۶ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

stop

یک جاهایی هست آدم به خودش خواه ناخواه دستور ایست می دهد. گاهی باید به این دستورها گوش داد. ایستاد. گاهی آدمی که دوشادوشت راه می رود بی اندیشه ی تو باز راهش را می رود، گاهی تو می فهمی که آدمی که خیال می کردی دوشادوشت راه می رفته خیلی دورتر ایستاده، قبل از تو و نفهمیدی... خیلی کم پیش می اید که بایستی و ببینی پیشتر نایستاده، ببینی راهش را نمی رود... چرا رابطه این قدر به گمانم ناممکن شده؟

۵ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

دهه ی چهارم

کاش این یک سال آخر را می شد جهشی گذراند... تمام شود این دهه ی مریض بیست سالگی ...

۴ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

غریبی

بی تو
خودم را بیابان غریبی احساس می کنم
که باد را به وحشت می اندازد

جویبار نازکی
که تنها یک پنجم ماه را دیده است
زیباترین درختان کاج را حتی
زنان غمگینی احساس می کنم
که بر گوری گمنام مویه می کنند
آه
...
گاهی به آخرین پیراهنم فکر می کنم
که مرگ در آن رخ می دهد

پیراهنم بی تو آه
سرم بی تو آه
دستم بی تو آه
دستم در اندیشه دست تو از هوش می رود

ساعت ده است
و عقربه ها با دو انگشت هفتی را نشان می دهند
که به سمت چپ قلب فرو می افتد.
غلامرضا بروسان/ یک بسته سیگار در تبعید


۲ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

تب نوشته 2

آلدوس هاکسلی یک جایی که یادم نیست می گوید: " در عشق همیشه یکی دوست می دارد و یکی دوست داشته می شود". این جمله از سالهای دور توی ذهنم مانده آنوقتی که هیچ تصوری از عاشقی توی ذهنم نبود. همیشه هم فکر می کردم در یک رابطه ی عاشقانه به شرط رابطه بودن و عاشقانه بودن لاجرم دو طرف ماجرا مشارکت دارند، گیرم به کیفیت متفاوت... این روزها به جان و دل درک می کنم که هیچ توازنی در کار نیست، هیچ برابری در کار نیست، هیچ تشابهی در کار نیست، که هارمونی در حکم ایده آل یک رابطه است نه حقیقتش. شاید رنج از همین جاها بیاید...

۳۱ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

دفاع مقدس!

سه دهه گذشت از بی سرزمین شدن آدمهایی که اگر کشته نشدند و کشته ندادند (که دادند) ، اما حکم ابد گرفتند برای در به دری...

exhausted

یک جور غریبی امشب همه غم عالم نشسته روی دلم... یک جور غریبی امشب دلم می خواست می گفتم و می آمدی می بردیم... گیرم دو خیابان آنطرف تر...

۲۸ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

نه

ابراز محبت یک حرف است، اثباتش حرف دیگر. آنقدر که اولی برایم مساله است و به چند و چونش فکر می کنم هرگز تن به اثبات محبتم نمی دهم...

۲۷ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

فضیلتهای ناچیز

آدمهای کینه ای لاجرم حافظه ی خوبی دارند. برای اینکه بشود تلافی کاری یا حرفی را مدتی بعد سر کسی درآورد شرط اولش این است که آدم خوب یادش بماند فلان کس فلان وقت چه حرفی زده یا حرکتی کرده که بعد بشود حالش را جا آورد. من آدم کینه ای نیستم و این از فضیلت هام نیست، گفتگو ندارد که زیر سر حافظه ی ضعیفم است. فقط گاهی که دست و دلم نمی رود کاری بکنم یا سعی می کنم طوری بروم بیایم پرم به پر بعضی ها نگیرد، مبهم یادم می آید این آدم جایی کاری کرده یا حرفی زده که بار دلم شده. حالا اگر بگویید "خب چی گفته یا چکار کرده" مگر طرف در حقم چه جنایتی کرده باشد که یادم مانده باشد. تلافی نمی کنم، فقط نرم نرم فلصله می گیرم وقتی دلگیر می شوم از آدمها. تلافی نمی کنم چون یادم نمی ماند، فایل و پرونده ی ذهنی از آدمها نمی سازم که x همانی است که فلان وقت ال کرد و بل گفت. قابل تحسین اند آدمهایی که گاهی همه ی رفتارها و حرفهات را روی هارد کپی تحویلت می دهند و می کنند توی چشمت و محکمه پسند حرفشان را به کرسی می نشانند. خلاصه اینکه کینه ای نبودن از فضیلت های ناچیز من محسوب می شود. حالا منشا اش هر چه هست باشد...

