۸ بهمن ۱۳۸۹

single life advantages

الان به یه آشپزخونه ی به هم ریخته احتیاج دارم با یه سینک پر از ظرف،‌ و گاز کثیف که بیفتم به جونش و بسابم و بسابم و بسابم و فکر کنم...

۴ بهمن ۱۳۸۹

لحظه ای که حس می کنی باری را زمین گذاشته ای... لحظه ای که بعد از خمودگی حس می کنی می تونی کمر راست کنی، سرت رو بالا بیاری و بالاخره ببینی... لحظه ای که می تونی به حجم وجودت نفس بکشی...

۲ بهمن ۱۳۸۹

ton absence

وقتی خواستی و خواستی و خواستی و نشد!
وقتی نشد و نشد و نشد و یاد گرفتی که نمی شه!
وقتی یاد گرفتی که نمی شه و نمی شه و نمی شه و عادت کردی به نشدن!
وقتی عادت کردی و عادت کردی و عادت کردی ...
دیگه بشه یا نشه... چه فایده؟

۳۰ دی ۱۳۸۹

..

پاسپورت
بی ننگ اجازه ی شوهر
بی وحشت خدمت
.
.
.
مجرد/ زن

۲۸ دی ۱۳۸۹

پارادوکس

جلوش که می نشینم ابراز تعجب می کند و تاسف! صندلی اش را می چرخاند طرفم نبضم را می گیرد. آستینت را بزن بالا! یک هو سرش را می آورد بالا نگاه می کند ته چشمهام. براندازم می کند... چند کیلویی. 5 کیلو بیشتر می گم. داد می کشد سرم که این چه وضعیه،‌ داری می میری! برو بخواب زیر سرم! سر تکان می دهد. شغلت چیه؟ دروغ می گم! تند تند دارو می نویسد. یاد مادر علی حاتمی می افتم " اینو آمبولانس بهشت زهرا تو خیابون ببینه جلبش می کنه" خنده ام می گیره! سرم گیج می ره. بوی الکل می پیچه توی سرم. صداها را نمی شنوم. عرق سرد ... سکوت. سرم را تکیه می دهم. آب سرد می پاشم توی صورتم. ریمل هام راه می گیرند. زنی که یا یه مرد زن دار رابطه داره که ریمل نمی زنه... کی می گف اینو؟ دستمال می کشم! پخش می شوند زیر چشمم. صورت مهتابی، صورتی ماتیک 24 ساعته و سیاهی زیر چشمها. صدایی نمی شنوم. دستم را می گیرم لبه ی دستشویی... عق می زنم. در می زنند. بلند می شوم... باد می زند توی صورتم، سرم تیر می کشد. می روم آن دست خیابان... آمبولانس رد می شود. پشتش نوشته بهشت زهرا... پخش زمین می شوم. می خندم، می خندم. می خندم. جلبم نکرد... دیدی... جلبم نکرد. پیاده بر می گردم تا خانه...

.

که بباخت هر چه بودش...

۲۶ دی ۱۳۸۹

ای یار... ای یگانه ترین یار

چند کرور کرور واژه بنشانم کنار هم که حزن صدای امشب تو را که به گوشم فروغ می خواند رج زده باشم ...

۲۲ دی ۱۳۸۹

پایان سخن شنو ...

همه اش هم داستانِ اوج گرفتن و دردِ ارتفاع کم کردنهای ناگهانی و وحشت سقوط که نیست. گاهی هم می شود حکایت یک فرود آرام، داستان برگشتن به آشیانه، قصه ی به سلامت ماندن...


۱۹ دی ۱۳۸۹

زخمهای روح

امیر در پست آخر بلاگش از خرابی گفته و نوشتن و به زعم من نوشته شدن. برای آدمی که به اعتقاد او صداقت نوشتن دارد و به تعبیر من توان شکستن و مواجه شدن با مخروبه های وجودش، زندگی آسان نبوده، آسان نیست. آسان هم نمی ماند.
آدمهای کمی را دیدم که بتوانند این خرابی را تاب بیاورند. آدمها بیشتر از کنار زندگی می گذرند. به دلش نمی زنند. درد را، زخم را، شوق را، لذت را اگر بپرسی، می گویند نمی دانند. یا به انتزاع ازش می گویند. برای من ندانستن یعنی نشناختن. انتزاعی حرف زدن و کلی گویی یعنی پرت بودن، در حاشیه ی زندگی بودن.
دیشب می توانستم انتخاب کنم، بگویم نه و نشنوم. سرم را بگذارم امن ترین جای دنیا و تا خود شکوه برف صبح بخوابم و صبح به زمزمه بگویم: در چشم بامدادان، به بهشت برگشودن/ نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی. چشمم را در همان تاریکی باز کردم به ویرانه ای که دور نبود از من. لرزه هاش را می شناختم...
حال دلم بد است. اما حال و روزم حال و روز دخترکی ست که صبح زود زمستانی پله های کاهگلی را دو تا یکی کرد تا بالای پشت بام و زل زد به خرابی شهر کاهگلی زیر پاش و سر بلند کرد که کسوف را ببیند، برآمدن آفتاب را...

۱۸ دی ۱۳۸۹

the devil's child

حس رزماری رو دارم وقتی باردار بود... چیزی از درون داره عصاره ی جونم رو می مکه...

۱۵ دی ۱۳۸۹

دلم لب پَر شده...

