۷ آبان ۱۳۸۹ ه‍.ش.

از صدایم پیدایی

حست را گفته ای و من هم مبهوت مانده ام که این روزها چرا همه چیز پس کله ی هم این قدر بد از بد تر می شود. چرا من آن همه حماقت بار حس آنت وار دیشبم را به تو گفتم و نگفتم دلم می‌خواست یک جای قران خدا غلط می‌شد وتو این همه دورتر از من با آن همه غم نمانده بودی. با کلمه هایی که اگر من ندانم چه بر سرت آورده اند پس کی می‌خواهد بداند . من که شاهد در سکوت تو بوده ‍ام. تو که هیچ خبر نداری تلفنی که قطع شد چرا پرت شد و چرا من مجبور شدم بشینم همه چیز را توی آغوش برادر بزرگم زار بزنم. تو هیچ خبر نداری که این کلمه ها هیچ جای قوس تنشان به خم کمر من نمی رود. هیچ کدامشان تیر کشیدن دل من را نمی فهمند. تو هیچ نمی دانی و من نمی‌توانم چشم انتظار زمان خائنی باشم که قرار است به تو ثابت کند که من کی ام. امشب هیچ کس این جا نیست که بگوید آجی همه یک وقتهایی کم می آورند... تو هیچ نمی دانی چقدر این آقایی که عربی به گوشم آوازمی خواند به گریه می اندازدم شادی عاشقانه اش. تو هیچ نمی‌دانی وگرنه آن جمله...

۳ آبان ۱۳۸۹ ه‍.ش.

۱ آبان ۱۳۸۹ ه‍.ش.

can't stand the sorrow anymore

قدر غم همه آدمایی که نشستن پای تلخ ترین موزیکای عالم و اختیار اشکشون رو نداشتن غمگینم امشب...

۳۰ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

عریضه

پی ام اس عزیز!
متوجه هستید دارید چه کار می کنید؟
با تشکر
شقایق

۲۹ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

dream on

هیچ وقت زندگیم خیالهام اینقدر وحشی نبوده اند...

۲۸ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

زخم

آزادی بیان!
آنقدرها دهن پر کن هست که بشود ساعتها و ساعتها درباره اش گفت و ناله کرد که در این دیار نداریمش و نمی شود که باشد و چقدر ها که به خاطر عقیده اشان... باقی را همه می دانیم! افسوس می خوریم و باز نا امیدانه آرزوی داشتنش را مثل خیلی چیزهای نداشته ی دیگر به دل می گیریم تا همیشه ی کی...
دارم از "کلام انزجار" می خوانم. کلماتی که زخم می زنند، آزرده می کنند، دلشکسته می کنند، تا در حاشیه قرار دهند!تا نابود کنند! زن باشی یا مرد، سفید یا سیاه، یهودی یا مسلمان، همجنس خواه باشی یا غیر همجنس خواه به نظرم خیلی فرق نمی کند. هر چند همواره بنا به مناسبات قدرت گروهی آسیب پذیرترند.
بعضی بر این باورند که این دو مفهوم-آزادی بیان، کلام انزجار- در تعارضند. هر آدمی در هر جایگاهی بر این حق مسلم است که فکرش، عقیده اش را کلمه کند. بعضی قائل به حد و مرزند... کشمکش جالبی است.
دارم از کلام انزجار می خوانم و ذره ذره می فهمم که داستان آزادی بیان آنقدرها هم که فکر می کردم کلان نیست، آنقدرها وابسته مقوله بندی های نظری ما از جهانمان نیست. جاری است در هر لحظه روابط انسانی....
راستی این حد و مرزها تا کجا معنی دارند؟ تا کجا می شود هر فکری را کلمه کرد؟ در مقیاس روابط ساده روزانه اگر نگاه کنیم، تا کجا حق داریم چیزهایی بگوییم و برنجانیم؟ تا کجا می شود بی خیال و گاه بی فکر چیزی گفت و رد شد! بدون اینکه یک لحظه برگردیم و به پشت سرمان، به مخاطب مان نگاه کنیم که چه بر سرش آوردیم؟چه لحظه ای برایش ساختیم؟
پیش از گفتن، با یک لحظه درنگ، می توان نه مخل آزادی بیان شد نه مخل آرامش دیگری.کلامهای ساده، گاه کلام انزجارند! یک لحظه درنگ! همین!

