بعد خوب، بعدِ سه ماه اومدم خونه! بعد سه ماه با بابام آشتی کردم. بعد سه ماه یه دل سیر با داداشها کرم ریختیم و هر و کر کردیم. بعد n وقت یه دل سیر ویوا دیدم و فش فش کردم. تو راه موضوع تزم رو نهایی کردم. یه پرده ساز زدم که دو ماه دیگه صداش در می آد و هر لحظه بش فکر می کنم دلم غنج میزنه! کار هم که پیدا کردم قبل اومدن! چه مرگمه هنوز جسارتن که ته ته دلم یه غم نرمی هست؟؟؟
یه مرتبه یادم افتاد که همین هفته پیش بود که نه تلوزیون داشتیم نه اینترنت و نه موبایل، نشستیم ورق بازی کردیم و به رغم سوتی های مکرر تو و سور های مکرر من، اون قدر رو شانس بودی که یه مجموعه کامل اشعار نیما رو بهت باختم.
اگه الان بودی، اگه هنوز مثل اون روزا بود، می شد یعنی که باز بیام پایین تختتون بخوابم و گوش بدم به صدای بم "ماهی سیاه کوچولو"ت؟ بیام الان باز قصه می گی واسم؟ می شم اون آدم قبلی؟ می شی اون آدم قبلی؟
يك بار ديگر هم با خودم عهد كرده بودم كه به هيچ كس و هيچ چيز چندان دخيل نبندم كه اين طور از دست نروم... دوباره اشتباه كردم. روزهايم در بهت گذشته و بغض و خشم. شبهام به كابوس بيداري...