۸ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

بر صفحه مضاعف روز

می توانم نگه دارم دستی دیگر را
چرا که کسی دست مرا گرفته است
به زندگی پیوندم داده است...
مارگوت بیکل

و حکایت این دست گفتن دارد... که یله گی را بر می تابد و استواری را می فهمد...

۷ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

این طبع که من دارم

پیام داده که:
آن کس که دلی دارد آراسته ی معنی
گر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزد

دلم می خواد سجده کنم...

۶ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

حکایت بارانی بی امان *

گاهی هم می شود آن طور که آدم به قدر نیازش آدمها را بزرگ می کند، انگار سایه ای که بلند می شود چون خورشیدی فرو می رود.... . گاهی هم می شود این روزهایی که به قدر یک دوست داشتن قد می کشی و می بالی. آفتاب تابیده بر این روزهای بارانی من... سایه ها گم شده اند...

* عنوان از شمس لنگرودی

۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

برکه های آینه

دو سه روز پیش گفت که امروز با ما نمی آید. قرار بود تنها بماند ... دم رفتن "چنگ و سرود" ِنفیسی را دادم دستش و گفتم بابا فک کنم این بهت مزه بده...

برگشتم مثل بچه ها ذوق زده بود از تجربه اش با نفیسی. "ماهی" شاملو را برایم خواند و باز من بغض کردم از شور بی حد و حصرم برای ضبط کردن صداش. شوری که ترس از دست رفتن صاحب این صدا را حریف نیست... ترس شنیدن این صدا در فقد را...

۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

تو می دمی و آفتاب می شود

یک امروزی هم می شود تو... ظهیرالدوله ... من و... دیگر؟ همه بیکرانگی...

۲۹ فروردین ۱۳۹۰ ه‍.ش.

no u-turn

پای آزار و کم لطفی و بی مهری باشد، حکایت من حکایت پر شدن ظرفیت نیست، حکایت گسستن است از بندهای مهر و حرمت و صبر. این طورهاست که بعد از گسستن از آدمها دیگر رجعتی در کار من نیست. به پر شدن ظرفیت بود زمان کار ساز می شد. به شکوه و ناز و نیاز هم گرهی باز نمی شود از دل من...


۲۷ فروردین ۱۳۹۰ ه‍.ش.

بلندای بام

...

تو را و مرا

بی من و تو

بن بست خلوتی بس!

که حکایت من و آنان غم نامه ی دردی مکرر است...

شاملو/ آیدا در آینه

۲۴ فروردین ۱۳۹۰ ه‍.ش.

and I am back

تجربه ی یک جور ریاضت بود دوری از تنها جایی که نوشتن را برایم ممکن کرده بود. دیروز دیگر تاب نیاوردم. شمارشگر بلاگ را که چک کردم دیدم روزی نبوده که این قاب بازدیدکننده نداشته باشد. روزهایی حتا بیشتر از آمار معمول روزهای بودنش. دل گرم شدم. 40 روز گذشته و حالا دیگر دلیلی نمی بینم که دور بمانم از اشتیاقی که در دلم می جوشد برای نوشتن از این روزهایم. شاید اینجا دیگر آن قاب همیشه نباشد و نشود اما به گمانم به تجربه اش می ارزد. منِ این روزها نوشتن دارد...