۶ اسفند ۱۳۸۹ ه‍.ش.

در صحاری شب

...

زمين تهی ست ز رندان ؛

همين توئی تنها

که عاشقانه ترين نغمه را دوباره بخوانی .

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان :

« حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو دانی . »

شفیعی کدکنی

۴ اسفند ۱۳۸۹ ه‍.ش.

under gaze

نگاهتان امن نیست... آنقدر که بخواهم دیده شوم، عریانی پیش کش...

شبان دیرپا*

در زندگی هر زنی که از تن و زنانگی و عریانی اش نگریزد لابد شبی مثل امشب هست که صاف توی آینه ی حمام زل بزند و از خودش جواب بخواهد...
* از فروغ

۲۶ بهمن ۱۳۸۹ ه‍.ش.

raped

در مرز نگاه من
از هر سو
دیوارها بلند،
دیوارها
چون ناامیدی بلند است...*

از هیچ چیزی ساده نمی توانم بگذرم... از هیچ چیز ساده ای نمی توانم بگذرم...همه وجودم را نفرت گرفته، از کنارشان رد می شدم و یاد حرف تو می افتادم که وقتی حکومتی در ملا عام نماد فالیک به آدمهاش آویزان کرد کارش تمام است... و من این روزها و شبها می‌بینم که کار امید من ساخته! کار آن همه شور زندگی من ساخته شده! کار آن همه از ته دل خندیدن هام و خیال بافتن هام! دندان می‌سایم و به این نماد های فالیک فکر می کنم که نمادین و غیر نمادین خلوت و امید و آینده و عشق و آسایشمان را ریپ کرده...
پ.ن. در کنار همه این حرفها خوشحالم که خوابشان آشفته است...
*از قفس/ شاملو

۲۵ بهمن ۱۳۸۹ ه‍.ش.

روز مبادا

روزگار عبث...
کاش بشود که بیایم و حرفم را پس بگیرم!

۲۰ بهمن ۱۳۸۹ ه‍.ش.

لابیرنت

گفته بودم تو بگیر ده در، در من!
گفته بودی من پشت کدام درم؟
گفتم دهم!
گفتی هوم و ساکت شدی...
گفتم بیرونی ترین در را بگیر یک! می بینی کجایی حالا؟
گفتی هوم!

حالا من پشت در دهمم هنوز! تو رفته ای و در اول را هم بسته ای...

۱۸ بهمن ۱۳۸۹ ه‍.ش.

سرود ششم

... چندان دخیل مبند که بخشکانی ام از شرم ناتوانی خویش:
درخت معجزه نیستم
تنها یکی درختم
نوجی در آبکندی،
و جز اینم هنری نیست
که آشیان تو باشم،
تختت و
تابوتت
+

گاهی گمان می کنم این آدم به جای همه ی بشریت زندگی کرده...

۱۵ بهمن ۱۳۸۹ ه‍.ش.

نمی ارزد!

در تحلیل های گفتمانی - در تقابل با تحلیل های ایدئولوژیک- همیشه این امکان برای گروه فرودست باقی می ماند که در فرایند مذاکره ی معنایی قدمهایی را به پیش بگذارند و گروه غالب را عقب برانند. به این چیزی که می گویم هم ایراد وارد است از آنجا که تلقی درستی از قدرت نمی دهد. انگار که مرز گروه فرادست و فرو دست قاطع باشد. می دانیم که نیست. ایراد عمده ی وارد به فمنیست های وطنی به گمان من این است که همواره تلقی زن=قربانی را پیش گرفته اند و استناد کرده اند به قانون و فقه. که به جای خودش محترم. این می شود تلقی ایدئو لوژیک مبتنی بر این باور که نظام مرد سالار قدرت را به مردها سپرده و از زنها دریغ می کند. زنها فاقد قدرتند پس باید بجنگند که قدرت را از چنگ مردها در بیاورند. مساله به این سادگی ها نیست. قدرت در چنگ مردها نیست.
وقتی از مذاکره معنایی حرف می زنم منظورم هر کنشی ست که باعث خلق یک مفهوم اجتماعی می شود یا آن را دستخوش تغییر می کند. فرایند مذاکره منحصر به ساختارهای کلان نیست. به عنوان یک فمنیست - عنوانی که همانقدر که مایه ننگ نمی دانمش، مایه افنخار هم تلقی اش نمی کنم- شاهد آگاه فرایند مذاکره در روابط نزدیکم بوده ام. معانی در روابط نزدیکم تا حد ممکن از حدود عرف فاصله داشته اند،‌ به وظایف عرفی اعتقادی نداشته ام. وظایفی برای مردهای زندگیم تعریف نکرده ام که از قِبَلش منتفع شوم و حقوقی را بطلبم و وقت تقسیم وظایف گم و گور شوم که من زنم! چیزی که در تحلیل هام غلط محاسبه کردم همیشه انعطاف طرف های رابطه ام بوده. معانی جدید جذابند اما ساختار را به هم می زنند. بی ساختار هم که نمی شود ماند. ساختار جدید هزینه دارد. محاسبه ی غلط من از این جا ست. من برداشت درستی از هزینه ها نداشته ام. طرفهای رابطه ام هزینه را بسیار بالا ارزیابی می کنند. آن جاهایی که آدم رابطه ام را به جان دوست داشته ام پس کشیده ام که هزینه کاهش بیابد، ناگفته پیداست که این پس کشیدن ساختار را به قبل بر نمی گرداند و ساختار نوینی هم نمی سازد. سیستم کرش می کند.
مرد و زن ندارد. ساختن معناهای تازه هزینه بر است. در بهترین حالت هر دو طرف حاضر به پرداخت هزینه ها می شوند. در غیر این صورت بهتر است تن بدهیم به امنیت ساختار و حرکت بطئی تغییرش که بسیارند که از این ساختار منتفع می شوند. همین است که از ماست که بر ماست و مرد و زن هم ندارد...

۱۴ بهمن ۱۳۸۹ ه‍.ش.

استواری امن زمین...

در دل این همه روزِ سخت پیام ها بوده، تلفن ها بوده، دیدارها بوده و حتا دستی که شانه ام را پناه شده ... امروز هم این برف و موسیقیِ یار و این همه سپیدی و سبکی... سرشار و لبریزم و سپاسگزار این همه ای که دارم...

۱۲ بهمن ۱۳۸۹ ه‍.ش.

سنگینی تحمل ناپذیر من بودن

حذف شد.
این روزها حکایت نوشته هام، حکایت خودم است. درفت می کنم یا پاک می کنم بالکل. پشت ننوشتنم قصه ای نیست، از نوشته هام هم قصه ای در نمی آید. به سکوت برگزار کنم خودم را از آن شمشیر دو دم که بالای سرم مدام می گوید هر حرفی بزنی بعدا ممکن است علیه خودت استفاده شود در امان می مانم دست کم.