۱۴ مهر ۱۳۸۷
۱۳ مهر ۱۳۸۷
یه آقای ناشنوا
من امشب سوار ماشین یه آقای ناشنوا شدم که داشت به موسیقی یانی گوش میداد. وقتی می خواستم پیاده بشم مطمئن شدم که ناشنواست .
send to all
من سخت دوست می شوم. بدبین نیستم. خجالتی نیستم. منزوی هم نیستم. دوست هم زیاد دارم. در سطوح مختلف اما. این که می گم سطوح مختلف به این معنی نیست که ذهنم طبقه بندی شده است. نیست. شدیدا هم سیال است؛ اما وجودم لایه لایه است. اینه که به جرات می تونم ادعا کنم جنس دوستیم با هیچ کس یکسان نیست. دوستهایی بوده اند پشت لایه دهم وجود من. که یعنی در حداکثر فاصله ! دوستانی بوده اند نزدیک تر. برای این دوستهای نزدیک ترشقایق بوده ام. می خوام بگم که برای دوستی هام وقت صرف کرده ام. یعنی اینکه در هر آدمی تفاوتهایش را با دیگری درک کرده ام و برایم مهم بوده. هیچ وقت – هیچ وقت یک جمله یکسان را برای دو تا از دوستام به کار نبرده ام. اگر دوست کسی بوده ام، بوده ام برایش. اگر دوستش داشته ام واقعا دوستش داشته ام. برای خودش، برای خودم و برای همه شادی یا غمی که با هم شریک شده ایم. می شمرم. دوستهای خاصم زیاد نبوده اند. شاید کمتر از ده نفر. نه !آدم رفیق بازی نبوده ام. چون همیشه دقیق شده ام. آدم ها برایم وسیله وقت گذرانی و پر کردن تنهاییم نبوده اند.
اما چیزی که دلگیر و غصه دارم می کند، این است که در دسته بندی دوستهای سند تو آل بعضی ادم ها قرار بگیرم. واجد هیچ کدام از مشخصه های این جنس دوستی نیستم. پس آدمها ظاهرا درک نمی کنند یا نمی بینند. قیاس از خود گرفتن غلطه. این رو می دونم. تقصیر من نیست که بعضی آدمها تنها نوع ارتباطی که می شناسند این طوریه. تقصیر من نیست که بعضی آدمها وقت احساس تنهایی به هر کسی می تونند پناه ببرند. تقصیر من نیست که آدمها نمی فهمند هر آدمی دنیای منحصر به فردیه. تقصیر من نیست که آدمها اینقدر سطحی همه چیز را به باد فنا می دهند. نه! اینها تقصیر من نیست. اما من را عذاب می ده. تقصیر من هم نیست که هر چیزی یه دوست و فقط یه آدم خاص رو تداعی میکنه واسم. بی خود نیست چند وقت گذشته اینهمه محتاط شده ام در انتخاب آدمها. دیگه به نشانه هاشان نمی تونم اعتماد کنم.
داره یه اتفاق خوب می افته اما. دارم با این تنهایی بزرگ اخت می شم. دارم ذره ذره می فهممش. دست کم این تنهایی مال منه. می تونم بگم تنهایی من سراغ کس دیگه ای نمی ره و همون جمله ها، همون حس ها، همون زمزمه ها، یا شاید عاشقیت رو با کس دیگه ای شریک نمی شه. شاکی نیستم از ادمها. کاش بد فهمیده نشده باشم. همه حرفم اینه که هر آدمی برای خودش یه آدم خاصه. این گزینه سند تو آل رو اگر نه برای همه ، برای بعضی ها باید حذف کرد. چطور می شه اینطور زندگی کرد؟ خدای من! چطور می شه حس یه شعر، یه بهت، یه بوسه، یه گریه سیر، یه خنده از ته دل، یه شب خاص رو با همه شریک شد...
