۲۲ خرداد ۱۳۸۸

از اضطراب امشب...

من می ترسم! از اینکه شنبه، یکشنبه بشود و این کابوس 4 سال دیگر تمدید شود مثل مرگ می ترسم!

۲۱ خرداد ۱۳۸۸

هشدار!

خواهر خانم جونم به خاطر حرصی که داشت وقت عوض کردن آب ماهی ها از دست دکتر الف نون می خورد ، یادش رفت پمپ هوای تنگ ماهی هاشو روشن کنه! نتیجه: صبح تمام ماهی هاش مرده بودن! صحنه ی فجیعی بود. پیشنهاد می کنم اون داداشه که خودش می دونه یه چند روزی گل به دهن بگیره، اگه می خواد انتقام خون ماهی ها رو از اون نگیریم! از ما گفتن!

۱۹ خرداد ۱۳۸۸

بر فاک رفته!


این روزا از لحاظ " فردا درموردش فکر می کنم" شدم یه پا اسکارلت اوهارا!

۱۷ خرداد ۱۳۸۸

هفتمین خوش بیاری!!! امروز


پاشنه ی آشیل آدمها جاهای مختلفی کار گذاشته شده. مال بنده توی دماغمه! هیچ فکر نمی کردم این کاغذها بعد سه ماه هنوز بوشون رو حفظ کرده باشن. خداییش بعد این همه بدبیاری امروز این یکی دیگه نوبر بود. به نظرم برم بخوابم الان بهترین کار عالم رو کردم. تا چیز دیگه ای آوار نشده سرم...

به قول حافظ


ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

۱۶ خرداد ۱۳۸۸

حاج آقا مسالتُن!


گزاره ی اول: به استناد مامان خانوم جغرافی بلد من، 30 تا استان داریم.
گزاره ی دوم : آقای دکتر دیشب فرمودن2 بار کل کشورو دور زدن! بعد واسه هر استان هم تو هر سفرشون از 6 ماه قبل، گروهی کار کارشناسی می کردن.
گزاره ی سوم : از گزاره ی 1و 2 نتیجه می شود 30 استان هرکدوم دوبار؛ خوب 60 استان مثلا! یعنی 60 تا 6 ماه کار کارشناسی!
گزاره ی چهارم: ایشون 7 تا 6 ماه رییس جمهور بودن!

من اصلا ادعای ریاضی دانیم نمی شه! ایشون که دکتر- مهندس عمرانن میشه این معادله ی شونصد مجهولی رو واسه ما حل کنن که یه جوری این عدد رقمها با هم بخونه؟

پست دزدی

"می‌گه تو اگه فيدبک عاطفی‌ای که انتظار داری رو دريافت نکنی، خشمگين می‌شی. اين‌جوری نيست که مثل خيلی زنای ديگه برای به دست‌آوردنش تلاشی به خرج بدی يا زحمت خاصی بکشی يا يه جور ديگه قضيه رو هندل کنی، نه. در استپ اول خشمگين می‌شی و در استپ بعدی می‌ذاری می‌ری."

*از اونجاییکه این جملات شدیدا در مورد من صدق می کنه، مجبور شدم دست به سرقت بزنم. اصل پست را این جا بخوانید.

۱۵ خرداد ۱۳۸۸

وای کمک...

آقا یکی به من بگه این آنتِ "جان شیفته" چرا بعد این همممه سال، دو روزه دست از سر من بر نمی داره؟

...

امروز!
آه ! من امروز!
همین!


۱۴ خرداد ۱۳۸۸

آسمان لرزه

...
دیگر چه باشی چه نباشی
تنها کتاب بالینی من شده ای
در این اتاق پر از کتابهای ناخوانده...

*کبریت خیس/ عباس صفاری

مناظره

هیچ وقت عمرم این همه وقاحت رو یه جا ندیده بودم.

۱۳ خرداد ۱۳۸۸

breaking news

اوهووووووم!
بدین وسیله اعلام می داریم فهرست منابع و مآخذ مقاله امان را هم نوشتیم امشب. و این یعنی تلاش 5 ماهه مان بالاخره به ثمر نشست!
به افتخار این موفقیت پا می شویم یه دور کامل از اول تا آخر با پارمیدا می رقصیم.
بفرمایید!

۱۲ خرداد ۱۳۸۸

شاغل می شویم

امروز از کنار یه ردیف میوه فروشی رد شدم و در دم دلم خواست این تابستونه که قرار نیست درس بدم رو -سلام دکتر دبیر- برم میوه فروش شم.از بس رنگی رنگی بودن میوه ها!از بس بعد سه هفته یه چیز دیدم که دلم خواست بخورم.
در راستای اعترافاتم اینو هم اضافه کنم که می خوام به اون آقا کتاب فروش مهربون با شعوره ی مرکز خرید گیشا هم پیشنهاد کنم عصرا برم پیشش مثلا کمک!
صبحا میوه فروشی، عصرا کتاب فروشی! خوبه دیگه! چه تابستونی می شه!

کاش بپاید

کار این آرام بخش های هر شبه که نیست اینکه باز این همه من های متعددم همسو شده اند، چیزی که از من شقایقی می ساخت که برایش می نوشتی:" شقایق! تو یکپارچه ترین آدمی هستی که دیده ام" و مدتها بود گمش کرده بودم در کشمکش "این تو نیستی" های واگویه های تنهایی هام. چیزی بر من حادث شده که سلاخ درون مرا به جایی در این لابیرنت فرستاده تا کی. نفس می کشم... نفس عمیق!

۱۱ خرداد ۱۳۸۸

زنان را تا توانی مرده انگار

اگر کل کمدی های تاریخ سینما رو امروز یه نفس دیده بودم اینقدر نمی خندیدم که از خوندن بخش ناسازواری کتاب "سیمای زن در فرهنگ ایران" خندیدم. چه حرصی می خوردن این مردااز دست زنها!