۱۹ تیر ۱۳۸۸

دستهایت


در میان دستهایت
تبعید
می شود وطنم

*سعادالصباح
روایت من اما این است:
در میان دستهایت
تبعید می شود
وطنم

my accusation

You just want things to be resoleved so you can have simplicity back!
Doubt*

۱۸ تیر ۱۳۸۸

...


مخم تعطیل شده!

تا صبح 27 ام!

چند شبه امشب؟
که بالکنم، بوی گلهای اتاقم، تختم، کتابهام رو ندارم؟

دلم واسه تنهایی هام،
واسه اتاقم تو امیر آباد تنگه!
دلم تنگه!

۱۶ تیر ۱۳۸۸

آی تو!


همه ی همه ام رو جا گذاشتم تو پناه شونه ی دیشبت!
و برگشتم!

۱۳ تیر ۱۳۸۸

چنینم...

بعد خوب، بعدِ سه ماه اومدم خونه!
بعد سه ماه با بابام آشتی کردم.
بعد سه ماه یه دل سیر با داداشها کرم ریختیم و هر و کر کردیم.
بعد n وقت یه دل سیر ویوا دیدم و فش فش کردم.
تو راه موضوع تزم رو نهایی کردم.
یه پرده ساز زدم که دو ماه دیگه صداش در می آد و هر لحظه بش فکر می کنم دلم غنج میزنه!
کار هم که پیدا کردم قبل اومدن!
چه مرگمه هنوز جسارتن که ته ته دلم یه غم نرمی هست؟؟؟

۹ تیر ۱۳۸۸

P~~

همین چیزهاست که آدمها را جذاب می کند.
وقتی با منطق not P پیش می روند و تو لحظه لحظه می دانی از P می گویند...

۷ تیر ۱۳۸۸

چطورم؟

لباسهام گشاد شدن
پوست تنم تنگ ...

۶ تیر ۱۳۸۸

8:45

دیدمش!
همین امروز صبح از زیر پنجره مان رد شد.
دیدمش امروز
با فریاد های لا اله الا الله...
دیدمش که می رفت...

۵ تیر ۱۳۸۸

یادته؟

یه مرتبه یادم افتاد که همین هفته پیش بود که نه تلوزیون داشتیم نه اینترنت و نه موبایل، نشستیم ورق بازی کردیم و به رغم سوتی های مکرر تو و سور های مکرر من، اون قدر رو شانس بودی که یه مجموعه کامل اشعار نیما رو بهت باختم.

هیچ عادلانه نیست این همه دوری!

چقدر دلتنگی آخه؟

اگه الان بودی، اگه هنوز مثل اون روزا بود، می شد یعنی که باز بیام پایین تختتون بخوابم و گوش بدم به صدای بم "ماهی سیاه کوچولو"ت؟ بیام الان باز قصه می گی واسم؟ می شم اون آدم قبلی؟ می شی اون آدم قبلی؟

آرزوی امشب...

دیگه هیچی نمی خوام...
بذارید فقط گم شم بین کتابهام.

۳۰ خرداد ۱۳۸۸

سال کبیسه

سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک
سال روزهای دراز و استقامتهای کم
سالی که غرور گدایی کرد.
سال پست
سال درد
سال عزا...

.................................
نه! امسال سال من نیست.
نه! امسال سال ما نیست...

۲۷ خرداد ۱۳۸۸

point of no return

يك بار ديگر هم با خودم عهد كرده بودم كه به هيچ كس و هيچ چيز چندان دخيل نبندم كه اين طور از دست نروم... دوباره اشتباه كردم. روزهايم در بهت گذشته و بغض و خشم. شبهام به كابوس بيداري...

۲۲ خرداد ۱۳۸۸

چه تنها بودم امروز


دلم می خواست امروز یک نفر، حتی رهگذری مرا می دید! آشنایی شاید! حتی اگر می گفت "این مدل مو به تو اصلا نمی اد!" همین کفایت می کرد...