می بینم همه جا که دخترکان محجوب هم نسل من حالا گوشه خلوت خودشان را دارند و با خاطره یاری که حتا فرصت هماغوشی اش را سپردند به اذن عاقد، در شش و بش از دست دادن بکارتی اند که حالا دیگر نشان هرچه باشد نشان سربلندی شب زفاف نیست...این سو تر می بینم من بی ایمان بوده ام به شب های شعر و نوری و چهچه های استاد و عاصی تر از آن بودم که حالا مهر خورده و واخوردهی همسری که عاشقش نبودم دست به دامن خاطره های قدیمیم باشم یا دخیل بسته به ثمره ای که خودم را پای بند کنم به ظهور معجزه ای... من بی کله تر از این حرفها بودم... مثل مار پوست انداختم... زخم بر دل و جانم نشست و باز بی وقفه و حریص تر رسیدم به این مرزی که سوگند امان و قراری به پیشانی ندارد...رسیدم به بازوانی که به آغوش که می کشدم عصیانم را مهار نمی کند ... به مرز جنون می بردم و باز رام به برم می گیرد... من هیچ چیز را نباخته ام... هوشیار و سخت جان آمده ام که بمانم...که باز رهسپار شوم...
۱ آذر ۱۳۹۰
۸ آبان ۱۳۹۰
۲۹ مهر ۱۳۹۰
?home sweet home
این همه شنیدن از تصمیمِ رفتن و مردد بودن بین رفتن و ماندن،تحلیل های درست و غلط از رویاهای هرگز ندیده و زجرهای به جان کشیده ... وقتی سیبل این جمله ام که تو چرا مانده ای... وقتی می بینم عصریک روز تعطیلِ تنهایی لمس دست دوستی و ولگردی در این خیابانها برای همیشه ناممکن شده... دلم نمی خواهد این جا باشم... دلم نمی خواهد این جا را بگذارم و بروم .. دلم می خواهد این نا امنی فقط جایی تمام شود... دلم می خواست می شد رفت سفر و باز ته ته دل به خیال خانه دل خوش بود...
۹ مهر ۱۳۹۰
۱۰ شهریور ۱۳۹۰
سال 25
به یک وضع اسف باری مغزم درد می کند. سرم نه! مغزم. یک جور انگار حال تهوع گرفته مغزم. می نشینم پشت میز و این فایل های ورد در حکم غذای مسمومند برای این مغز مریض خسته. گریز زدنهام به ساز و رمان و فیلم هم هیچ مسکن که نمی شوند، بدتر می شوم و بیزارتر از این همه اجباری که 24 سال تمام تحمل کرده ام.
بعد از دفاع قرارم این است که عنوانم را بگذارم دم کوزه برای چند وقتی و بروم پی پیشخدمتی یا نمی دانم هر جور کاری که مغز نخواهد...
بعد از دفاع قرارم این است که عنوانم را بگذارم دم کوزه برای چند وقتی و بروم پی پیشخدمتی یا نمی دانم هر جور کاری که مغز نخواهد...
۹ شهریور ۱۳۹۰
راست به چپ
خواندن دستنوشته های خالهی جوان و خواهر پر شر و شور چیزی نبود که بشود از وسوسه اش چشم پوشید. می پاییدمشان و اول خوب نگاه میکردم که چطور توی کمد گذاشته اندش، خوب نگاه میکردم ببینم عطف دفتر چپ است یا راست و بعد اینکه چیزی اگر لای دفتر هست دقیقن کجاست. صدای قلبم را هم میشنیدم تمام وقت و گاهی هم چشمهام تار میشد از اضطراب که مبادا سر به زنگاه پیدایشان بشود...
همینطورها میدانستم که امکان خوانده شدن دستنوشته های مضحک من هم هست. بر می داشتم از چپ به راست مینوشتم که سخت باشد خواندنش. عادتش ماند تا سالها... دفترهای رنگ به رنگ و کلمه های جویده جویده ی من...
