از همان لحظه ای که فکرت کلمه شد و گفتی، تا همین لحظه فقط دارم به این جمله ی قصار فکر می کنم. سکوت نکردم. در جا معترض شدم. اما این اعتراض از بهتم که کم نکرد!
صبح فکر می کردم که بهت هم ندارد! سکوت هات از من، نشانی ست از همان منطق!
چنان خطاب می شوم! چنین مخاطبت می شوم!
تو هم داری دیر می شوی! می فهمی؟
۱۰ آذر ۱۳۸۷
از پرهیز و هراس و ناگفته های من!
آیین ها به کمال انجام شده اند. چراغها را خاموش کرده ام! فقط همین آباژور کم جان نارنجی روشن است، نور مانیتور هم که هست! امشب حس شمع نیست! گرمم! با وجود این همه موی بلند خیس که ریخته روی شانه هام! گرمم است! از سی دی اول، پارادایز را گذاشته ام! موسیقی روی همه چیز می نشیند ، روی پوست تنم هم! در بالکن باز است ! هر وقت اینطور مهیای نوشتن می شوم می فهمم که چیز مهمی هست که مانده! که باید بگویمش! که باید بنویسمش!...
هیچ چیز نوشته نمی شود.
هیچ چیز نوشته نمی شود.
بیماری فیلمنامه خوانی من باز برگشته! می گفت" قدر همین دوست دارم بزرگ شو! قد بکش" . تصویر ها زنده می شوند... در 19 سالگی که عاشق شدم می دانستم خامم! می فهمیدم که از این عشق باید رد شد. در 21 سالگی عاشق که شدم به خودم گفتم این یکی ناشدنی است، بگذار و بگذر. در 22 سالگی عاشق نشدم. دوست داشتم، همین. عاشق شدن را مشق کردم! در 27 سالگی می نویسم...
همیشه بی پروا عاشق شدم! همیشه با شجاعت کندم از عزیزانم. از عشق هام! شاید همین طور هاست که یاد هایی با من است روشن، صیقل خورده، شفاف. از کودکانگی و تپش و نفس تنگی. ازبلوغ و زنانه گی و درد!
طفره می روم . اینها که نوشتم این حرف نیست که باید مکتوب می شد. بی پروایی هام پرهیز شده! و این دردناک ترین اعتراف من است. من پرهیز نمی دانستم. آموخته شدم. مدتی است می فهمم هراس را. هراس را من می فهمم. "هراس دل سپردن. عذاب دل بریدن." را! رسمش همین است.
با دست های تاشده روی سینه، سری پر از توهم ، دلی مملو از ناباوری و چشمانی باز حتی به وقت خواب عشق به هم می رسیم. از هم می گذریم. در هم به زخم بدل می شویم. و باز دوباره از سر... . حرف این روزها نیست. این حدیث سالها و سالهاست.
باز این حرفی نیست که می خواستم بگویم...
اینجا جایش نیست انگار
دفترم کو؟
همیشه بی پروا عاشق شدم! همیشه با شجاعت کندم از عزیزانم. از عشق هام! شاید همین طور هاست که یاد هایی با من است روشن، صیقل خورده، شفاف. از کودکانگی و تپش و نفس تنگی. ازبلوغ و زنانه گی و درد!
طفره می روم . اینها که نوشتم این حرف نیست که باید مکتوب می شد. بی پروایی هام پرهیز شده! و این دردناک ترین اعتراف من است. من پرهیز نمی دانستم. آموخته شدم. مدتی است می فهمم هراس را. هراس را من می فهمم. "هراس دل سپردن. عذاب دل بریدن." را! رسمش همین است.
با دست های تاشده روی سینه، سری پر از توهم ، دلی مملو از ناباوری و چشمانی باز حتی به وقت خواب عشق به هم می رسیم. از هم می گذریم. در هم به زخم بدل می شویم. و باز دوباره از سر... . حرف این روزها نیست. این حدیث سالها و سالهاست.
باز این حرفی نیست که می خواستم بگویم...
اینجا جایش نیست انگار
دفترم کو؟
۳ آذر ۱۳۸۷
چی بگم خوب؟
معلم: بنیان خانواده چگونه محکم می شود؟
دانش آموز: اجازه خانوم؟ با میخ! *
میخ دار شدنت رو تبریک می گم!
* از خاطرات معلمی مامان، سال 70 -71، زنگ اجتماعی کلاس چهارم دبستان
دانش آموز: اجازه خانوم؟ با میخ! *
میخ دار شدنت رو تبریک می گم!
* از خاطرات معلمی مامان، سال 70 -71، زنگ اجتماعی کلاس چهارم دبستان
۲ آذر ۱۳۸۷
UT همچنان واسه من قلب دنیاس!
امروز به مدت 15 دقیقه اجازه پیدا کردم بین قفسه کتابهای تالار اقبال لاهوری کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران بپلکم. آی کیف داد، آی!
شنگول بودم تمام امروز عصر رو!
شنگول بودم تمام امروز عصر رو!
پست ویژه!
