۱۱ شهریور ۱۳۹۱

Live to the full

يك جور وروجكانه  اي توي چرخ خريد وول مي خورد. از اون دست دختر بچه هايي بود كه دلم ضعف مي ره براشون. موهايي  كه به ضرب و زور كش و گيره باز هم آشوب زده بود و لباسي كه دل آدم رو ضعف مي برد. هي دولا مي شد خريدها رو مي ذاشت روي كانتر . اصرار هم داشت كسي كمكش نكنه. خيره خيره نگاش مي كردم. مامان باباش خيلي جوون بودن براي داشتن يه دختر 4 ساله حدودن.خيلي...
حالا در آستانه دهه چهارم زندگيم، فكر مي كنم به نداشته هام. داشتن همچين جونوري بدون شك يكي از لذتهاي بزرگ زندگي آدمه. اما من... انتخاب كردم كه مستقل زندگي كنم. انتخاب كردم كه از يك ازدواج امن سر باز بزنم. انتخاب كردم كه كولي وار دوست داشته باشم، دل بكنم، رد بشم، بگذرم... به اين فكر مي كنم  كه اين لذت اغواگر به بهاي چه چيزهايي برام تموم مي شد؟ فقد اين دستهاي كوچك رو قراره چه چيزي براي من پر كنه؟ مدركم؟ زندگي پر ماجرام؟ عشق هاي به باد شده ام؟ ... باز مي بينم اين همه مي ارزيد به تن دادن. به راه همه رو رفتن و بعد پشيمون بودن... حالا خوشحالم از اين همه داشته هام. براي مادر شدن هيچ وقت دير نيست... براي زندگي را تا سر حد مرگ زندگي كردن دير مي شد... خوشحالم كه بيست تا سي سالگيم امن نگذشت...  

۱۲ مرداد ۱۳۹۱

در جستجو

در جستجو را دو باره هديه گرفتم. بار اول دو جلد كتاب با برگ اعلا و چاپ عالي  به انگليسي از طرف دوستي كه فكر كنم حالابايد پشيمان باشد كه همچه چيزي را هديه داده. گيرم هرچقدر هم من عزيز بودم برايش. 
بار دوم هفت جلد مركز را يك جا توي يك پكيج خوشگل كه ديگر معرف حضور هست هديه گرفتم. جايزه دفاع دكتري. از طرف كساني كه هيچ باور نمي كنم  اين قدر حواسشان به دل من بوده. اوج روزهايي كه روز به روز و ماجرا به ماجرا فهميدم دوستي برايم نمانده.  روزهايي كه فهميدم اين همه مشغله من و دوري هام بالاخره از يادشان برده كه مني يادشان هست

دلگرمم. يك طور خوبي كه اگر ترجمه رمان جديد بگذارد و دستهاي ماژيكي معلمي باز اينجا بنويسم از حال و روزم. ياد شبهاي ناژويي...

۵ فروردین ۱۳۹۱

سالی بهار ...

عمه ها هنوز به رسم هر سال بی خبر نیامده اند خانه و زندگیمان را به آشوب بکشند. پشت این پنجره هم حتی نرمی سبزی به تن این درختک خشک ننشسته. پوستش ترک ترک شده طفلکم. سال تحویل را برای بار اول توی این سی سال عمرم خواب ماندم. هوا هم که ...سور زده به آبان و غم احمقانه اش.
دلم برای غرغر کردن های دید و بازدیدهای عید تنگ شده. کسی بیاید لطفن...دلم می خواهد برای عشق های کودکیم لباس نو بپوشم...

۳ اسفند ۱۳۹۰

این فصل را با من بخوان...

این شهر با تو بر من وطن شد و بی تو تبعیدگاه...
نمی دانستم تا رفتنت...
شهر را آذین می بندم با اشکهام تا شب برگشتن و به آغوش گرفتنت پای شیشه های بی رحم مهراباد...

۱۸ بهمن ۱۳۹۰

منگ و گنگ

اتفاق؟یک عالمه! دلار... طلا... قحطی... ناوهای خلیج فارس...
فقط ناظر این همه آدم بودم دور و برم که 13 میلیارد 13 میلیارد پول ریختند به جیب آقایان هایپر استار و نمایندگی های سامسونگ... فقط ایستاده ام و نگاه می کنم... منگ! دارم مذبوحانه سعی می کنم جایی پیدا کنم که بتوانم سر پایم بایستم. از جایی که مردمانش تنه می زنند بی زارم. از این آدمهایی که حرص دوام دارند به هر قیمتی بی زارم...

۱ آذر ۱۳۹۰

از تو تا ویرونی من...