اما چیزی که دلگیر و غصه دارم می کند، این است که در دسته بندی دوستهای سند تو آل بعضی ادم ها قرار بگیرم. واجد هیچ کدام از مشخصه های این جنس دوستی نیستم. پس آدمها ظاهرا درک نمی کنند یا نمی بینند. قیاس از خود گرفتن غلطه. این رو می دونم. تقصیر من نیست که بعضی آدمها تنها نوع ارتباطی که می شناسند این طوریه. تقصیر من نیست که بعضی آدمها وقت احساس تنهایی به هر کسی می تونند پناه ببرند. تقصیر من نیست که آدمها نمی فهمند هر آدمی دنیای منحصر به فردیه. تقصیر من نیست که آدمها اینقدر سطحی همه چیز را به باد فنا می دهند. نه! اینها تقصیر من نیست. اما من را عذاب می ده. تقصیر من هم نیست که هر چیزی یه دوست و فقط یه آدم خاص رو تداعی میکنه واسم. بی خود نیست چند وقت گذشته اینهمه محتاط شده ام در انتخاب آدمها. دیگه به نشانه هاشان نمی تونم اعتماد کنم.
داره یه اتفاق خوب می افته اما. دارم با این تنهایی بزرگ اخت می شم. دارم ذره ذره می فهممش. دست کم این تنهایی مال منه. می تونم بگم تنهایی من سراغ کس دیگه ای نمی ره و همون جمله ها، همون حس ها، همون زمزمه ها، یا شاید عاشقیت رو با کس دیگه ای شریک نمی شه. شاکی نیستم از ادمها. کاش بد فهمیده نشده باشم. همه حرفم اینه که هر آدمی برای خودش یه آدم خاصه. این گزینه سند تو آل رو اگر نه برای همه ، برای بعضی ها باید حذف کرد. چطور می شه اینطور زندگی کرد؟ خدای من! چطور می شه حس یه شعر، یه بهت، یه بوسه، یه گریه سیر، یه خنده از ته دل، یه شب خاص رو با همه شریک شد...
بلاگر لعنتی
از سه شنبه تا همین الان صفحه اصلی بلاگر باز نمی شد. و دقیقا در همین سه چهار روز کلی حرف داشتم برای گفتن. که همش از دست رفت. خفه شدم! به این فکر می کردم که پیش از این چه می کردم وقتی اینهمه ولوله تو کلم می افتاد...
۹ مهر ۱۳۸۷
۸ مهر ۱۳۸۷
شبانه دوم
امشب من به یه کشف بزرگ نائل اومدم و یه چیز مهم راجع به خودم فهمیدم. کاملا می دونم که این اتفاق افتاده. چیزی که هست این کشف بزرگ هنوز تو لایه های پیشازبانی گیر کرده و واژه نشده که من بتونم بنویسمش. یا حتی بتونم بفهمم که چی هست. هر چی هست اما اصلا چیز خوبی نیست. از سکنات خطوط چهره ام می فهمم.
سکوت!
من یه دوست دارم که می تونم کنارش سکوت کنم و هیچ احساس بدی نداشته باشم از اینکه حرف نمی زنم. هیچ وقت هم این سکوت سنگین نمی شه یا هیچ کدوم از ما در صدد بر نمی اییم که با فیلرهای کلیشه ای پرش کنیم.
توی چت کردن هم با یکی از دوستام اینو تجربه کردم. نوشتم سکوت؛ نوشت سکوت و چند دقیقه گذشت تا دوباره حرف زدیم.
اینجا، امشب دلم می خواست یک پست سکوت بنویسم. اول فکر کردم با ننوشتن می شه... اما ننوشتن فرق داره با سکوت نوشتن.
دلم می خواست این یک پست سکوت باشه با پس زمینه صدای باد...
توی چت کردن هم با یکی از دوستام اینو تجربه کردم. نوشتم سکوت؛ نوشت سکوت و چند دقیقه گذشت تا دوباره حرف زدیم.
اینجا، امشب دلم می خواست یک پست سکوت بنویسم. اول فکر کردم با ننوشتن می شه... اما ننوشتن فرق داره با سکوت نوشتن.
دلم می خواست این یک پست سکوت باشه با پس زمینه صدای باد...
