۸ آذر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

برای شقایق

یک جایی آدم یاد می گیرد که عدول از اصول هم خودش یک جور پایبندی است، وقتی قرار است به خودت خیانت نکنی. جمله ی سخت متناقضی است اما به جان حس کرده ام اینی را که می گویم. نشسته ام کنار گود و خود شکست خورده ام را می بینم که جانانه جنگید برای چیزی که میدان نبرد فهماندش ارزش جنگ نداشته.
حالا می فهمم چیزی که نیاز دارم همانی است که مدتها انکارش کرده بودم...

۷ آذر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

دل آدمیزاد به مثابه اخترک ب 612

بعضی آدمها ریشه می دوانند . اساسا بعضی آدمها بائوباب اند...گیرم نه با آن بدجنسی، طبیعتشان ریشه دواندن است آخر... گریزی ازشان نیست.

۵ آذر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

در فاصله‌ی دو کابوس

مرز امنیت هر آدمی را چیزی حراست می کند. بودن کسی شاید. این همه تهدید از کجا سر بر آورد یک مرتبه؟ چه طور این همه وقت بی فکر حصار، امن مانده بودم؟

۳ آذر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

And I won't put my hands up and surrender*

شاید بهترین تعبیر برای حالم "نبرد سنگین" باشد. جایی خفت گیر شده ام که دیگر نمی شود اسمش را گذاشت دوراهی انتخاب. حالا دیگر در موقعیت بود و نبودم. از این نبرد چیزی باید بیرون بیاید. من مصلوب به ترسها و بندهای هزار ساله یا من زخمی گذشته از نبردی که هیچ معلوم نیست آن سرش چه چیزی منتظرم باشد. این زخمها یا آن به صلیب ماندن هر دو درد دارند. درد دارم . انتخابهام تقاصی سنگین تر از آن داشتند که تصورش را می کردم. خسته ام و نمی دانم تا کجا از پس گیر و گرفتهای ذهنیم بر می آیم.
یک راه دیگر هم هست. همین جا دستهام را بالا بگیرم و پرچم سفید را نشان بدهم و آرامش را برای خودم بخرم...

*از white flag خانم دایدو که شرح حال است...

۲ آذر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

ولی عصر دیر وقت پاییز

نوک انگشتهام تیر می کشند از سرما... پرت می شوم به خیابان ولی عصر... یک شب پاییزی که بی هوا دستم را گرفتی کردی توی جیب سخاوتمند بارانی مشکی ات... بر می گردم به همان خیابان ... فکر می کنم خیابان ولی عصر دلیل خوبی است برای مردن...

۲۹ آبان ۱۳۸۹ ه‍.ش.

آگهی

چیزی حدود سه ماه است چیز دندانگیری عاید چشمهام نشده، نه فیلم خوبی دیده ام، نه گلاویز عکس شده ام- به برکت لطف حضرات- نه نوکی به یکی از اپیزودهای بی بی سی زده ام که تابلوی جدیدی بشناسم، نه سفر رفته ام! وضع سایر حواس پنج گانه ام از بویایی و شنوایی و چشایی و لامسه هم بدتر از بیناییم. این یکی آخری که خیلی وقت است فراموش شده. این طورهاست که اساسن نمی دانم چجور زندگی انسانی ای دارم می کنم. مثل برق و باد فقط دارم می دوم، از این کلاس به آن کلاس بعد هم نوت پس نوت کپی پیست می شود که حجم تزم را زیادتر می کند و من را به بازگشتن به زندگی انسانیم امیدوارتر. گرچه این تز هم نبود الان دچار مرگ مغزی هم بودم. اینها را نوشتم که از همین تریبون اعلام کنم از درجه اعتبار ساقطم. برای این حال و روزم نمی دانم چه کار می شود کرد. کمک هم نیاز دارم به گمانم. تراپیستی کسی شاید. حالم حال آدمهای افسرده نیست. گاهی از ته دل می خندم، هنوز میل به زندگی دارم. اما سرعت همه چیز بالا رفته. در حکم ماشین اگر باشم ترمزم بریده، دستی هم کار نمی کند. پیش روم هم آنطورکه می بینم تا دره چیزی نمانده...

۲۸ آبان ۱۳۸۹ ه‍.ش.

تب نوشته 3

یادم بماند روزی که از تیشه زدن گاه و بیگاه یاد تو به لحظه هام نجات آمدم از روزهایی بنویسم که فقط راه می رفتم و می پرسیدم چرا؟ چرا خطر نکردم... چرا فرصت ندادی...