می بینم همه جا که دخترکان محجوب هم نسل من حالا گوشه خلوت خودشان را دارند و با خاطره یاری که حتا فرصت هماغوشی اش را سپردند به اذن عاقد، در شش و بش از دست دادن بکارتی اند که حالا دیگر نشان هرچه باشد نشان سربلندی شب زفاف نیست...این سو تر می بینم من بی ایمان بوده ام به شب های شعر و نوری و چهچه های استاد و عاصی تر از آن بودم که حالا مهر خورده و واخورده‌ی همسری که عاشقش نبودم دست به دامن خاطره های قدیمیم باشم یا دخیل بسته به ثمره ای که خودم را پای بند کنم به ظهور معجزه ای... من بی کله تر از این حرفها بودم... مثل مار پوست انداختم... زخم بر دل و جانم نشست و باز بی وقفه و حریص تر رسیدم به این مرزی که سوگند امان و قراری به پیشانی ندارد...رسیدم به بازوانی که به آغوش که می کشدم عصیانم را مهار نمی کند ... به مرز جنون می بردم و باز رام به برم می گیرد... من هیچ چیز را نباخته ام... هوشیار و سخت جان آمده ام که بمانم...که باز رهسپار شوم...

۸ آبان ۱۳۹۰

این قاب را باز می کنم که از تو بنویسم و باز می بینم دستهام بر قاب تنت نویسنده ترند تا اینجا...

۲۹ مهر ۱۳۹۰

?home sweet home

این همه شنیدن از تصمیمِ رفتن و مردد بودن بین رفتن و ماندن،‌تحلیل های درست و غلط از رویاهای هرگز ندیده و زجرهای به جان کشیده ... وقتی سیبل این جمله ام که تو چرا مانده ای... وقتی می بینم عصریک روز تعطیلِ تنهایی لمس دست دوستی و ولگردی در این خیابانها برای همیشه ناممکن شده... دلم نمی خواهد این جا باشم... دلم نمی خواهد این جا را بگذارم و بروم .. دلم می خواهد این نا امنی فقط جایی تمام شود... دلم می خواست می شد رفت سفر و باز ته ته دل به خیال خانه دل خوش بود...

۹ مهر ۱۳۹۰

نهال

.
.
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان،
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
چرا كه مردگان این سال
عاشق ترين زندگان بوده اند...

۱۰ شهریور ۱۳۹۰

سال 25

به یک وضع اسف باری مغزم درد می کند. سرم نه! مغزم. یک جور انگار حال تهوع گرفته مغزم. می نشینم پشت میز و این فایل های ورد در حکم غذای مسمومند برای این مغز مریض خسته. گریز زدنهام به ساز و رمان و فیلم هم هیچ مسکن که نمی شوند، بدتر می شوم و بیزارتر از این همه اجباری که 24 سال تمام تحمل کرده ام.
بعد از دفاع قرارم این است که عنوانم را بگذارم دم کوزه برای چند وقتی و بروم پی پیشخدمتی یا نمی دانم هر جور کاری که مغز نخواهد...

۹ شهریور ۱۳۹۰

راست به چپ

خواندن دستنوشته های خاله‌ی جوان و خواهر پر شر و شور چیزی نبود که بشود از وسوسه اش چشم پوشید. می پاییدمشان و اول خوب نگاه می‌کردم که چطور توی کمد گذاشته اندش، خوب نگاه می‌کردم ببینم عطف دفتر چپ است یا راست و بعد اینکه چیزی اگر لای دفتر هست دقیقن کجاست. صدای قلبم را هم می‌شنیدم تمام وقت و گاهی هم چشمهام تار می‌شد از اضطراب که مبادا سر به زنگاه پیدایشان بشود...
همینطورها می‌دانستم که امکان خوانده شدن دستنوشته های مضحک من هم هست. بر می داشتم از چپ به راست می‌نوشتم که سخت باشد خواندنش. عادتش ماند تا سالها... دفترهای رنگ به رنگ و کلمه های جویده جویده ی من...
سه سال پیش از راست به چپ نوشتن را همین جا تمرین کردم... حدیث شبها و روزهای بی پناهی و خود فریبی و شادیهای رنگ پریده و غمهام. همینجا من تمرین کردم که باید قصه بگویم از چیزی که دخلی به واقعیتم ندارد. یاد گرفتم سکوت کنم و کلمه هام را سر ببرم برای خاطر دل آدمها، یاد گرفتم بنویسم و بعد قرص پاش بایستم، یاد گرفتم نقش آدم قربانی عصبی نقش بهتر یک زن وبلاگ نویس محسوب می‌شود. یاد گرفتم اینجا مثل هر جای دیگر مساله، مساله‌ی قدرت است و عدد و رقم... یاد گرفتم و نوشتم و خوانده شدم... ناژو سه ساله شد و من به همین سادگی سی ساله...

۳۱ مرداد ۱۳۹۰

راهی به من بجو...

