۲۵ دی ۱۳۸۷

...

دوست ندارم
دلم نمی خواد
.
.
.
همینه که هست!

۲۴ دی ۱۳۸۷

کجایی؟

دلم تنگ شده برای "کوچه ی خوشبخت " رفتن با تو، فرهنگی رفتن با تو، شهروند رفتن با تو ؛نیکو صفت و خانه کوچک رفتن با تو، کافه "س.ک.س و فلسفه" رفتن با تو...
دلم تنگ شده برای نق نق کردنهام وقت آشپزی کردن های طاقت سوز تو، برای سه ساعت طول دادن غذا خوردن و دراز شدن پای سفره و شعر و رمان خوندن ، دلم تنگ شده که بهم بگی شقایق بیا سیر نشیم. که نمی شدیم...
دلم تنگ شده برای آرزوهای مسخره مان! برای شال خریدن های همیشه ی تو و سرکوفتهای همیشه ی من. برای حرص خوردن های تو از حماقتهای من! برای رنگ سفالینه ات! برای تنبلی ها و صبح بیدارنشدنهایت. برای تو دلم تنگ شده.

همین

از تو
تا ویرونی من...

۲۳ دی ۱۳۸۷

کی؟

بعضی حرفها را گذاشته ایم جداً برای کِی؟
قرار نیست همیشه باشیم، حواستان هست؟

۲۲ دی ۱۳۸۷

دستهایی که...

و اکنون
دیدارمان تنها در خواب
جویای هم به تلخی
پریدن از خواب
به دست جستن در تاریکی
با دستهایی که
به هیچ چیز نمی رسند.
*اتومو یاکاموچی/ ترجمه زویا پیرزاد

عشوه ی شتری از نوع مجازی

یه سوال برام پیش اومده!
چرا اینقدربعضی از این دخترها لوس کامنت می ذارن! جای این عشوه شتری ها که تو کامنت دونی نیست که!
بعضی هاش جدا حال آدمو به هم می زنه!
حالا حسش نیست وگرنه چند تاش رو لینک می دادم ببینین که پر بیراه نمی گم.

آمار

یک عدد ابزار افزودیم که آمارتان را بگیریم!
بعد از تقریبا 5 ماه یک کم دیر به خاطر مبارک خطور کرد!
اما بالاخره خطور کرد!

چیزها و من

چیزهایی هست که من همیشه نگرانم مبادا کسی به وجودشان پی ببرد. نه اینکه راز هایم باشند، نه!
دوست ندارم هیچ کس قصه اشان را بداند. مثلا این جعبه ی کوچک که از آخرین دیدارمان سه سال قبل، پیش من ماند تا دیدار بعدی که ممکن نشد و کار کشید به اینجا که می خوانی، یا این فولدر زرد رنگ توی مای داکیومنت که اسمش روز نوشت است و یک نسخه ی دیگرش هم محض احتیاط در درایو ِ دی ذخیره است. یا نتیجه ی آن آزمایش کذایی ! همه ی این عکس ها و کارتها و کتابهای امضا شده که به احد الناسی نمی دهم ببیند یا بخواندشان. دفترهای رنگ و وارنگ نوشته هام . ترجمه هام، مدادرنگی هام ، و...
چیزهایی هست که با من می میرد. چیزهایی هست که از من مرده و من مرگشان را باور ندارم. نگه اشان داشته ام. چرا به خاک نمی سپارمشان نمی دانم.شاید می ترسم که هنوز زنده باشند، که زنده به گورشان کنم. چیزهایی هم هست که بعد نبودن من زنده می شود. و همینها هستند که می ترسانندم. اگر ناغافل بمیرم... حتی فکرش هم دیوانه ام می کند. با اینها باید چه کرد؟ آدمهای دیگر چه می کنند؟اه! بازچه بر سرم آمده...

۲۱ دی ۱۳۸۷

برای برف امروز

ببار ای برف
پس از داوودی
دیگر گلی مباد
اوتومو اوامارو/ ترجمه زویا پیرزاد*

...

دیگه این که:
یه میلیارد و دویست میلیون و 122 ارتش
اگه جمع بشن بازم نمی تونن منو بگیرن از قلبش
پ.ن 1 : این پست در راستای خود شیفتگی وافر این روزها نوشته شد
پ.ن.2: جمله ی کولاک فوق از آهنگهای ساسی مانکن است! که عجیب چند روزه سفر در بهبود روحیه ی نگارنده نافع بود.