۲۴ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

delicately yours

خیابانهای تهران دیروز کم بودند برای این همه ای که من بودم...

پ.ن. عنوان اسم آهنگی است از شیلر+

۲۲ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

تب نوشته 1

نه کتابها و موسیقی، نه مکان ها و آدمهای مشترک، نه تصویرها و لباسها... هیچ کدام! بوها ویرانم می کنند. همه چیز فراموشم می شود... اما بوی صابونِ تن شستن از هماغوشی نخست یا بوی خانه یا اتاقی که مامن تن و جانم بوده یا بوی تن آدمی که بوده برایم ،کوتاه اگرچه...
همه چیز یادم می رود اما اولین بوها...


۲۱ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

می نویسم باز

من به حرف هیچ کس گوش نمی کردم که، به قد و قواره ی بودنم کاری نمی کردم که کسی بالاتر از گل بگوید بهم. همیشه بی نقص، بی خدشه راست راست رفته بودم و برگشته بودم، تحسین پدری را داشتم شب و روز که در آستانه ی هر دری که نگاهش می کردم جرات و شجاعت به جانم می ریخت،‌ پدری که جای خدای م بود. لای زرورق لطف و مهر اگر نه، لای زرورقهایی قد کشیده بودم که خطی به جانم نیفتد و نیفتاد... یک روزی از جایی زرورق ها تنگ شدند،‌ سخت شدند، اطمینانی از جای همیشه دست بر شانه ام نبود که بروم، تردید شد خدایی که خدای پیشین را اول از همه بر نمی تابید، عریان و بی حفاظ زدم بیرون به امید واهی ای که شده بود همه ی چشم اندازی که از جان پناهِ خطر داشتم. و باز گوش نکردم، باز میان حاشیه های امنیت انتزاع زندگی محصور ماندم تا باز تردید... این بار نوشتم و نوشتم و نوشتم تا کم کم خوانده شدم... انگ و برچسب و هورا و هو و براوو... نیاز داشتم به همه شان، که بشنوم ، آدمها آمدند و رفتند و خط انداختند، خط انداختم روی بودنشان، جنگیدم و مغلوب شدم و پیروز برگشتم. همه چیز واقعی شده، دارم زندگی می کنم، درد می کشم، لذت می برم، و خدایی نیست دیگر، امید جان پناهی نیست، ملاحظه و مماشاتی در کار نیست... قوی شده ام و واقعی!

پ.ن. تغییر شکل و شمایل بلاگ و رفع ایرادهاش حاصل لطف کدیین عزیز است. ممنون لطفش هستم.

۱۴ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

می آیم

شب می گویم فردا صبح. فردا صبح توی تخت غلت می زنم که شب! من که صبح چیزی بشو نیستم. و خودم خوب می دانم این همه به تعویق انداختن ها از کی شروع شده. و خودم خوب می دانم این به تعویق انداختنها تا کجا قرار است کش بیاید. و خودم خوب می دانم که چاره اش دست من نیست. دیگر نیست. و می فهمم که تنم از من فرمان نمی برد، که ذهنم حرف من را نمی خواند، و این شده ام من که مدام حس مبصر بی دست و پایی را دارم که هیچ کس به حرفش گوش نمی دهد. و این شده منی که مدام اشک های جمع شده توی چشمهام را پس می زنم که بالاخره آن جایی که باید این همه را بریزم بیرون و به بانگ بلند بگویم که تسلیم شده ام دیگر. اینک قرار... اینک سکون... اینک آرامش...

۱۲ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

چو با منی

من که به هیچ ماورائی باور ندارم گاهی تا حد سجده شگفت زده می شوم از معجزه ای که تو می شوی رسولش. آشوبی که به نظم می نشانی، سرسختی ای که روانش میکنی، هیولاهایی که تک به تک جلو چشمهام دود می شوند... دوری! اما این اتصال که از تن نیست و از نیاز نیست و ازعشق نیست و از شیفته گی نیست و از ... تو باید بدانی لابد از چیست که وقتی روزمره گی می کنم با تو هم همه چیز در بدعت و بدایت است...

۱۰ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

منم

مثل خاکستر عودی که نرم، بی شعله می سوزد و فرو می ریزد...

گفت بهراسید از من تنها...

به دلم ماند یک وقتی بشود که بتوانم خودم را بی سوء تفاهم توضیح بدهم. به دلم ماند یک وقتی نتوانستن هام را پای نخواستن هام ننویسند. ناتوانی هام را پتک نکنند توی سرم...این روزها هر ضربه ی کوچک هم کاری است، آنقدری که برای یک عمر تصمیمی بگیرم که برگشتی نداشته باشد.