می پرسی که تزت چطور پیش می رود؟
اینطورکه سودا زده‌ی تو درگیر مقاله ها و فصل های این پایان نامه ام، جز آشوب، نظمی به پا نمی شود که...

۲۷ مرداد ۱۳۹۰

سفر را دوست دارم، کوچ را هرگز

این پیرهن بنفشی که یقه‌ی خشتی دارد و دامن پرچینش تا سر زانویم است و زیر سینه اش روبان دارد را دلم می خواست همین امشب زیر همین آسمان می‌پوشیدم و با تو یک دل سیر قدم می‌زدم. موهام را هم باز می‌گذاشتم لابد... یا نه! با روبان بنفش می‌بستم. بعد هم می‌آمدم بلاگم را باز می‌کردم و می‌نوشتم امشب را... عوضش یک دو جین جوان پانزده ساله ی کلاش به دست دیدم و چادرهای سیاه و دست آخر وی پی ان ی که باز نمی‌شد تا همین دو خط را هم بنویسم... بنویسم که دلم می‌خواهد این پیرهن بنفش را همینجا توی همین خیابان ها تنم کنم، نه جای دیگر...

۲۶ مرداد ۱۳۹۰

اینک امان

همیشه یک جایی از ذهنم گیر این بود که پس این بی قراری های من کجا قرار می شوند؟ جاهایی که حتا فکر می کردم می شود برایم پناه آخر، باز چیزی جایی قرار از من می گرفت و برم می گرداند به تنهایی خودم که اینقدرها بزرگ شده بود که جای هیچ کس غیر خودم نباشد. این تنهایی بزرگ خواست من نبود اما شده بود سنگر آخر... سنگری که نشود با کسی شریکش شد. تنگ تر می شد و نفس گیر تر... حالا چشم باز می کنم و می بینم پشت این دری که می بوسیم و خداحافظ می گوییم چیزی از تو با من می ماند که دلم را ستاره باران می کند، قرار می شود و آرام تن و جان... آرزو داشتم این آرامش روان را... تعبیر آرزوی سی سالگی ام شده ای و نمی دانی...

۲۲ تیر ۱۳۹۰

لجنی پوشان مخفی

برخورد اول:
روزهای اول خرداد است. از دانشگاه بر می گردم. دم کلینیک پیاده می شوم بروم سونوگرافی. کلیه ام تیر می کشد. کوله را جا به جا می‌کنم. گرمم شده. مقنعه ام زیر گلویم را می‌سوزاند. آقای میان سالی چند متر آن طرف تر داد می‌کشد سرم که " اوی! مانتوت رو بکش پایین! کوله می‌ندازی باید بپایی مانتوت بالا نره."مبهوت خشکم می‌زند. با همین مانتو و شلوار از حراست دانشگاه رد شده ام با عزت و احترام... اینجا توی خیابان چه می‌گوید این مردی که هم سن پدرم است و یونیفرم هیچ جایی به تنش نیست.... بغض می‌کنم.... درد کلیه ام پاک یادم می‌رود...

برخورد دوم:
از سر کلاس برگشته ام. سه ساعت بی وقفه فک زده ام. ام پی تری را می گذارم توی گوشم و پشت چراغ قرمز می ایستم. گرم است... شِدِی سربازان عشق می خواند. زیر لب زمزمه می کنم. گیج موزیک از چراغ سبز می‌گذرم. با مامان و پریسا قرار دارم. آن طرف میدان یکی می‌کوبد تخت سینه ام. "کجا؟ بایست ببینم". خانم گشت ارشاد است. یکهو لبخند می زند:" اینا رو در میاری با هم حرف بزنیم؟ " می‌گویم :"می‌شنوم. بفرمایید." براندازم می‌کند. همان لباس تنم است. می‌گوید: "آستینهات رو بکش پایین". بحث نمی کنم آستینها را می‌دهم پایین. دست می‌گذارد روی شانه ام که : "ببین چقدر زیبا شدی الان." می‌پرسم "می‎تونم برم؟ "می‌گوید "بفرمایید "و لبخند می‌زند. از کنار شان رد می‌شودم. همه از کنار لجنی پوشان رد می‌شوند با طرح لبخندی به هم. ام پی تری ام را آن می‌کنم و چند دقیقه بعد به پریسا و مامان با غش غش خنده می‌گویم بهم گیر دادند...

برخورد اول برایم گران تمام شد. بی اغراق چند روزی ناخوش احوال بودم. اما از این مردان و زنان ارشادی باری به دلم نماند. یاد تابستان اول ارشادی ها می‌افتم که ما ترس خورده روسری های رنگی مان را جلو می‌کشیدم و خانمی با موهای طلایی می‌گفت :"دستشون درد نکنه. دخترهای این زمونه شدن عین دخترای بار! من مادر دو تا پسر جوونم، آرامش ندارم والا..."