۷ مهر ۱۳۸۷
۶ مهر ۱۳۸۷
کاشکی باز هم من رو می خوندی
امشب قد مرگ (به قول امیر) دلم واست تنگ شده! کاش سر در می اوردم از رفتن ناگهانیت.
کاش باز نوشته هام رو می خوندی و می گفتی چقدر "خوشگل "می نویسی. تا من باز به خودم بگم که آخه مگه نوشته تایپ شده هم خوشگل می شه! ولی به تو جواب بدم که "اینقدر منو کامپلیمان نکن". و باز ته دلم ذوق کنم و هی ذوق کنم تا نوشته بعدی ...
کاش باز نوشته هام رو می خوندی و می گفتی چقدر "خوشگل "می نویسی. تا من باز به خودم بگم که آخه مگه نوشته تایپ شده هم خوشگل می شه! ولی به تو جواب بدم که "اینقدر منو کامپلیمان نکن". و باز ته دلم ذوق کنم و هی ذوق کنم تا نوشته بعدی ...
۴ مهر ۱۳۸۷
واحدهای اجباری
یه مصاحبه با حنا مخملباف خوندم. گفته بود و گفته بود و خواندنی بود مصاحبه. می دونستم که بچه های این خانواده هیچکدوم مدرسه نرفتن. این رو هم می دونستم که تو مدرسه مخملباف درس خوندن. اما از کیفیت چیزهایی که تو این مدرسه یاد می گیرن چیزی نمی دونستم. حنا گفته بود که ما هر ماه روزی 8 ساعت روی یه موضوع متمرکز می شدیم: روی شعر، داستان، فلسفه، جامعه شناسی...
فورا برگشتم به خودم. دارم دکترای وطنی می گیرم. توی این 20 سال که بی وقفه هر اول مهر سر کلاس بوده ام همیشه این جمله رو به خودم گفته ام که این رو بگذرون تا بتونی روی کاری که دوست داری، موضوعی که شیفته اش هستی متمرکز بشی. شاید بهترین سالها که کمتر به خودم وعده این بعد رو دادم دوره لیسانس بود که ادبیات انگلیسی می خوندم. چندین واحد بی ربط سینتکس و فونولوژی و زبانشناسی در جهان اسلام باید می خوندم تا بتونم همش چهار واحد عشق کنم با کلاس. که نفهمم کی دو ساعت می گذره، که شب امتحان نداشته باشم.که برسم به دوره پایان نامه نوشتن. دوره ای که لحظه لحظه اش شوق بود و اکتشاف. اگر به جای همه این وعده وعیدها که دیگه امسال با آزمون جامع تموم می شه - و چقدر بابت این موضوع هیجان زده ام- هر ماه روزی هشت ساعت که نه، فقط روزی چهار ساعت متمرکز کارهایی شده بودم که دوست داشتم چقدر بیشتر می فهمیدم، چقدر بیشتر آدم بودم، چقدر عمرم کمتر هدر رفته بود...
چقدر از لحظه های عاشقیت رو عقب انداختم برای بعد. تنها چیزی که باعث میشه کمتر حسرت بخورم اینه که با وجود تن دادن به دیوانه خانه آموزش همگانی این مملکت همیشه مفری داشته ام و همیشه می فهمیدم که نباید لای این چرخ دنده ها له بشم. چه اون روزهایی که روزهای تعطیل بابا، جیم می شدم از مدرسه و می رفتیم یللی تللی، چه سر کلاسهای دکتری که با هدفن توی گوشم ، اراجیف و ترهات اساتید گرانمایه را دو در می کردم. فقط وقت سوزاندم. این وقتها می تونست پربارتر بگذره .وسوسه انصراف همیشه با من بوده...