...قاطع و برنده
تو آن شکوه پاره پاسخی
وقتی که اینان همه نیستند
جز سوالی
خالی
به بلاهت...
از پس این همه سال هنوز سر حرفم هستم، همچنان همینی!
تو آن شکوه پاره پاسخی
وقتی که اینان همه نیستند
جز سوالی
خالی
به بلاهت...
از پس این همه سال هنوز سر حرفم هستم، همچنان همینی!
افه بنفش نیا جون من!
یه چیز تو دلمونه، یه چیز دیگه بروز می دیم!
دلمون غنج می زنه واسه آقا بالا سر و غیرت و بکن نکن و گفتن جمله هایی مثل شوهرم این جوری دوست داره، شوهرم این رنگی می پسنده و شوهرم ال و شوهرم بل تو مهمونی و سلمونی و فالگیر، باد به غبغب می ندازیم که ما روشنفکریم و تحصیلکرده، حقوق برابر می خوایم و حرف زور به کتمون نمی ره، دم از استقلال می زنیم و رابطه آزاد!
خودمون رو گول می زنیم یا این مردایی که از پس پشت هر جمله این طوری هر هر به ریشمون!!! می خندن و می گن طرف دنبال شووور می گرده!
یه کم رو راست باشیم با خودمون!
تحسین می کنم زنایی رو که دست کم اگه از گروه اولن، بیخود افه ی بنفش روشنفکری نمی یان!
دلمون غنج می زنه واسه آقا بالا سر و غیرت و بکن نکن و گفتن جمله هایی مثل شوهرم این جوری دوست داره، شوهرم این رنگی می پسنده و شوهرم ال و شوهرم بل تو مهمونی و سلمونی و فالگیر، باد به غبغب می ندازیم که ما روشنفکریم و تحصیلکرده، حقوق برابر می خوایم و حرف زور به کتمون نمی ره، دم از استقلال می زنیم و رابطه آزاد!
خودمون رو گول می زنیم یا این مردایی که از پس پشت هر جمله این طوری هر هر به ریشمون!!! می خندن و می گن طرف دنبال شووور می گرده!
یه کم رو راست باشیم با خودمون!
تحسین می کنم زنایی رو که دست کم اگه از گروه اولن، بیخود افه ی بنفش روشنفکری نمی یان!
سکوت مصلحتی
دلم می خواد این حرف نگفته رو فریاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد بکشم!
سکوت می کنم!
تو این همه هیاهو جایی برای فریاد من نیست!
سکوت می کنم!
تو این همه هیاهو جایی برای فریاد من نیست!
۱ آذر ۱۳۸۷
یادگارهای پاییزهای گذشته
چیزهایی هست که در این ظهر پاییزی مرا دلتنگ می کند:
کارتهای یونیسف، قفل بسته دفترچه قفلی، شعرهای بیژن جلالی، ردیف کتابهای انتشارات پنگوئن که همه دست دومند...
کارتهای یونیسف، قفل بسته دفترچه قفلی، شعرهای بیژن جلالی، ردیف کتابهای انتشارات پنگوئن که همه دست دومند...
حراج
دیر آمدی
جز پیراهنی که پر از شب پره های ولگرد است
چیزی نمانده است
پیراهنی که پر از پروانه های اهلی بود
یادت هست؟
- پابرهنه تا صبح؛ گراناز موسوی
جز پیراهنی که پر از شب پره های ولگرد است
چیزی نمانده است
پیراهنی که پر از پروانه های اهلی بود
یادت هست؟
- پابرهنه تا صبح؛ گراناز موسوی
اسنپ شات!
امروز تو کلاس فرانسه چه قدر کودکانگی موسیو حسن رو از شنیدن معنی کلمه "بلفی" دوست داشتم. یه لحظه ناب بود واسه خودش که ثبت شد.
۳۰ آبان ۱۳۸۷
بی یاد مانده ام...
تنها چیزی که به عینه می بینم، تنها چیزی که انتزاعی نیست اینه که باز دچار یک جور وقفه ی عجیب شده ام. این حالت به ندرت سراغم می یاد اما هر بار که اومده یه خرابی ناجوری به جا گذاشته!تو دوره ی این وقفه که هیچ یادی از قبل تو ذهنم نیست، هر لحظه می شه مبنای عمل و واکنش. بی رحم می شم! آنقدر که این سم رو که درونم جریان دارد به تن نزدیکترینهام بریزم. یادم می ره کیم و چیم و مثل آدمهای مجنون هر مفهومی از زمان و مکان رو از دست می دم.
اینبار تو رو دلخور کردم! خرابی عظیمی بر جا گذاشتم انگار! یادم نمی اد ! هیچ چیز یادم نمی اد! بر این دختر دلتنگ بی یاد ببخش...
اینبار تو رو دلخور کردم! خرابی عظیمی بر جا گذاشتم انگار! یادم نمی اد ! هیچ چیز یادم نمی اد! بر این دختر دلتنگ بی یاد ببخش...
اشتراک در:
پستها (Atom)
