۱۲ بهمن ۱۳۸۷

س.ا.ی.ه

زیر سایه بودن را دوست نداشتم. ندارم!
در سایه بودن را هم!
سایه بودن را هم!

۱۱ بهمن ۱۳۸۷

جیغ پنجره

...
گنجشکی که خاطر آسمان را
بسیار می خواست
روی سیم برق غروب کرده است
پاسخ پنجره که نه
پرده می شوم
*پابرهنه تا صبح/ گراناز موسوی

۹ بهمن ۱۳۸۷

...باز

باز سیال شدم!
دارم می رم باز!
نذار از دست برم...

سهم من

...
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
" دستهایت را دوست می دارم"

۷ بهمن ۱۳۸۷

فقد واژه

جای خالی یک واژه
که تو از زندگی من برداشته ای
مرا به دویدن واداشته...
*شهرام شیدایی /خندیدن در خانه ای که می سوخت

۶ بهمن ۱۳۸۷

!گفتی ننویس

...
توصیه ی اکید کردی که ننویسم!
شاید حق با تو باشد! حالا دیگر آنقدر بزرگ شده ای که بفهمی دردهایم را!
اما به استناد آن چیزها که من خواندم و تو نخوانده ای، عزیز دلم، بگذار بنویسم که مخاطب خیالی من بیشتر از خواندن همه ی آنچه نوشتم نگران این بود که چه طور می خوانندش! هیچ آن طوری که تو می خوانی، کسی که نگران دلش بودی نخوانده بود.
حالا که می نویسم باز لابد داستانی هست که ساخته شود!
می گذارم که هر کس راوی نادان کل هر آن چیزی باشد که دلش می گوید!که ذهنیتش می سازد.
همین طور ها آنقدر زنجیر به پای نوشتنم هست که دیگر، باور کن عزیز ترینم! جایی برای بند و بست بیشتر نیست.
بگو که باز بنویسم! که باز مثل همیشه با بغض، با درد بنویسم...
بگذاربنویسم تا باز بپرسی تو چرا وقت نوشتن به این حال و روز می افتی...

۵ بهمن ۱۳۸۷

مدرسی که منم

بی خود نیست اصلا اصلا دلم نمی خواد تو دانشگاه درس بدم!
کی می تونم تو دانشگاه با شاگردام اینطور بشینم شکلات تلخ بخورم، و کیف کنم که این همه راحت انگلیسی حرف می زنن! کی می تونم تو دانشگاه واسشون موزیک بذارم و با هم بحث کنیم سر لیریکس و نیم ساعت آخر یادمون بیاد باید درس هم می دادم! کی تو دانشگاه می تونم این طوری راحت بخندم و شیطنت کنم و بذارمشون سر کار! کی تو دانشگاه می تونم این شکلی لباس بپوشم واسه کلاس مکالمه!
نه!
تو دانشگاه درس نمی دم تا احساس کنم دارم پیر می شم!

۴ بهمن ۱۳۸۷

زیبایی شناسی فراق

عشق ما رنگین کمان است،
که به خورشید می گوید:
بسیار درخشان مباش
که من خواهم رفت!
و به تمامی پنهان مشو
که من خواهم رفت!
پس من آن عشق بزرگم،
که وصال بزرگ و فراق بزرگ
مرا خواهد کشت!
*غاده السمان/ترجمه دکتر عبد الحسین فرزاد

ته هفته

نفهمیدم کی پنج شنبه های فیلم و ولگردی و یلگی و جمعه های 9 صبح و آفتاب، به پنجشنبه های سگ دو وتدریس و جمعه های رخوت تا 1 ظهرو کسالت تبدیل شد!راست می گه این آقای استامینوفن! هر چی هست زیر سر پنج شنبه است!

رییس

آقای رییس تشریف بردن مقر سازمان ملل در تهران و از وقتی بر گشتن حالشون چندان میزون نیست.هیچ معلوم نیست چی دیدن!!!!

پ.ن.:ایشان بروند خارجه به گمانم دچار تصلب شرایین شوند!

۳ بهمن ۱۳۸۷

چکه!

بچه: مامان چرا این خانومه چکه می کنه؟
مامان: چکه نیست مامانی. گریه می کنه!

۲ بهمن ۱۳۸۷

ناژو

گفته بودم پیشتر که اینجا واسه من کجاست!
دیگه نیست...

۱ بهمن ۱۳۸۷

Louis Garrel



فعلا همین!


تا بعد درباره اش مفصل بنویسم...


۲۹ دی ۱۳۸۷

...تا بدانی

پنهان نکن از من!
کار تو نیست!
زودتر از اونچه تصورش رو بکنی، فهمیدم!
من فقط خوب یاد گرفته ام دیده ها و شنیده ها و فهمیده هام رو به حساب ندیده و نشنیده و نفهمیده هام بگذارم و ملتی رو به اشتباه بندازم و خودم رو عذاب بدم.
حالا باز تو هم خیال کن
ندیدم...
نشنیدم...
نفهمیدم...
که نبودم...

۲۸ دی ۱۳۸۷

باز...

داره کم کم آرامشی که از اهواز رفتن پیدا کرده بودم، تموم می شه!
دارم باز وحشی می شم...