۵ خرداد ۱۳۸۹

کدام خیانت؟


می گویم بدترین اتفاقی که توی یک رابطه ی عاطفی پیش می آید خیانت نیست.بعد فکر می کنم می بینم کجا می شود خط کشی کرد که فلان رفتار، رفتارِ خیانت آمیز است وبهمان رفتار نیست. می گذرم ازش. نمی دانم در اینی که می نویسم چند نفر با من همداستانند. من از اول پذیرفته ام که من بهترین آدم رابطه نمی توانم باشم برای کسی که دوستش دارم. هیچ کس نمی تواند چنین ضمانتی بدهد. گیرم بهترین نوع دوست داشتنی را که بلدم ارائه کنم. این امکان هست که آن آدم من را دوست نداشته باشد. یا این طور دوست داشتن، و این قدر دوست داشتن را بر نتابد. جذاب نداند. گاهی می پذیرم که آدمی را از دور دوست داشته باشم . می ترسم؟ شاید اسمش ترس است. اما برای من داستان حفظ حرمت آدمهاست . داستان به رسمیت شناختن نه گفتن و نخواستن است. این را هم پذیرفته ام که هر لحظه ی هر روز برای من یا طرف رابطه ام این احتمال وجود دارد که آدم بهتر ی را ببیند. آدمی که بهتر درک می کند، بهتر مهر می ورزد، جذاب تر است، یا هزار "تر" دیگر که در لحظه ی رابطه خلا اش حس می شود.
علم به این ماجرا درد دارد. راحت ترش این است که آدم خودش را بزند به کوچه ی علی چپ، بنشیند به خیال واهی که رابطه اش ازلی ابدی است، یاصورت و مخرج حداقل ها و حداکثر ها را بزند دست به انتخاب بزند و به خیالش مهر و موم کند رابطه اش را. بعد هم هر باشنده ی تهدید کننده را مثل گرگ بدرد و تکیه کند به اصول اخلاقی ِ" واضح و مبرهن است که این که تو با دیگری هم صحبت شدی، خندیدی، خوابیدی خیانت است و خیلی لطف می کنم که به سنگ مذهب نمی زنمت و به داوری عرف وا می گذارمت." این را من بر نمی تابم راستش. برایم عین دیکتاتوری و فاشیزم است در یک رابطه ی دو نفره. برای من هیچ رابطه ای با خط کشی عرف پیش نرفته و پایان نپذیرفته. درد دارد این دانستن که تویی که دوست دارم مال من نیستی، هرگز نبوده ای، هرگز نخواهی بود. اینکه من دست بالا می توانم کنارت باشم و این دست بالا برای من خیلی بالاست. چون داعیه ی کنار کسی بودن، نه زیر دستش، نه بالا دستش داعیه ی بزرگی است! شاید از قد و قواره ی من بیرون. اما این را می دانم که خواهش من از رابطه ی های عاطفی چیزی جز این نیست. خیانت در معنای عرف برای من چندان بزرگ نیست، گذشته ام ازش. اما اگر گردن بگذارم به زیر دست بودن یا خیال بالادستی آنوقت به خودم خیانت کرده ام و من هنوز بر سر عهدم با خودم هستم...

۹ نظر:

ترسا گفت...

خیانت فقط بازی دو جسم نیست که بشه ازش راحت گذشت. کسی که تن به این بازی میده در مقدمه ش از خیلی چیزای دیگه هم گذشته.

شقایق گفت...

نه! خیانت صرفن به جسم ختم نمی شه! کما اینکه از جسم هم شروع نمی شه!

ناشناس گفت...

شب شد
خورشید رفت
آفتابگردان عاشق
به دنبال آفتاب آسمان را جستجو کرد
ناگهان ستاره ای چشمک زد
آفتابگردان سرش را به زیر انداخت
گل ها خیانت نمیکنند

ناشناس گفت...

نه مي دوني رفتن به خاطر يك نفر ديگه اونقدر ناراحت كننده نيست ولي بدتر اينشه كه مدتي همزمان با تو با طرف ديگه هستش
و خيانت اون لحاظاتيه كه مي تونست بگه من به فكر يكي ديگم و نگفت

شقایق گفت...

باهات موافقم ناشناس جان!

ناشناس گفت...

شعر از آتشی

میم سین گفت...

فارغ از موافقت یا عدم موافقتم، موضوع خیلی خوبی رو مطرح کردی

شقایق گفت...

کاش نظر موافق یا مخالفت را هم می نوشتی میم سین جان! ممنون به هر حال!

amin گفت...

موضوع پستت مدتی است که ذهن من را نیز مشغول کرده...
نمیتوانم قبول کنم نظری که در این پست بیان داشته ...
انگار که صورت مسئله رو پاک کرده باشی از ترس سخت بودن جواب...
اگر همیشه ترس از دست دادنش را داشته باشیم، پس به چه دل خوش کنیم؟ اگر این حق را به او می دهیم، پس چرا از او انتظار نداریم این حق را به ما بدهد؟ این میشود یک قانون یک طرفه... هیچ وقت از خود انتظار رابطه ای جدی را نخواهیم داشت... و این وقتی تشدید میشود که طرف چهره ی زیبایی داشته باشید... ترس دزدیدنش زیاد باشد...
اینطوری هیچ وقت حد اعلای دوست داشتن را تجربه نخواهیم کرد...

شاید باید بدون ترس از رفتنش او را دوست داشت... اما اگر رفت... بتوان زود دل کند... که البته این هم انگار شدنی نیست...

خیانت معادله ی بغرنجی شده... حل اش به اندازه ی زندگی بشر زمان برده... اما همچنان لاینحل مانده...

انشاالله که حل خواهد شد...

بلاگتان را دوست داشتم... سابسکرایبتان خواهم کرد...

موفق باشید بلاگر عزیز