنوز هم باورم نیست. بیشتر جنون زدگی است اینطور غرق ادبیات شدن به گمانم. هنوز حسرت معمار شدن هست با من. اما هنوز این جنون را با همه تنهایی و درک ناشدنی بودنش بیشتر دوست دارم...

۱ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

...

یه عاشقانه ی بی سر و صدای بی حاشیه ی بی خانواده ی بی مُهرِ گم، در چهار دیواری ای گوشه ی این شهر بی در و پیکر خواست زیادی نبود. خواست زیادی نیست...

۲۹ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

جسم های بی واسطه

دوست داشتن های بی جسم، رابطه های محکوم به فنا را رقم می زنند. لازمه ی هارمونیِ دو سر رابطه با همه ی نا هماهنگی اشان این است که گاهی زبان بی کار باشد و این یعنی بی واسطه مواجه شدن! مشاجره ها را گاهی باید سپرد به جدال تن ها، دوستت دارم گفتن ها را به سرانگشتان و خواب موها، نگرانی ها را باید ریخت در نی نی مردمک ها، پرپر زدنها را در به آغوش کشیدن های وقت و بی وقت، دل خوری ها را در بی میلی دستها... همه اینها را اگر سپردی به زبان که ناتوانی اش گفت و گو ندارد، از پسش ناموزونی جلوه می کند. وقتِ نگرانی، صدای پشت خطت همه اش حامل غرغر می شود و دوست داشتنت تکرار مکرر یک جمله ی ساده ی دستوری. همین طور هاست که وقت درد یا شادی، وقتی منفک از بافتی، فهمیده نمی شوی و به دل می گیری و باز تکرار از پس تکرار. " تو هم نمی فهمی! آنروز ندیدی! آن شب نشنیدی!" سرآغاز همه ی دردسرها و بریدن ها و چشم گرداندن هاست برای گوشه چشمی نگاه هم درد.

پ.ن:این ها که می گویم تجویز تن نیست برای استمرار رابطه.همه ی المانهای یک رابطه ی خوب را بگذاریم کنار، این نوشته در حکم تفسیری است از آزمون یک متغیر.

۲۸ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

لحظاتی هست

لحظاتی هست
استخوانهای اشیا می پوسد
و فرسودگی از در و دیوار می بارد
لحظاتی هست
نه آواز گنجشک حَمَل
نه صدایی صمیمی از آن طرف سیم
و نه نگاه مادر در قاب
قانعت نمی کند
زندگی قانعت نمی کند
وتو به اندکی مرگ احتیاج داری
من گرگ خیال بافی هستم/ الیاس علوی


۲۷ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

سوگ

برگشتی پی آن آدمی می گردی که روزهای نبودنِ در عین بودنت فقط نگاهت کرد و حرفی نزد؛ که مگر بفهمی. ندیدی همان روزها با دست خودم از خرابه هام قطعه قطعه پازل این شقایقی را کنار هم چیدم که می بینی. ساخته که شد رفتم.این همان نیست که آمده ای پی اش و بی دلیل نیست که پیداش نمی کنی. این آدم جدید هیچ چیزش به آن شیفته ی شوریده نمی ماند. منگ می زند و شور و شیدایی آخرین واژه های واژگان دلش هم نیست. دلم غنج می زند برای آن هیات پیش از فرو ریختن.از دست کسی اگر بر می آمد به هم آمدنش کار کسی جز تو نبود...

