به خودم سخت گرفته ام! بیشتر از آنکه تاب بیاورد دلم! شاید این طور غرقه ی لحظه شدن و عنان دل رها کردن از من دور باشد و دیر... اما چیزی هست جاری در دل نوازی این صبح ها و آشوب دلپذیر این شبهای هزار و یک که یله ام می کند به هوای صدایی از دوری نزدیک...دلم هرچه را تاب بیاورد ، دیگر حسرت را نیست. دیگر این یکی از کله اش پریده... جاری ام در ناپایداری این لحظه ها... تمام می شود! اما همه ی همه اش را لاجرعه سر کشیده ام جان دلم... جای حسرتی نیست...
۵ خرداد ۱۳۸۹
کدام خیانت؟
می گویم بدترین اتفاقی که توی یک رابطه ی عاطفی پیش می آید خیانت نیست.بعد فکر می کنم می بینم کجا می شود خط کشی کرد که فلان رفتار، رفتارِ خیانت آمیز است وبهمان رفتار نیست. می گذرم ازش. نمی دانم در اینی که می نویسم چند نفر با من همداستانند. من از اول پذیرفته ام که من بهترین آدم رابطه نمی توانم باشم برای کسی که دوستش دارم. هیچ کس نمی تواند چنین ضمانتی بدهد. گیرم بهترین نوع دوست داشتنی را که بلدم ارائه کنم. این امکان هست که آن آدم من را دوست نداشته باشد. یا این طور دوست داشتن، و این قدر دوست داشتن را بر نتابد. جذاب نداند. گاهی می پذیرم که آدمی را از دور دوست داشته باشم . می ترسم؟ شاید اسمش ترس است. اما برای من داستان حفظ حرمت آدمهاست . داستان به رسمیت شناختن نه گفتن و نخواستن است. این را هم پذیرفته ام که هر لحظه ی هر روز برای من یا طرف رابطه ام این احتمال وجود دارد که آدم بهتر ی را ببیند. آدمی که بهتر درک می کند، بهتر مهر می ورزد، جذاب تر است، یا هزار "تر" دیگر که در لحظه ی رابطه خلا اش حس می شود.
علم به این ماجرا درد دارد. راحت ترش این است که آدم خودش را بزند به کوچه ی علی چپ، بنشیند به خیال واهی که رابطه اش ازلی ابدی است، یاصورت و مخرج حداقل ها و حداکثر ها را بزند دست به انتخاب بزند و به خیالش مهر و موم کند رابطه اش را. بعد هم هر باشنده ی تهدید کننده را مثل گرگ بدرد و تکیه کند به اصول اخلاقی ِ" واضح و مبرهن است که این که تو با دیگری هم صحبت شدی، خندیدی، خوابیدی خیانت است و خیلی لطف می کنم که به سنگ مذهب نمی زنمت و به داوری عرف وا می گذارمت." این را من بر نمی تابم راستش. برایم عین دیکتاتوری و فاشیزم است در یک رابطه ی دو نفره. برای من هیچ رابطه ای با خط کشی عرف پیش نرفته و پایان نپذیرفته. درد دارد این دانستن که تویی که دوست دارم مال من نیستی، هرگز نبوده ای، هرگز نخواهی بود. اینکه من دست بالا می توانم کنارت باشم و این دست بالا برای من خیلی بالاست. چون داعیه ی کنار کسی بودن، نه زیر دستش، نه بالا دستش داعیه ی بزرگی است! شاید از قد و قواره ی من بیرون. اما این را می دانم که خواهش من از رابطه ی های عاطفی چیزی جز این نیست. خیانت در معنای عرف برای من چندان بزرگ نیست، گذشته ام ازش. اما اگر گردن بگذارم به زیر دست بودن یا خیال بالادستی آنوقت به خودم خیانت کرده ام و من هنوز بر سر عهدم با خودم هستم...
۱ خرداد ۱۳۸۹
۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹
در و دیوار به هم ریخته شان...
درست ترش این بود که این همه سعی نمی کردم جاهایی چیزهایی را درست کنم یا از خرابیشان جلوگیری کنم. شاید نباید آنطور تمام قد ستون می شدم دیوارهای کاهگلی ساختمانهایی را که از اول خشتشان کج بود. وگرنه اینطور شاید این روزها زیر آوار شان صدای خرد شدن استخوانهام را نمی شنیدم...
۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹
mariza
ماریزا خواننده ی فادو است، موسیقی اصیل پرتغالی که با دو گیتاریست و یک خواننده ی زن اجرا می شود. صدای ماریزا از آن دست صداهاست که من یکی را تا مرز جنون می برد. بعد از مدتها باز چیزی هست که از بیخ و بن جا کن کند من را! بانی این شوق بیکرانه هم میگرن عزیز است که نمی دانم چطور سپاسگزار لطفش باشم!
۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹
۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹
آواز زن بی اجازه
من آمده ام
از نفس هام بگویم
من آمده ام
تن به تن
نفس کش!
آمده ام از تناب بگویم
کمکم کن
بوی صدای مانده ام نفسم را می گیرد
من آمده ام
کمکم کن
با تن هم پل بسازیم
شاید صدام را به یاد بیاورم
نفس نفس
تن به تن
من آمده ام
آواز بخوانم
اما صدا به صدا نمی رسد
تناب فاصله ای ست
ما به هم نمی رسیم
تبر فاصله ای ست
صدام می افتد
و آهی سبز در هوا تکرار می شود
در حافظه ی بی اجازه ام
سوزن
صدای پای زنی دیگر را می خراشد:
با سقوط دستای ما
در تنم چیزی فرو ریخت
صدا
آویخته از شاخه ها هنوز
و انگار نه انگار
باری
زیر پای حنجره هامان
از چارپایه و هر چیز دیگر خالی ست.
از نفس هام بگویم
من آمده ام
تن به تن
نفس کش!
آمده ام از تناب بگویم
کمکم کن
بوی صدای مانده ام نفسم را می گیرد
من آمده ام
کمکم کن
با تن هم پل بسازیم
شاید صدام را به یاد بیاورم
نفس نفس
تن به تن
من آمده ام
آواز بخوانم
اما صدا به صدا نمی رسد
تناب فاصله ای ست
ما به هم نمی رسیم
تبر فاصله ای ست
صدام می افتد
و آهی سبز در هوا تکرار می شود
در حافظه ی بی اجازه ام
سوزن
صدای پای زنی دیگر را می خراشد:
با سقوط دستای ما
در تنم چیزی فرو ریخت
صدا
آویخته از شاخه ها هنوز
و انگار نه انگار
باری
زیر پای حنجره هامان
از چارپایه و هر چیز دیگر خالی ست.
گراناز موسوی/ آواز های زن بی اجازه
hey babe! let's make love!
نا امنی مثل مار توی تنم می پیچد... قلبم به سیاق گذشته زر زیادی می زند، و هی اضطراب پمپ می کند جای خون! لبهام کرخت، دستهام سرد، پاهام سنگین! روزهای نباید نزدیک می شوند! صدای پایشان را با لا اله الا الله می شنوم! انگشتهام باز باید تن ملحفه را چنگ بزنند امشب! باز امشب زنده به گورم در تابوت این تخت! این دست روزها که به شب می نشینند باید تنی باشد که بشود سخت طعم عشق را بهش چشاند، طوری که روز آخر بی حسرت، تن به سردی خاک بسپارد. باید بی دریغ میان آه و اشک بوسید و عشق باخت و ... سوگوار بود! ولی زندگی کرد! با خودم فکر می کنم همین چند شب پیش اگر کار سرم را جدول بتونی ساخته بود تابوت ِباید ازتابوت ِامشب بهتر نبود آیا؟
۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
از درد...
تو خونه، حالا من و این سه تا پسر یه گَنگ هستیم که بیشتر از همه چیز شبیه گروه چهار نفره ی دالتون هاست! دیشب آخر شب رفتیم لات بازی دم در مرکز خرید نزدیک خونه مون! شرح لات بازی دیشب بماند اما اتفاق مهم زمین خوردن وحشتناک من بود وسط بلوار که دست و پای چپم رو کلن به فاک فنا داد. توی راه برگشت توی کوچه پس کوچه ها که می زدیم می اومدیم تموم دق دلی صبح تا عصر جمعه رو جیغ و فریاد زدم و گریه کردم با صدای بلند. امروز هم که همه ی کارهامو تعطیل کردم واسه خاطر زخمهای دست و پا و کوفتگی تنم و توی تختم موندم. تمارض نیست این اسمش، چون خیلی درد دارم اما گاهی خیلی کیف می ده آدم واسه درد ذهنی اش یه مفر جسمی پیدا کنه! داد بکشه از درد! لَخت بیفته توی جا ... از درد!
۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹
روز معلمتان مبارک!