سه سال پیش از راست به چپ نوشتن را همین جا تمرین کردم... حدیث شبها و روزهای بی پناهی و خود فریبی و شادیهای رنگ پریده و غمهام. همینجا من تمرین کردم که باید قصه بگویم از چیزی که دخلی به واقعیتم ندارد. یاد گرفتم سکوت کنم و کلمه هام را سر ببرم برای خاطر دل آدمها، یاد گرفتم بنویسم و بعد قرص پاش بایستم، یاد گرفتم نقش آدم قربانی عصبی نقش بهتر یک زن وبلاگ نویس محسوب میشود. یاد گرفتم اینجا مثل هر جای دیگر مساله، مسالهی قدرت است و عدد و رقم... یاد گرفتم و نوشتم و خوانده شدم... ناژو سه ساله شد و من به همین سادگی سی ساله...
همینطورها میدانستم که امکان خوانده شدن دستنوشته های مضحک من هم هست. بر می داشتم از چپ به راست مینوشتم که سخت باشد خواندنش. عادتش ماند تا سالها... دفترهای رنگ به رنگ و کلمه های جویده جویده ی من...
سه سال پیش از راست به چپ نوشتن را همین جا تمرین کردم... حدیث شبها و روزهای بی پناهی و خود فریبی و شادیهای رنگ پریده و غمهام. همینجا من تمرین کردم که باید قصه بگویم از چیزی که دخلی به واقعیتم ندارد. یاد گرفتم سکوت کنم و کلمه هام را سر ببرم برای خاطر دل آدمها، یاد گرفتم بنویسم و بعد قرص پاش بایستم، یاد گرفتم نقش آدم قربانی عصبی نقش بهتر یک زن وبلاگ نویس محسوب میشود. یاد گرفتم اینجا مثل هر جای دیگر مساله، مسالهی قدرت است و عدد و رقم... یاد گرفتم و نوشتم و خوانده شدم... ناژو سه ساله شد و من به همین سادگی سی ساله...
۳۱ مرداد ۱۳۹۰
راهی به من بجو...
می پرسی که تزت چطور پیش می رود؟
اینطورکه سودا زدهی تو درگیر مقاله ها و فصل های این پایان نامه ام، جز آشوب، نظمی به پا نمی شود که...
اینطورکه سودا زدهی تو درگیر مقاله ها و فصل های این پایان نامه ام، جز آشوب، نظمی به پا نمی شود که...
۲۷ مرداد ۱۳۹۰
سفر را دوست دارم، کوچ را هرگز
این پیرهن بنفشی که یقهی خشتی دارد و دامن پرچینش تا سر زانویم است و زیر سینه اش روبان دارد را دلم می خواست همین امشب زیر همین آسمان میپوشیدم و با تو یک دل سیر قدم میزدم. موهام را هم باز میگذاشتم لابد... یا نه! با روبان بنفش میبستم. بعد هم میآمدم بلاگم را باز میکردم و مینوشتم امشب را... عوضش یک دو جین جوان پانزده ساله ی کلاش به دست دیدم و چادرهای سیاه و دست آخر وی پی ان ی که باز نمیشد تا همین دو خط را هم بنویسم... بنویسم که دلم میخواهد این پیرهن بنفش را همینجا توی همین خیابان ها تنم کنم، نه جای دیگر...
۲۶ مرداد ۱۳۹۰
اینک امان
همیشه یک جایی از ذهنم گیر این بود که پس این بی قراری های من کجا قرار می شوند؟ جاهایی که حتا فکر می کردم می شود برایم پناه آخر، باز چیزی جایی قرار از من می گرفت و برم می گرداند به تنهایی خودم که اینقدرها بزرگ شده بود که جای هیچ کس غیر خودم نباشد. این تنهایی بزرگ خواست من نبود اما شده بود سنگر آخر... سنگری که نشود با کسی شریکش شد. تنگ تر می شد و نفس گیر تر... حالا چشم باز می کنم و می بینم پشت این دری که می بوسیم و خداحافظ می گوییم چیزی از تو با من می ماند که دلم را ستاره باران می کند، قرار می شود و آرام تن و جان... آرزو داشتم این آرامش روان را... تعبیر آرزوی سی سالگی ام شده ای و نمی دانی...