۱۰ دی ۱۳۸۹

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

یک
توی عمیق ترین دوره‌ی رابطه ی عاطفی ام هستم. آرامش مطلق. دلم کس دیگری را نمی خواهد. آدم زندگیم برای بس بس است. بنا به حادثه ای خوشایند می بینمش دوباره. مدتها ندیده امش و دیدنش باز جرقه های ذوق و خواستن گذشته را شعله ور می کند. گونه هام گر می گیرد از نگاههای تحسین آمیزش... همان شب یارم دلخواه تر از همیشه است.

دو
با حسی که غرور و کمی خودخواهی ارضا شده چاشنیش است برایم تعریف می کند که دخترک همکارش چطور بهش ابراز علاقه کرده. چطور راه به راه از سر و وضع و لباس و خوش فکری و تصمیم های درستش تعریف می کند. نگاهش می کنم، می خندم و به شیطنت می گویم "خب راست می گه". سفت به برم می گیرد، می بوسدم و می خندد.

سه
نشسته ایم توی کافه. بعد مدتها کنارم است. شادی زیر پوستم می لغزد از بودنش. حرفهام با یکی از بچه ها گل می اندازد. ساکت می ماند. حس می کنم جمع را دوست ندارد. بیرون که می رویم می گوید "از من فاصله گرفتی . نمی خواستی بدانند رابطه داریم با هم؟ " مبهوت می مانم. توی چشمهاش دلخوری را می بینم و می دانم همه‌ی دلیل آوردنهام فقط منتهی می شود به سوء تفاهم بیشتر. سکوتم را به بدترین شکلش تعبیر می کند.

چهار
هیچ به روی خودم نمی آورم که خون چطور خونم را می خورد از رفتار سبک سرانه ی این دخترک و اینکه یار من شده سیبل عشوه های مسخره اش. لبخند می زنم و به خودم مهلت می دهم تا خلوت که زهرم را بریزم. دعوا می شود.

پنج
هنوز نمی توانم مرز تملک، حسادت، تمامیت خواهی و دوست داشتن را پیدا کنم. هر کدام این چهار پرده می توانست طور دیگری تمام شود. گاهی آدم ایمن است، دلش قرص می ماند از آمد رفت هر کسی که محتمل است دوی رابطه را سه کند. گاهی آدم ترس به جانش می افتد که نکند دویی دیگر در کار نباشد وچشم باز کند ببیند سوم شده. گاهی رابطه می شود حریم. هر نفر سومی در حکم متجاوز قلمداد می شود و سایه اش رابطه را می برد به فاز مانور جنگی. گاهی اگر حساسیتی نشان ندهی محکوم می شوی به بی تفاوتی، گاهی حساسیتت می شود حسادت و اعمال محدودیت.

شش
منطقی اش این است که اگر کسی را دوست داری از اینکه مورد علاقه ی دیگران باشد هم باید شاد باشی، از اینکه از این محبوب بودن خوشحال می شود باید جان بگیری. اما چه می شود که گاهی این شادی یار به کام تو زهر می شود؟ مرزها باز خیلی لغزانند. در مورد خودم می دانم دیگر که زیر نقاب آنچه روشن فکر بازی نامیده می شود نمی مانم. هر جا احساس خطر کنم به صراحت حرفم را می زنم. می دانم عکس العملی رفتار کردن در این مورد نعل وارونه زدن است. به گمانم این جور وقتها روتوش کردن حس اشتباه ترین کار ممکن است. این دست حس ها وقتی ناگفته می مانند هیولایی می شوند که کمی بعد یکسره آدم را می بلعند.


۹ دی ۱۳۸۹

sorry seems to be the hardest word

به حکم اینکه گناه بزرگی که مرتکب نشده ام که سزاوار قهر مامان باشم همیشه انتظار داشتم بعد از اینکه تنبیه شدم، عذرخواهیم پذیرفته بشود. نمی شد. خیلی سخت می گرفت بر اشتباههای کودکی من...

اشتباه می کنم، عذر خواهی می کنم. از ته دلم. دلم می لرزد. می دانم پذیرفته نمی شود. کلمه هام از زور عصبانیت خیلی تیزتر از آن بوده اند که بخششی در کار باشد...

متهم می شوم. دل شکسته و مبهوت می مانم در خودم. گنگ می شوم. توان توضیحم نیست. کابوس می بینم یک سر آن شب را. با هق هق بیدار می شوم. مامان بالای سرم است...

پیام می آید که "معذرت می خواهم" . سر کلاسم. میان حرفهام سکوت می کنم. اشکهام می لغزند روی گونه هام . رو می کنم به تابلو. درد می پیچد توی دلم. هنوز درد دارد جای زخمها...

دلم می خواهد فراموش کنم همه چیز را. اما جایی میان دلم صلب مانده. همین طورهاست که در رفت و برگشت این دردها و زخم ها تن رابطه ها شکل می گیرد... همه چیز از کنترل من خارج شده...



۸ دی ۱۳۸۹

تا به خود صبح

صدای زنگ ساعت که می آید من هنوز میان آن همه دیوار شیشه ای بی سقف، بلوز دامن سورمه ای به تن، خیسِ بارانم...

۵ دی ۱۳۸۹

در اندوه صدایی جان دادن...

نشد که راز دلم بر ملا شود و دستهام شریک جرم نباشند. دستهام... امان از دستهام...و امان از تو که رگ خواب دستهام را می دانی.