یکم، دوم، سوم ارتباط

یکم هیچ از مکالمه های تلفنی که با: سلام چطوری! کجایی؟؟؟؟ شروع می شه خوشم نمی اد. اغلب به اون آدمی که اینو می پرسه حتی اگه لزومی هم نداشته باشه راست نمی گم یا جواب سربالا می دم.
دوم هیج از sms هایی که توش می نویسن" چه خبر" محض بیکاری خوشم نمی آد. گند می زنن به شان مدیوم ارتباطی به این ماهی.
سوم از میل های فورواردی هم چندان حالی نمی برم. مدتهاست کسی واسم ای میل حسابی نفرستاده. ای میلی که فقط به آدرس خود آدم فرستاده می شه. از اون میل هایی که مزه نامه قدیمی ها رو می ده که می دونی توش یه چیز مهمه !

۲۰ دی ۱۳۸۷

تو

...
آن شاعری
که روزهای سوختن کتابهای ممنوع
در برف گم شد
.یارم بود
احمد رضا احمدی /هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود*

چهل و سه غروب یک جا



کجا خوندم که نوشته بود شهری که رودخونه نداره، شهر نیست؟

این غروب کارون،اگه نگم بیشتر، راست چهل و سه تا غروب از من غمزده رفع دل تنگی کرد. منی که این سفر رو رفتم واسه همین غروب

تهران جای موندن نیست...تهران شهر نیست که! رود های قرمز و سفید این شهرکاری جز القای تشویش و اضطراب ندارن

۱۸ دی ۱۳۸۷

از این جا و تکرار

ازآن دانشکده با همه ی آن راهروهای بلند و باریک، روزهای سرد و عصرهای تنهاییش این ها را که نوشته بودم، یادم نمانده بود. رفتم بالاخره سراغ همه ی یادداشتهایی که از آن سالها مانده بود و تصاویر و شعرهای سالهای پیش از تو...
و تو!
ولگردی های زیر باران، قبل باران و درختهای امانیه، پل فروغ و صدای من از دفتر آبی! پل فروغ و دست ناگهان تو میان حرفهای من! که چه می گفتم آنشب بعد از کلاس تاریخ ادبیات که یادم رفت و دیگر یادم نیامد تا خود همین امشب؟ یادت هست تو؟ اصلا گوش می کردی؟ دستهام سرد بود مثل همیشه ی زمستانها! و سردیشان را نگفتی!
رفتم و سر آن نقطه ایستادم که یادم بیاید، نه حس آن لحظه که حرفی که می زدم. یادم نیامد. همان روزها بود هم که رفتی و من دلتنگ ماندم و 17 روز گذشت و نیامدی. باید می فهمیدم که ماندنی نیستی.
بوی این هوا بوی توست. هرچند چندان نپاییدی در این هوا. رفتی و من آمدم. و همین جا، جا ماند تویی که جا گذاشتی. و نشدی توی اینجا و من آنجا این نشد که می باید از اینجا می آمد. جا ماندم. بر-که- می گردم می فهمم. مجموع که نمی شوم باز. تکه ای همان دور می ماند. شاید در میدان راه آهن یا همان مهراباد.
انگار دلم می خواهد باز این جا ببینمت. زیر همین درختها و روی همان پل ! مگر با بوسه ی ناممکنی در همان دانشکده باز دلم بلرزد و اول بار باشد این بار هم. شاید باز آنقدر عاشق بشوم که "دست تاریک" را فراموش کنم و سرمای تو را و باز دوباره با تو کل کل کنم که فسنجان خورت می کنم و سر رنگ چیزهای خانه مان حرف بزنیم و من نه بگویم و تو هم کوتاه نیایی! باز بگویم و بخندم و لج کنم و خیال کنیم و خیال کنیم خانه ای را که زیر پنجره ی آشپزخانه اش بوسیدیم و گریه کردیم و وعده دادیم که تکراری نشویم، که تکرار نشویم...

۱۴ دی ۱۳۸۷

!درخت کُنار من

درخت کُنار از پشت این پنجره زیباتر از وقتی است که زیرش می ایستادم و به این پنجره نگاه می کردم.