۷ شهریور ۱۳۸۸

امروز

امروز از اون روزاس که دلم می خواد عقلمو بدم دست پاهام، که هی برم و برم...از بس دلم سنگینه باز بی خود و بی جهت!
ولی باید یه خانوم معلم شاد باشم که می تونه 4 ساعت و نیم درس بده و دقیقه ی آخر هم مثل دقیقه ی اول انرژتیک باشه!

۲ نظر:

pariss گفت...

....
همين!!

alfred گفت...

شبا، بعد افطار، خیابونای تهران، یه خیابون رو بگیر تا ته تهش برو. عالیه...