پ.ن. این پست مال دو سال پیش همین روزهاست. شاید شبیه شبی مثل امشب که یک جمله ی ساده ی ساده به هق هق انداختم.

۲۷ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

once for ever

سفت و سخت و قاطع گفته ام بارها این دوره تمام که بشود به هیچ ینگه دنیایی نمی روم برای پست داک. که بسم است این همه خواندن و نوشتن و مانتو مقنعه پوشیدن، امروز این دانشگاه دنبال این مشاور فردا آن پژوهشگاه دنبال آن مشاور، که دلم می خواهد ول کنم درس و کتاب و این کلمه ی حال به هم زن پژوهش و بروم چند ماهی یک وری باد بپیچد توی موهام. حالا امروز ظرف که می شستم خودم را دست گیر کردم در حین ارتکاب جرم: که بروم کجا برای پست داک بهتر است؟ کانادا یا اروپا؟ که وقتی برگردم یعنی آبها آنقدر از آسیاب افتاده که بشود جایی زبان/ جنسیت و تحلیل گفتمان انتقادی بگویم؟
رسمن حالم از خودم به هم می خورد! اعتیاد شاخ و دم دارد؟

۲۴ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

دختران امید تنگ

دختران عشق های دور
روز سکوت و کار
شب های خسته گی!*

امشب که بعد 9 ساعت کار برمی گشتم، من و سرنشینان مغموم آن تاکسی همه مان مصداق همین سه خط بودیم...

*از زخم قلب آبایی/ هوای تازه

۲۳ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

آن تحمل که تو دیدی...

این همه سرسختی از کجا می آید؟ اینطور که یک تنه می تازم به این روزگار ناکامی که یک دهه طول کشیده. اینطور که امید ابلهانه ای با من بوده که روزهای خوب من هم بهره ای از واقعیت با خود دارند. خسته شده ام. اما هنوز چیزی خدنگ در جانم هست که نمی گذارد از پا بیفتم. کاش رهام می کرد...

۲۲ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

Seasonal Affective Disorder

همین طوری پیش برود از این پاییز جان سالم به در نمی برم...

۱۹ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

حسودم، هستم

آدمیزادی که منم به حکم آدم بودنم هر کدام از رذیلت های اخلاقی ام را بتوانم پنهان کنم حسادتم را نمی توانم. پنهانش نمی کنم. صاف حسادت می کنم و زود تمام می شود می رود پی کارش. همین طورهاست که بدخواه کسی نمی شوم. هیچ هم ککم نمی گزد که هیچ سیاستی به خرج نمی دهم برای پنهان کردن حس تندی که یک مرتبه یقه ام را می گیرد.

۱۸ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

I could talk some time

کنار دستش توی آشپرخانه می ایستادم به حرف زدن و تعریف کردن از روزم. همه ی روزش را همانجا گذرانده بود که من. شاید برای همین اصلن گوش نمی داد. شاید به نظرش بچه ی حراف اعصاب خوردکنی بودم که حالا هم که بعد 5 ساعت کار برگشته بود خانه بیخ گوشش یک بند زر می زد که خانوممان ال، کلاسمان بل، مدادم اینطور، مانتوم آنطور... . یک روز که جواب نداد،‌یک هو ساکت شدم، بعدش گفتم: مامان من خیلی حرف می زنم؟ سرش رو تکان داد و حتا نگاهم هم نکرد. داشت ظرف می شست. ساکت شدم. برای باقی عمرم یاد گرفتم حرف نزنم. که روزم مال خودم بماند، حالم مال خودم باشد...
حالا که خانه ام و به سیاق همیشه ی دیگر حرف نمی زنم شاکی است از رفتارم، از اینکه حرف نمی زنم، که او آخرین آدمی است که می فهمد چه دردی به جانم است، که ارتباط برقرار کردن با من سخت ترین کار عالم است... نمی داند همان روزکه ظرف می شست همه ی درها را بست برای همیشه... نمی توانم برایش بگویم که چطور ترس خورده هر بار بعد از آن مکاشفه که حرف زدم ترسیدم از اینکه آدم روبه روم توی دلش بگوید "این چقدر حرف می زنه"...نمی توانم بگویم از" آغاز جداسری" ام.