۲۲ تیر ۱۳۹۰
لجنی پوشان مخفی
برخورد اول:
روزهای اول خرداد است. از دانشگاه بر می گردم. دم کلینیک پیاده می شوم بروم سونوگرافی. کلیه ام تیر می کشد. کوله را جا به جا میکنم. گرمم شده. مقنعه ام زیر گلویم را میسوزاند. آقای میان سالی چند متر آن طرف تر داد میکشد سرم که " اوی! مانتوت رو بکش پایین! کوله میندازی باید بپایی مانتوت بالا نره."مبهوت خشکم میزند. با همین مانتو و شلوار از حراست دانشگاه رد شده ام با عزت و احترام... اینجا توی خیابان چه میگوید این مردی که هم سن پدرم است و یونیفرم هیچ جایی به تنش نیست.... بغض میکنم.... درد کلیه ام پاک یادم میرود...
برخورد دوم:
از سر کلاس برگشته ام. سه ساعت بی وقفه فک زده ام. ام پی تری را می گذارم توی گوشم و پشت چراغ قرمز می ایستم. گرم است... شِدِی سربازان عشق می خواند. زیر لب زمزمه می کنم. گیج موزیک از چراغ سبز میگذرم. با مامان و پریسا قرار دارم. آن طرف میدان یکی میکوبد تخت سینه ام. "کجا؟ بایست ببینم". خانم گشت ارشاد است. یکهو لبخند می زند:" اینا رو در میاری با هم حرف بزنیم؟ " میگویم :"میشنوم. بفرمایید." براندازم میکند. همان لباس تنم است. میگوید: "آستینهات رو بکش پایین". بحث نمی کنم آستینها را میدهم پایین. دست میگذارد روی شانه ام که : "ببین چقدر زیبا شدی الان." میپرسم "میتونم برم؟ "میگوید "بفرمایید "و لبخند میزند. از کنار شان رد میشودم. همه از کنار لجنی پوشان رد میشوند با طرح لبخندی به هم. ام پی تری ام را آن میکنم و چند دقیقه بعد به پریسا و مامان با غش غش خنده میگویم بهم گیر دادند...
برخورد اول برایم گران تمام شد. بی اغراق چند روزی ناخوش احوال بودم. اما از این مردان و زنان ارشادی باری به دلم نماند. یاد تابستان اول ارشادی ها میافتم که ما ترس خورده روسری های رنگی مان را جلو میکشیدم و خانمی با موهای طلایی میگفت :"دستشون درد نکنه. دخترهای این زمونه شدن عین دخترای بار! من مادر دو تا پسر جوونم، آرامش ندارم والا..."
روزهای اول خرداد است. از دانشگاه بر می گردم. دم کلینیک پیاده می شوم بروم سونوگرافی. کلیه ام تیر می کشد. کوله را جا به جا میکنم. گرمم شده. مقنعه ام زیر گلویم را میسوزاند. آقای میان سالی چند متر آن طرف تر داد میکشد سرم که " اوی! مانتوت رو بکش پایین! کوله میندازی باید بپایی مانتوت بالا نره."مبهوت خشکم میزند. با همین مانتو و شلوار از حراست دانشگاه رد شده ام با عزت و احترام... اینجا توی خیابان چه میگوید این مردی که هم سن پدرم است و یونیفرم هیچ جایی به تنش نیست.... بغض میکنم.... درد کلیه ام پاک یادم میرود...
برخورد دوم:
از سر کلاس برگشته ام. سه ساعت بی وقفه فک زده ام. ام پی تری را می گذارم توی گوشم و پشت چراغ قرمز می ایستم. گرم است... شِدِی سربازان عشق می خواند. زیر لب زمزمه می کنم. گیج موزیک از چراغ سبز میگذرم. با مامان و پریسا قرار دارم. آن طرف میدان یکی میکوبد تخت سینه ام. "کجا؟ بایست ببینم". خانم گشت ارشاد است. یکهو لبخند می زند:" اینا رو در میاری با هم حرف بزنیم؟ " میگویم :"میشنوم. بفرمایید." براندازم میکند. همان لباس تنم است. میگوید: "آستینهات رو بکش پایین". بحث نمی کنم آستینها را میدهم پایین. دست میگذارد روی شانه ام که : "ببین چقدر زیبا شدی الان." میپرسم "میتونم برم؟ "میگوید "بفرمایید "و لبخند میزند. از کنار شان رد میشودم. همه از کنار لجنی پوشان رد میشوند با طرح لبخندی به هم. ام پی تری ام را آن میکنم و چند دقیقه بعد به پریسا و مامان با غش غش خنده میگویم بهم گیر دادند...