فورا برگشتم به خودم. دارم دکترای وطنی می گیرم. توی این 20 سال که بی وقفه هر اول مهر سر کلاس بوده ام همیشه این جمله رو به خودم گفته ام که این رو بگذرون تا بتونی روی کاری که دوست داری، موضوعی که شیفته اش هستی متمرکز بشی. شاید بهترین سالها که کمتر به خودم وعده این بعد رو دادم دوره لیسانس بود که ادبیات انگلیسی می خوندم. چندین واحد بی ربط سینتکس و فونولوژی و زبانشناسی در جهان اسلام باید می خوندم تا بتونم همش چهار واحد عشق کنم با کلاس. که نفهمم کی دو ساعت می گذره، که شب امتحان نداشته باشم.که برسم به دوره پایان نامه نوشتن. دوره ای که لحظه لحظه اش شوق بود و اکتشاف. اگر به جای همه این وعده وعیدها که دیگه امسال با آزمون جامع تموم می شه - و چقدر بابت این موضوع هیجان زده ام- هر ماه روزی هشت ساعت که نه، فقط روزی چهار ساعت متمرکز کارهایی شده بودم که دوست داشتم چقدر بیشتر می فهمیدم، چقدر بیشتر آدم بودم، چقدر عمرم کمتر هدر رفته بود...
چقدر از لحظه های عاشقیت رو عقب انداختم برای بعد. تنها چیزی که باعث میشه کمتر حسرت بخورم اینه که با وجود تن دادن به دیوانه خانه آموزش همگانی این مملکت همیشه مفری داشته ام و همیشه می فهمیدم که نباید لای این چرخ دنده ها له بشم. چه اون روزهایی که روزهای تعطیل بابا، جیم می شدم از مدرسه و می رفتیم یللی تللی، چه سر کلاسهای دکتری که با هدفن توی گوشم ، اراجیف و ترهات اساتید گرانمایه را دو در می کردم. فقط وقت سوزاندم. این وقتها می تونست پربارتر بگذره .وسوسه انصراف همیشه با من بوده...
اندر احوالات اخیرمان
از خودم می پرسم : "کی عمرت این همه منتظر معجزه بوده ای و کی عمرت این همه معجزه را که از پس هم اتفاق افتاده اند انکار کرده ای؟".
اینهمه ناباوری در من از کجاست؟ اینهمه پرهیز من از دل دادن به حتی آمدن پاییز؟ اینهمه واهمه من از شنیدن صدایی که همین نزدیکی ها به نامی تازه می خواندم . این همه گنگی، این همه بغض ! کسی زبان مرا می فهمد؟
اینهمه ناباوری در من از کجاست؟ اینهمه پرهیز من از دل دادن به حتی آمدن پاییز؟ اینهمه واهمه من از شنیدن صدایی که همین نزدیکی ها به نامی تازه می خواندم . این همه گنگی، این همه بغض ! کسی زبان مرا می فهمد؟
۳ مهر ۱۳۸۷
ترکم ندهید لطفا!
من معتادم
به این حس غریب انزوا
به این ناباوری
به این فوران نابه گاه شیفتگی
به این شبهای تب آلود و صبحهای زمهریر
به این وانهادگی
معتادم!
۲۹ شهریور ۱۳۸۷
۲۷ شهریور ۱۳۸۷
فیزیولوژی
یکی هست که هر درد روانی، هر بدخلقی و هر ناراحتی و حال بد را ربط می ده به غذا! وقتی بش می گی که امروز حالم میزون نیست، اول می پرسه چی خوردی و بعد هم راستی راستی یه چیزی می کشه بیرون و می گه مال فلان چیزه که خوردی... یعنی واقعا با ربط دادن حال بد آدم به دلایل صرفا فیزیولوژیک مشکل رو حل می کنه و گاهی من یکی که راستی راستی قبول می کنم حرفشو و حالم بهتر می شه.
حالا دلم می خواد باور کنم حال بد امشبم مال سندروم پیش از پریود شدنه! خیلی دلم می خواد که با چند تا قرص ویتامین و یه کم استراحت خوب بشم.
حالا دلم می خواد باور کنم حال بد امشبم مال سندروم پیش از پریود شدنه! خیلی دلم می خواد که با چند تا قرص ویتامین و یه کم استراحت خوب بشم.
اشتراک در:
پستها (Atom)