۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

نخ

فالت را به من بده
تا از دستت بگویم:

در اتفاقی که می افتد
زمان تکه تکه می شود
و تنی که رو به روی تو
در تو به توی نقش ها گرفتار است
خوب می داند
قسمتش آخر
تلخی این فنجان است و باز
می خواهد در نقش و نگار دستانت
ته نشین شود.

پ.ن. گفته بودم گاه به شاعر بعضی شعرها تا سر حد مرگ حسادت می کنم. این یکیشان است. از مجموعه ی "آوازهای زن بی اجازه" ی گراناز موسوی که مدتها نایاب بود و دوشنبه در کمال ناباوری در نشر چشمه پیدایش کردم. کاش مال من بود این شعر تا تقدیمش می کردم به کسی که شور و نشئگی های مرا از شعرهای خوب شاهد بوده این یک سال آخر!به پاس همه رفاقتش!

۲ نظر:

دختر گیسو طلا گفت...

بوس

برزگ گفت...

معرکه بود این شعر ورفاقت پنهانش.
دل گرمم میکنی