خواستم از همه ی معلمهایی که تمام این سالها سعی کردند از من موجودی اخلاقگرا، مذهبی، مسوولیت پذیرو بالغ بسازند و لباس گشاد ایدئولوژی ج.الف را بر تنم اندازه کنند تشکر کنم. خواستم عذر خواهی کنم که همه تلاشهایتان را به باد فنا دادم. راستش همه ی آن کارنامه درخشان حاصل کرم ذهن منطق دوست من بود! و خوشحالم که توی رودروایستی بیستهای ریاضی و فیزیک و شیمی نگهتان داشتم که نمره های تک و توک معارف و تعلیمات مدنی ام را رفع و رجوع کنید.
تنها معلم زندگیم حق شناس بود که خیلی زود از دستش دادم. آدمی که تلاشهای ناخودآگاهم را برایم معنی کرد. و کاری کرد به هیچ ندای هی تو! ای رو بر نگردانم. مدیونش هستم! به قدر تمام انزجاری که این همه سال تحمل کردم.
تنها معلم زندگیم حق شناس بود که خیلی زود از دستش دادم. آدمی که تلاشهای ناخودآگاهم را برایم معنی کرد. و کاری کرد به هیچ ندای هی تو! ای رو بر نگردانم. مدیونش هستم! به قدر تمام انزجاری که این همه سال تحمل کردم.
۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۹
دکتر علی محمد حق شناس
تا ترسو نباشم...
اینجا نوشتنم یک دلیل بیشتر ندارد جز اینکه عمیقن باور دارم" شخصی، سیاسی است"! یک سال و نیم است هزار جور لیبل را بر تن این قاب و خودم تحمل کرده ام! شاید شنیدن یکیشان آن هم از نزدیک ترین آدمها کافی بود تا برای همیشه قید نوشتن را بزنم. من اما آنچه هستم را بیشتر از استعداد و پشتکار، مدیون لجبازیم هستم. خیلی پیشتر از اینکه بتوانم تحلیل درستی از زندگی و آدمها داشته باشم کلاه کلمنتیس را خوانده ام و این جمله توی ذهنم ماند که همان چیزهایی که در لایه های بالای سیاسی رخ می دهد در زندگی خصوصی نیز اتفاق می افتد. همان روابط قدرت و همان سلطه و انقیاد. هر کنشی هر چند فردی و شخصی، واجد معنای اجتماعی است و قدرت - قلب سیاست- در شکل کوچکترین رفتارهای سلطه آمیز در نزدیک ترین روابط رسوخ می کند و از همانجا بسط پیدا می کند در ساختارهای کلان و تاثیر و تاثرها آغاز می شوند. آرمان زندگی من برابری نیست! استقلال است برای تعیین معیارهای سنجش نه برای مقایسه شدن با آنها! اگر اینجا فریاد زدم از بازجویی شده ای که خود ناخواسته پلیس مخفی می شود و بازجویی ام می کند، اگر از دایکاتمی ذهن خودم و دیگرانی نوشتم که این یا آنم می دانند، اگر از تنی گفتم که کلمه می شود و زبان، اگر از ترس هام نوشتم یا عاشقی های یک شبه ام حرف زدم، پی موجی راه نیفتاده ام!دغدغه ی به دوش کشیدن کشکولی پر از حرفهای مردپسند با من نبوده! فقط سعی کرده ام ترسو نباشم و این با ترسیدن فرق می کند. من ترسیده ام! زیاد! می نویسم که ترسو نباشم. و می دانم بار ترس خیلی از آدمهای دیگر را هم بر دوش می کشم. ناشناسهایی که کامنت می گذارند، آنهایی که لایک می کنند و آنهایی که متهمم می کنند. هستم که هر ترس و خلوت سیاسی شده ی به اجبار مسکوت را بر ملا کنم. دیگر نپرسید چرا می نویسی و چرا وبلاگ؟
۹ اردیبهشت ۱۳۸۹
دایکاتمی
می بینی ! زن اثیری قصه هات، حالا می نشیند توی کافه دست زیر چانه، سیگار از پشت سیگار از پشت دود، نگاههای شاعر میز کناری و نقاش میز روبه رویی را رد می زند. نگاههاش خلسه ی بعد از هماغوشی وحشی کنار خیابان نیمه شب می شود و صداش صدای دورگه ای که دوستت دارم را از یاد برده... دیر شده ام! باید پیشتر از اینها نقشم می کردی... این لکاته ای که می بینی راه و رسم لکاته گی را همانقدر بد می داند که اثیری بودن را...
اشتراک در:
پستها (Atom)