۲۱ مرداد ۱۳۸۸

49

چیزی که بیشتر از همه عشق را تباه می کند، این است که یکدفعه متوجه می شوی رفتار مقبول سابقت دیگر مضحک شده است...

*زمان لرزه/ونه گوت

۲۰ مرداد ۱۳۸۸

but how?

وای از نبردی که من شب همه شب با این بالش ها دارم و خواب که کمی آنطرفتر می ایستد و زهرخند تحویلم می دهد و به گوشم می خواند که ...

1

نگاه کن
دنیا
شبیه چهارشنبه سوری است
من آتش می گیرم
تو از روی من می پری
*محمد بابایی پور

۱۸ مرداد ۱۳۸۸

ناگفته نماند...

من دلم می خواد قدر یک طویله خری که بوده ام این چند ماه بعد از عید، جفتک بپرونم!محکم! با همه ی خشمم!

این جا!

هیچ خوب نیست آدم به جایی برسه که بتونه همه چی رو واسه خودش توجیه کنه! آدم باید بتونه جیغ بکشه، کولی بازی در بیاره بگه من "اینو" نمی فهمم، "این" توجیه شدنی نیست...
هیچ خوب نیست آدم به این جایی برسه که من رسیدم.آخرشه! باید برگردم!

۱۷ مرداد ۱۳۸۸

می خواستم...

مي‌خواستم دنيا را عوض كنم
دنيا عوض شد
اما كار من نبود

مي‌خواستم انسان را دگرگون كنم
انسان‌ها دگرگون شدند
نه آن‌گونه كه من مي‌خواستم

حالا ديگر
فقط مي‌خواهم
تو را نگه‌دارم
همان‌گونه كه بودي
بي هيچ تغييري
پيچيده در روياهاي كاغذي‌ام

و تو
مي‌دانم
عوض نخواهي شد
همان‌گونه كه بودي گريزپا
پرطغيان و تغيّر
ويران‌گر
رودخانه‌ي آتش
*شهاب مقربین

این نتها...

آرشه انگار بر تارهای اعصاب من است که کشیده می شود. می روم از هوش...
کاش اینجا زاده نمی شدم! بر این خاک نفرین شده که حلال و حرام اش مجال رهایی حتی موهایم را نمی دهد در جنون این نتها!
اینطور من را نبینید... دیوانه ای را به بند کشیده ام در این تن...

۱۵ مرداد ۱۳۸۸

آه شرر بار

مرغ بی دل
شرح هجران
مختصر
مختصر
مختصر
کن

* چه بغضی بود دو تابستان پیش که فریاد می شد و اشک با صدای شجریان. کاش بر بامها می خواندیمش هر شب...

موزیک این روزها...

پایان

گفتم تمام شد؛ تمامش کردم و مانده حالا بیرون ریختن زهری که دو سال به جانم ریخته بود و صافی شدن و تمرین خنده و برگشت به زندگی... نشد، فرسوده ام کرد، سایید روحم را تا فهمید که نه ی این زن، نه است! گفتم تمام شد... دوماه گذشت تا تمام شد...

گفتم تمام شد؛ بمانم همینم که تو ابله می گویی! تویی که اگر به خاطر دانشجوهام نبود این یک ماهه ی بعد از عید را هم تحملت نمی کردم از بس عفن بودی! از بس عفنی! صدقه ی سر شماهاست این همه کثافتِ پژوهشِ این سگدانی که لوح تقدیر و سکه اش را سردار فلانیان می دهد... زدم بیرون... پس لرزه هاش دو هفته روحم را خورد...

گفتم تمام شد؛ زدیم بیرون، شادی کردیم که این بار نه می گوییم که بشود. یک ساعت صف و همه لبخند و همه شوق. سپیده اش به خون نشست. بهت و بغض و خشم و خون، مرگ از پس مرگ... حبس بودم در خانه ای که نگاه مضطربی مجال خطر نمی داد ...گذشت ، برگشتم...

گفتم تمام شد؛ آزاد بودم با تنهاییهام که فکر کنم و ببینم چه رفته بر سرمان! همین هفته ی پیش گفتم که تمام شد و رفت. توپیدند که نخور که تو بیشتر سرت گرم شود فاتحه ی همه چیز را می خوانی و خندیدم که این سر هنوز گرم نشده؛ گرم شد و من بر سر حرفم بودم...

و امشب از پس 7 شب چه چیزهایی بر من آغاز شده ... پر پر زده ام و خسته کرده ام خودم را... می گویند تنها نمان. کاش می فهمیدند که درد تنهایی نیست که فرسوده ام می کند. فقد است. تنها بوده ام همیشه. اما فقدان ... فقدان حکایت دیگری است... حالا داشته ام فقط صداست از پس این سیمهای شنود... صدای پدر صدای همیشه نیست، صدای مادر صدای خستگی است، صدای دوست ترینم با صدای شعرش فاصله ها دارد و من... فقط نگاه می کنم... فقط نگاه می کنم...که کی تمام می شود...

۱۴ مرداد ۱۳۸۸

سکوت

چیزی نگو؛ با من بسیار گفته ای
چیزی شگفت زده ام نمی کند دیگر
پیمان سکوت ببند با من
عهد خاموشی
*از موسیقی متن فیلم les chansons d'amour

۱۳ مرداد ۱۳۸۸

...


دانش آینه
بی تصویر تو
کاهل است

آینه
این تقدیر را تن نمی دهد

*شاپور بنیاد

۱۲ مرداد ۱۳۸۸

حجم قیرین نه در کجایی

باید بگذرند این ساعتها...
لحظه به لحظه این ساعت لعنتی را نگاه می کنم تا 60 تایش بشود 1، یکش بشود 60، بهانه ای باشد که دوباره بگیرم شماره را و نفسم بند بیاید از اول... مثل لحظه ی اول... انگار افتاده ا م در گودال قیر... راست می گوید... من ظرفیت ندارم... نداشته ام. بعدش را هم نمی دانم. بعدی نیست... بلد هم نیستم تقسیم کنم این ساعت را. بلد هم نیستم زار نزنم. بلد هم نیستم برکنار بمانم... من بلد نیستم اینطور - اینطور که شماها، همه تان - زندگی کنم...

* لطفا کامنت نگذارید.مجبور می شوم مثل یکی دو پست قبل پابلیش نکنم.

...

...
فوریت خاک
در هیچ مرحله ای
تاخیر پذیر نیست...
*عباس صفاری/ کبریت خیس

۱۱ مرداد ۱۳۸۸

دست من در هوای توست...

و من هنوز در پیچ آن بزرگراه لعنتی مانده ام با صدای هق هق تو در انحنای گوشم که قرار است خبر را به مغزم بفهماند و نمی فهمدش...
زمان ایستاده بر من.
من پس می روم.
هیچ پدری حق رفتن ندارد. بگو که باز کابوس است شقایق! بگو که واقعیت ندارد... بگذار شب نجواهای ترسخورده امان باشد این بیمارستانهای دو شب... پدرهامان... وااااای! بگو که کابوس بوده...