۱۸ اوت ۲۰۱۱

سفر را دوست دارم، کوچ را هرگز

این پیرهن بنفشی که یقه‌ی خشتی دارد و دامن پرچینش تا سر زانویم است و زیر سینه اش روبان دارد را دلم می خواست همین امشب زیر همین آسمان می‌پوشیدم و با تو یک دل سیر قدم می‌زدم. موهام را هم باز می‌گذاشتم لابد... یا نه! با روبان بنفش می‌بستم. بعد هم می‌آمدم بلاگم را باز می‌کردم و می‌نوشتم امشب را... عوضش یک دو جین جوان پانزده ساله ی کلاش به دست دیدم و چادرهای سیاه و دست آخر وی پی ان ی که باز نمی‌شد تا همین دو خط را هم بنویسم... بنویسم که دلم می‌خواهد این پیرهن بنفش را همینجا توی همین خیابان ها تنم کنم، نه جای دیگر...