۱۷ بهمن ۱۳۸۸

مرگ

سیلویا پلات با فر گاز خودشو کشت. ویرجینیا وولف تو رودخونه. ارنست همینگوی با تپانچه. یا تفنگ شکاری؟ به هر حال با چیزی فالیک ترتیب خودشو داد.

گریت با خودش فکر کرد مضحکه ها، واقعا. زنها که خودکشی می کنن واضحه که می خوان برگردن به رحم. گرمای فر، جریان آب رودخونه، کرختی نرم و آرام بخش قرص، مثل خواب رفتن.

اما مردها خودکشی شون هم عین آشپزیشونه :نمایشی و شلخته . مغزشون رو پریشون می کنن ، از آسمان خراش ها خودشون رو پرت می کنن ، رگشون رو جر می دن. خون و دل و روده اشون همه جا پخش می شه. شکی نیست که این یه دلیل داره و اونم اینکه مطمئنن خودشون نباید این گنده کاری رو جمع و جور کنن. همیشه یه زنی هست که این کارو بکنه.

گریت یادش اومد که آنا کارنینا خودشو انداخت زیر چرخ قطار. این هم قاعدتا گنده کاری داشته. اما یه نویسنده ی مذکر بوده که وادارش می کنه به همچه کاری. حتم شکسپیر زنها رو بهتر از تولستوی می شناخته. اوفلیای بدبخت متل هملت با شمشیر از بین نمیره . آروم توی یه رود غرق می شه. و جولیت هم زهر رو ترجیح می داد اگر رومئو چیزی واسش جا می ذاشت- ظاهرا شکسپیر مردها رو هم بهتر از خیلی دیگه از نویسنده ها می شناخته. به این ترتیب جولیت چاره ای جز خونریزی کردن نداشته.

زنها اساسا از خون خوششان نمی آید. گریت پیش خودش فکر کرد مردها هم همینطور می شدند اگر قرار بود هر ماه لباس زیرشان را به این خاطر بسابند...

پذیرایی از فرشته ها/ماریتا ون در ویور

ترجمه ی این رمان رو تابستون شروع کردم. پروژه ی نجات بخشی بود برای من در اون روزها. فصل اول و دومش را همان روزها به سرانجام رساندم. و بعد هم که رها شد به امان خدا و فراموش که نه اما رفت کنار باقی کارهای نیمه تمام تا به تزم برسم و ترجمه ی یکی دو داستانی که قراردادشان را بسته بودم. امروز رفتم سراغش و در کمال ناباوری دیدم که تمام فایلهای مربوط بهش پاک شده. فولدر خالی خالی بود. و من هیچ بک آپی ندارم. همه ی دارایی ام یک هارد کپی از فصل اوله که نهایی شده. همین. برای حال این روزهام این بدترین اتفاق ممکن می تونست باشه. عزادارم رسمن...

۹ نظر:

ناشناس گفت...

حالا ترجمه می کنی همه اونارو بهتر از اول ... شسته رفته تر و پخته تر .

sahar گفت...

bebakhshid. felan be fonte farsi dastresi nadaram.
yeki az ostadam migoft age bebinan ye zan ba golule koshte shode, ghatl mahsub mishe ta zamani ke khalafesh sabet beshe, yani in khodkoshi zan ba golule inghadr mahale...

Safa گفت...

قابل بازیابیه دوست عزیز
به شرطی که مدت زیادی از پاک کردن فایل ها نگذشته باشه، و این که فایل یا فولدر زیادی در جای اون ذخیره نکرده باشین

ناشناس گفت...

می تونید با نرم‏افزارهایی مثل recuva و یا Recover Lost Data اطلاعات پاک شده یا گم شده را برگردانید. چون حجم فایل های شما کم بوده (فایل متنی بوده) احتمال موفقیت بالاست.

شقایق گفت...

ناشناسان عزیز! صفای مهربان! ممنونم از بابت کامنتاتون. ولی امیدی نیست. دادم دست یه کامپیوتر باز حرفه ای! :(

سحر جون این جمله ات خیلی جالب بود. مرسی از کامنتت.

آرمان اسلامبولچی گفت...

کامپیوتر باز حرفه‌ای ؟ باور کن زیاد حرفه‌ای نبوده. الان می‌توانند کشتی نوح را از کامپیوتر حضرت مسیح دوباره به آب بیاندازند.
این مطلب روی ریدر به اشتراک گذاشته شده بود،‌ توسط دوستی احتمالا مشترک یا شاید با چند واسطه. می‌دانم چه دردی‌ست چیز که نوشتی که سر خودم هم آمده و می‌دانم که می‌شود زنده‌اش کرد. این شد که آمدم بگویم می‌شود! باور کن.

پیازچه گفت...

دیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد...

این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!

آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!

من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!

چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!

در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!!

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

haabaa گفت...

سر کلاس آدم وبلاگ بخونه همین میشه دیگه . حالا دلم میخواد زودتر از اینجا بیام بیرون برم اولین کتاب فروشی سر راه بگیرم بخونمش این کتابرو.

شقایق گفت...

اسم کتاب اینه:
entertaining angles