برخورد اول برایم گران تمام شد. بی اغراق چند روزی ناخوش احوال بودم. اما از این مردان و زنان ارشادی باری به دلم نماند. یاد تابستان اول ارشادی ها میافتم که ما ترس خورده روسری های رنگی مان را جلو میکشیدم و خانمی با موهای طلایی میگفت :"دستشون درد نکنه. دخترهای این زمونه شدن عین دخترای بار! من مادر دو تا پسر جوونم، آرامش ندارم والا..."
۹ تیر ۱۳۹۰
ما دو...
ما دو، دستادست
همه جا خود را در خانهی خویش می انگاریم
زیر درخت مهربان، زیر آسمان سیاه
زیر تمامی بامها، کنار آتش
در کوچهی تهی، در زل آفتاب
در چشمان مبهم جمعیت
کنار فرزانگان و دیوانگان
میان کودکان و کلانسالان
عشق را نکتهی پوشیده یی نیست
ما آشکاری مطلقیم
عاشقان، خود را در خانهی ما می انگارند.
همه جا خود را در خانهی خویش می انگاریم
زیر درخت مهربان، زیر آسمان سیاه
زیر تمامی بامها، کنار آتش
در کوچهی تهی، در زل آفتاب
در چشمان مبهم جمعیت
کنار فرزانگان و دیوانگان
میان کودکان و کلانسالان
عشق را نکتهی پوشیده یی نیست
ما آشکاری مطلقیم
عاشقان، خود را در خانهی ما می انگارند.
پل الوار/ ترجمهی شاملو
۲۸ خرداد ۱۳۹۰
میهمان خانهی مهمان کش روزش تاریک*
این جا شده سرزمین آدمهایی که به همه چیز عادت می کنند... به همه چیز عادت دارند...
* از برف/ نیما
* از برف/ نیما
۲۷ خرداد ۱۳۹۰
باهره
در کودکی های من زنی بود که روشن ترین خاطره های کودکیم به نامش سند خورده. خانه ای همیشه روشن داشت با بوی تابستان. قد بلند و درشت بود، موهای مشکی لخت داشت و راه که می رفت یقین می کردم هیچچ چیزی آن قدر ها قرص و محکم نیست. خوب می رقصید، خوب می خواند وبسیار خوانده بود، خوب حرف می زد و از این بیشترها می شد دانست که سادگی حرفهاش از بسیار دانستن است نه عوام زدگی. کلمه های کودکیم را غلط می گرفت و خوب یادم هست اولین بارها که زنانگی را کشف کردم در او و با او بود. به بغض و بخل و میان مایگی دو مرد از زندگیمان حذف شد... گم شد. این روزها که با خانم باتلر نظریه پرداز جنسیت سر و کله می زنم زیاد یادش می افتم. زنانگی من با زنی ساخته شد که مثال نقض هرچه هنجار بود و با این همه بسیار زنانه زندگی می کرد. زنی که می خواستم باشم و حالا... شاید کمی دور یا نزدیک به آرزوی دیدارش، لحظه ای حتا، صفحه های مجازی را ورق می زنم که شاید نشانی بالاخره...
۲۳ خرداد ۱۳۹۰
۲۱ خرداد ۱۳۹۰
us...? its complicated
خوشحالی خوب کردن حال آدمی که حالت به خاطر ناخوش احوالی اش خوش نیست...همین قدر ساده و همین قدر پیچیده ایم ما هر دو...
اشتراک در:
پستها (Atom)