۲۱ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

فرصت

خبرها می آید و می نشیند روی دلم. همینطور با هر دم و بازدم سنگینی دلم را حس می کنم. همینطورهاست که حواسم هست دل بدهم به حرفهای آدمهای اطرافم. ببینم و بشنومشان. همه اش می ترسم که دیر بشود. دیشب هم خواب دیدم بهم گفتند شش ماه فرصت داری و بس. احساس رهایی عجیبی می کردم. رهایی از اینکه دیگر لازم نیست نگران آینده ام باشم، یا غصه ی بلند پروازی های از دست رفته ام را بخورم، یا فرمان های مغزم را اجرا کنم که یک به یک خلاف منطق دلم است. احساس کردم وقتش است برگردم و یک دل سیر عاشقی کنم و ببوسم و ببویم تا حسرتی به دلم نماند آن زیر. همه اش هم زنگ زدم که بگویم به کسی این حس را. نشد. اصولن که وقتی پر از حرص و ولع گفتنم هیچ حرف درستی که منطقی داشته باشد از حنجره ام خارج نمی شود. همین طور ها دست و پا شکسته گفتم و کاش حرفی نمی زدم که باز مثل همیشه به دلم نماند که کاش نمی گفتم. یا دست کم کاش تو سکوت می کردی...

۱۷ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

مرگ

سیلویا پلات با فر گاز خودشو کشت. ویرجینیا وولف تو رودخونه. ارنست همینگوی با تپانچه. یا تفنگ شکاری؟ به هر حال با چیزی فالیک ترتیب خودشو داد.

گریت با خودش فکر کرد مضحکه ها، واقعا. زنها که خودکشی می کنن واضحه که می خوان برگردن به رحم. گرمای فر، جریان آب رودخونه، کرختی نرم و آرام بخش قرص، مثل خواب رفتن.

اما مردها خودکشی شون هم عین آشپزیشونه :نمایشی و شلخته . مغزشون رو پریشون می کنن ، از آسمان خراش ها خودشون رو پرت می کنن ، رگشون رو جر می دن. خون و دل و روده اشون همه جا پخش می شه. شکی نیست که این یه دلیل داره و اونم اینکه مطمئنن خودشون نباید این گنده کاری رو جمع و جور کنن. همیشه یه زنی هست که این کارو بکنه.

گریت یادش اومد که آنا کارنینا خودشو انداخت زیر چرخ قطار. این هم قاعدتا گنده کاری داشته. اما یه نویسنده ی مذکر بوده که وادارش می کنه به همچه کاری. حتم شکسپیر زنها رو بهتر از تولستوی می شناخته. اوفلیای بدبخت متل هملت با شمشیر از بین نمیره . آروم توی یه رود غرق می شه. و جولیت هم زهر رو ترجیح می داد اگر رومئو چیزی واسش جا می ذاشت- ظاهرا شکسپیر مردها رو هم بهتر از خیلی دیگه از نویسنده ها می شناخته. به این ترتیب جولیت چاره ای جز خونریزی کردن نداشته.

زنها اساسا از خون خوششان نمی آید. گریت پیش خودش فکر کرد مردها هم همینطور می شدند اگر قرار بود هر ماه لباس زیرشان را به این خاطر بسابند...

پذیرایی از فرشته ها/ماریتا ون در ویور

ترجمه ی این رمان رو تابستون شروع کردم. پروژه ی نجات بخشی بود برای من در اون روزها. فصل اول و دومش را همان روزها به سرانجام رساندم. و بعد هم که رها شد به امان خدا و فراموش که نه اما رفت کنار باقی کارهای نیمه تمام تا به تزم برسم و ترجمه ی یکی دو داستانی که قراردادشان را بسته بودم. امروز رفتم سراغش و در کمال ناباوری دیدم که تمام فایلهای مربوط بهش پاک شده. فولدر خالی خالی بود. و من هیچ بک آپی ندارم. همه ی دارایی ام یک هارد کپی از فصل اوله که نهایی شده. همین. برای حال این روزهام این بدترین اتفاق ممکن می تونست باشه. عزادارم رسمن...

۱۳ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

چقدر دوستم داري؟

وقتي سوالت از دوست داشتن "چطور" باشد نه "چقدر" حاصلش مي شود همين مني كه ديگر دلش نمي خواهد كسي دوستش داشته باشد...

۱۲ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

...

در گریز ناگزیرم...