۹ خرداد ۱۳۹۰ ه‍.ش.

امروز همه تویی و فردا همه تو...

یک وقتهایی هست که آدم حنجره اش دل دل می کند برای فریاد از ته دل ... از ذوقِ فریاد کردن اسم کسی شاید! عمیق تر اما حال و روز این شبهای من است که که چشم که باز می کنم دست چپ تو را می بینم حائل تنت و فرمان و دستی که نمی بینم با آشفتگی موهاو گونه و انحنای گردنم داستانها دارد... چشم می بندم و همین نزدیکها به سکوت، سرم بر شانه ات، دل می سپارم...

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

به تو دست می سایم و جهان را در می یابم...

8 سال عمرت را اگر دانشجوی زبان شناسی باشی لاجرم مهمترین حساسیت زندگیت می شود کلمه ها. دغدغه ی زندگیت ادبیات که باشد لابد " کلمه ها خانه‎ی ما هستند" می شود برایت حکم وحی منزل. من این همه سال به حکم دلم گفته ام که دنیام بشود عین چینش واژه هام. می دیدم هم که این دنیا چه لرزان و آشوب زده ایمانم را به بازی می گیرد. آدمهای کلمه بی باورتر آدمهای زندگیم بودند. بی مهر تر و بیگانه تر از همه آنهای دیگر. و حالا می بینم چه ثمر از آن همه که من گفتم که جهان به محور خواست من بچرخد. تیشه به دست همان آدمهای کلمه بود...
بی ایمانی کار من نیست اما. این روزها دنیا تجسد واژه های دلخواسته ی من است کنار تو. این روزها من از منت معنای هر واژه بر سرم رهام و تو به حکم چشمها و دستها و بوسه های بی دریغ، از هر چه گفتن بی نیازم می کنی...

۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

در پرده امید*

سکوت پشت پست قبلی لازم بود که بارها و بارها باز این جمله را بخوانم تا باورم شود بر همه‌ی چیزی که بر من رفته نقطه‌ی پایانی گذاشته شده. دستهای این روزهام آموخته‌ی نت ها می‌شوند و موسیقی نفسی که تار به تار گره های دلم را آواز می‌کند و به دست باد می‌سپارد...

*عنوان از شفیعی کدکنی

۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

کسی که دستاش قفس نیست

عیار تو نشون داد که چقدر همه ی چیزی که پیش از این اصل می دیدم، تقلبی بوده...

مبتلا

بعدها که به این روزها فکر کنم لابد لبخند می زنم و می گویم آن روزها بود که من بالاخره فهمیدم زندگی یعنی چه...