۴ اسفند ۱۳۸۷

...باز از محالات

گاهی فکر می کنم اگه می شد می اومدی اینجا چقدر همه چیز فرق می کرد. نگاه که می کنم می بینم یه عالمه چیز هست که دلم می خواد اینجا ببینیشون، نه اینکه بیارم نشونت بدم، یه عالمه چیز هست که دلم می خواد کشفشون کنی،چیزهایی که حتی از یاد خودمم رفتن . یه عالمه حرف هست که دلم می خواد این جا، توی این اتاق، زیر نور نارنجی این آباژور برات بگم. یه سیگار هست که دلم می خواد توی این بالکنه با هم روشن کنیم. یه برگه های رنگی ای رو دیوار هست که می خوام بخونیشون. یه تِرَک هست که می خوام وقتی اینجا خوابی، باهاش بیدارت کنم... اصلا یه شقایقی هست که دلم می خواد این جا باش مواجه بشی...

۱ نظر:

m گفت...

از این فکر بیا بیرون،بگذر ازش،به تأثیر فاصله در درک زیبایی فکر کن !