۱۷ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

اوج

جایی در اوج دوست داشتن و عاشقیت هست که آدم از همیشه ی همیشه دیگر وقتهای دوست داشتن و عاشقیت آسیب پذیرتر است. همان وقتی که در اوج است. همان وقت است که یک چیز کوچک کارت را می سازد... چشم باز می کنی می بینی ارتفاع کم کرده ای...


۱۶ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

گرسنگی در دوست داشتن*

یادم نبود که امروز از آن روزهای از صبح تا شب دویدنم نیست، بیدار شدنم مصادف بیرون پریدنم از تخت نیست... بلند شدم نشستم و نهیب زدم به خودم که برگرد سر جایت... یک امروز را داری. سرم را گذاشتم کنار پنجره... پرده را که کنار زدم نور پاشید توی چشمهام، باد پیچید توی موهام... فکر می کردم می شد این تصویر این قدر کلیشه ای نباشد. می شد حالا که بیدار شده ام و روزم طولانی و کشدار مال خود خودم است ابتکار عمل را دستم بگیرم و روز خوبی بسازم... من اما بس نبودم... چیزی توی این صبح پاییزی دلخواه کم بود... کسی کم بود... دیگر بیشتر نمی شد تن هوشیار حریص گرسنه را میان ملحفه های خنک و خیال نگه داشت...نشستم پای تز.

* از شهرام شیدایی است.

۱۳ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

a music folder named favorites

آدما به خاطره هاشون زنده ان... همین خاطره ها دارن می شن قاتل جونم...

دلم...

حرف این ور و آن ور دنیا بودن و رفتن نیست... ثبات را بهانه کرده ام... دلم ثبات می خواهد یعنی که دلم آرام ندارد... دلم آرام بگیرد دیگر کجای دنیایش کار یدی است ثابت شدن، بگیر اصلن ته جهنم!

۱۰ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

i wanna hide in your embrace

امروز روز آخر کارش بود توی موسسه. رفت که برود شهرستان برای ادامه تحصیل. همین دو سه ماه همه جوره هوام را داشت تا توانستم موسسه را سر و سامانی بدهم. حواسش حتا بود که کی مسکن و چای برایم بیاورد. بی نهایت آدم مثبت و دوست داشتنی بود. امروز قبل از رفتن سفت بغلش کردم و نگهش داشتم یکی دو دقیقه ای به گمانم. گفتم دلم بد جور هوایت را می کند. گفت چند بار امروز آمده همینطوری بغلم کند، ترسیده ناراحت شوم. گفتم من این قدرها که می بینی آدم سفت و سخت و خود بسی نیستم. خیلی بیشتر از این حرفها بغلی و لمسی ام...
توی راه برگشت به این فکر می کردم که چقدر همه از من تصویر آدم قرص و محکمی توی ذهنشان است که خودش یک تنه برای همه چیز بس است و نمی دانند چه همه بارها دلم ضعف رفته که کسی آغوشش را باز کند برایم... گاهی همین قدرها آدم ترحم برانگیزی هستم و هیچ کس به قیافه ام شکش هم نمی برد...

۹ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

فقط کمی

امروز صبح که زنگ زد صریح گفتم که حرفهای دیشب دلخورم کرده، گفتم هم که این قدر این روزها پوست تنم نازک شده که هر حرف ساده ای مثل تیغ عمل می کند: می دَرَد، زخم نمی زند. درک کرد، فهمید . خوبیش این بود که فقط گفتم : ببین! من برای تو نباید توضیح بدهم که!تو که خودت می دانی. و خودش می دانست. خودش می داند. گوشی را که قطع کردم دلم سبک شده بود.
دلم نمی خواهد خودم را توجیه کنم. آدم گندِ لوسی هستم. اما این چند وقت مدارا لازمم. نمی دانم تا کی. اما می دانم احتیاج دارم به اینکه کمی بار بعضی مسوولیت ها و انتظار ها را زمین بگذارم. کمی فقط درسم را بدهم و از موسسه بزنم بیرون، کمی فقط سرم را بکنم توی کاغذ پاره های تز و داستان و ترجمه، کمی گاهی یله بشوم و اجازه اش را داشته باشم، گاهی سگ بشوم و پارس کنم ولی تنبیه نشوم، گاهی اشکم بیاید بی اینکه نگران قرمزی و پف چشمهام باشم. پوست تنم نازک شده... مدارا لازمم...