۲۲ آبان ۱۳۸۹ ه‍.ش.

bonjour tristesse

روزهایی بود که زندگی من هیچ چیز کم نداشت. همه ی تلاش هام جواب داده بود، شده بودم دانشجوی آدمی که آرزوی شاگردیش را داشتم، مستقل شده بودم، شغلی دست و پا کرده بودم، عشق داشتم و همه چیز عالی بود. کار فقط از آنجا می لنگید که مرد زندگیم بدترین دوره ی افسردگیش را می گذراند- بدترینی که من دیده بودم- و من کاری از دستم برایش بر نمی آمد. یک بار این حس را گرفته بودم ازش که ورودم به زندگیش حال و روزش را بهتر کرده و آن روزها همه اش می ترسیدم که آن قدرت پیشین از دست رفته باشد. که دیگر کاری از دستم بر نیاید ونتوانم خوشحالش کنم. حرفها و دلداری ها و نوشته ها و قدم زدنها و .. هیچ کدام جذبه ی قبل را نداشتد و من مدام انرژی ام صرف این می شد که راهی دست و پا کنم و خنده را برگردانم به لبش، حالش را بهتر کنم...
آن روزها جوان تر از آن بودم که بفهمم گاهی از دست آدم هیچ کاری بر نمی اید. هرچند تلخ و سخت اما آدم باید بپذیرد که معجزه ای هم اگر بوده، یک بار بوده و همین یگانگی به معجزه شبیهش کرده. دارم عادت می کنم به پذیرفتن توان اندکم در مواجهه با آدمهای زندگیم. دارم باور می کنم باید زندگی کنم خودم هم وقتی می بینم از دستم کاری بر نمی اید... مشکل این جاست که می ترسم این حس عقیم بودن با من بماند.

۱۶ آبان ۱۳۸۹ ه‍.ش.

می توان با زیرکی تحقیر کرد/ هر معمای شگفتی را

به بعضی جماعت خدا غیر منتظره ترین خبر عالم را هم که بدهی بلدند طوری تظاهر کنند که بفهمی خبرت خیلی هم تازه نبوده و خودشان خیلی پیشتر می دانسته اند. گیرم جواب مثبت تست حاملگی اتان را از آزمایشگاه همان لحظه گرفته باشید، بی درنگ در می آیند که :"دهه! مگه نمی دونستی خودت؟ من می دونستم... ". بعضی جماعت خدا من نمی دانم چشان می شود از بس که حریص اول بودند اند. بسکه استرس شب و روز یقه اشان را ول نمی کند که مبادا از کسی کم بیاورند. بنده های خدا خیلی هم به خودشان زحمت می دهند که از چارسوی علم و هنر و ادبیات و فیلم و فیزیک و بیولوژی و پزشکی و جز آن چیزی سر در بیاورند. هیچ توی مخیله اشان نمی گنجد که آدم صاف بایستد بگوید نمی دانم، توی تخصصم نیست، یا نشنیده بودم این خبر را. صدی نود شان هم بنا به تجربه ام آدمهای بخیلی از آب در می آیند که خیرشان هم به کسی نمی رسد. تحمل هر آدمی را داشته باشم، تحمل این دست آدمها از عهده ام خارج است.

۱۲ آبان ۱۳۸۹ ه‍.ش.

... تا کام من برآید

من و میم همکاریم. یک پست در دو دپارتمان مختلف. میم واجد یک ویژگی منحصر به فرد است. چیزی که من فاقدش هستم. بهتر از همه ‌ی آدمهایی که به عمرم دیده ام بلد است مطالبه کند. چه حقش باشد چه نباشد. طلب می کند؛ می خواهد؛ پس باید بشود. اغلب هم می ‌شود. چون رئیس می داند که وقتی میم می گوید باید تا شنبه اینترنت دفترم وصل باشد و صندلی ام رنگش به رنگ دیوارها نمی اید شوخی نمی‌‌‌کند. صبح شنبه با این پیش فرض وارد می شود که خواسته اش اجابت شده. اگر نشود علم شنگه ای راه می اندازد دیدنی. خنده دار...
این سوی ماجرا منم که بعد از اسباب کشی به ساختمان جدید هنوز کامپیوترم وصل نشده. فقط از اول یک بار گفتم من اتاق بدون پنجره نمی روم. به برکت وجود منشی مهربانم ترتیبش را دادند که پرنورترین اتاق ساختمان نصیب من شود.
تا یاد دارم همینطورها بوده. مطالبه نکرده ام. همیشه همه چیز لطف سایرین بوده نه وظیفه شان. درخواستهام را یک بار فقط گفته ام. اگر توجهی نمی شده فرضم این بوده که یا برای آدم مقابلم اهمیت نداشته یا در توانش نبوده. این طور آدم کله شقی هستم من. همین است که وقتی گاهی کارد به استخوانم می رسد و جیغ می کشم یعنی کار از کار خیلی وقت است که گذشته.
ضعف است این. آدمیزاد باید بتواند طلب کند. آدمیزاد باید بتواند کولی بازی راه بیندازد که فلان چیز را می خواهد، فلان چیز باید بشود، فلان کار الزامی است... حق و ناحق هم ندارد... این ها را گفتم که بگویم یک چیزی امشب حق مسلم من بود و نشد... و به قدر مرگ عصبانیم که سهم من این همه کم شده از حق مسلمم.

۱۱ آبان ۱۳۸۹ ه‍.ش.

lost

یک جای کارم می لنگد لابد که گردش فصلها را هم دیگر نمی فهمم... کی تابستان تمام شد؟