۹ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

دست من در هوای توست*

رابطه ی سالم نه بودنش آدم را به خاک سیاه می نشاند، نه تمام شدنش. به خاک سیاه نشسته بودم . کلمه اش فقط همین است روزهایی که این را می شنیدم... معنایش برای همیشه عوض شد امروز که در هوای آدمی می شنیدمش که وجودش آرامش است و بس.
پ.ن. آهنگ از علیحان است از آلبوم سرزمین آتش/ *عنوان از بیژن جلالی

۸ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

قحط الرجال؟ استغفر الله!

اسمش حسادت نیست وقتی تمام قد می سوزم که می بینم آدمی تکیه زده به صندلی مدیریت جایی که هیچ استحقاقش را ندارد، آدمی که قرار است امضایش سرنوشت پژوهشی من را تعیین کند. از حسادت نیست حرص خوردنم وقتی می بینم آدمی هنوز نتیجه ی قبولی دکتری اش نیامده برایش توی دانشگاه سراسری کلاس می گذارند برود تدریس کند به عنوان هیات علمی. از حسادت نیست تلخ شدنم وقتی می شنوم کسی به واسطه ی نام پدرش هنوز دفاع نکرده می شود مدیر گروه یک دانشکده ی اسم و رسم دار. نه! اسمش حسادت نیست وقتی فریاد می کشم از دیدن آدمی که نصف من سابقه ی کار ندارد اما چون متاهل است جای من را دو دستی تعارفش می کنند، حسادت نیست... حسادت نیست... بی عرضه گی من است در اینکه وقت وقتش آنقدر جرات نداشتم که تن بسپارم به جریان های جاری. خشم من از بی دست و پایی خودم است...

۷ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

پراگ

من هیچ وقت از زلزله نترسیده ام. دیشب که چیزی حس نکردم، همان چند سال پیش هم که حس کردم به قوت، فرار نکردم از آن ساختمان بلند، فقط رفتم لب پنجره ببینم پایین چه خبر است! راستش خوف مرگ ندارم. شاهدش از خیابان رد شدنم که راننده های بدبخت مجبور می شوند مراعات سبکسری هام را بکنند. دیشب که باز روی تخت کنار پنجره های بلند اتاقم خوابیدم یک آن فکر کردم حسرت چی به دلم مانده اگر صبح را نبینم؟ اولین و آخرین فکرم حسرت جاهایی بود که دلم می خواهد بروم. هر چه گشتم چیز دیگری نبود که دلم بخواهد...

۶ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

ماه تمام

چگونه است که تنهایی
قرص ماه را
بزرگتر می کند.
تنهایی
تنهایی
این را بلندترین شاخه خوب می فهمد.
مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است/ غلامرضا بروسان
بماند برای آن که ماه را دوباره یادم آورد.

۵ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

راستی

توی دعوا که نقل و نبات پخش نمی کنند.
این بدترین توجیهی است که می شود برای بد و بیراه هایی که آدمها وقت دعوا به هم می گویند آورد. وقت عصبانیت آدمها دقیقن کلمه هایی را بالاخره آوا به آوا به زبان می آورند که تمام مدت بهش فکر کرده اند. توی هیچ دعوایی هیچ کلمه ی بداهه ای از دهان آدم بیرون نمی پرد. فقط سدها گشوده می شوند، فقط ملاحظه ها توی حنجره بالاخره داد می شوند. آوار می شوند. من همیشه شفاف ترین تصویرم توی ذهن آدمها را این طور وقتها دیده ام. هیچ وقت نمی توانم باور کنم که کسی بگوید عصبانی بودم "یه چیزی" گفتم. خودم را هم باور نمی کنم وقتی این را می گویم. آدمها وقت عصبانیت بیشتر خودشانند انگار.

پ.ن. کامنتهای گودر به این نتیجه رساندم که انگار حکم کلی داده ام. پیش فرضم اما این است که توی بلاگ شخصی ام مجازم از مشاهدات خودم بگویم. تعمیمی در کار نبوده. مهمتر از همه فهمیدم که سنم بالا رفته.گاهی بوده که فورانهای هفت- هشت سال پیشم مشمول این روایت نشوند.

...

جای خالی یک واژه
که تو از زندگی من برداشته ای
مرا به دویدن واداشته.

خندیدن در خانه ای که می سوخت/ شهرام شیدایی

۳ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

ناژو

امروز ناژو دو ساله شد. از سر صبح حس بچه ای را دارم که می داند امشب جعبه های رنگی کاغذ کادو پیچ و کیک خامه ای تولد و بادکنک و کاغذ کشی در انتظارش است.

داد می زنم چون ضعیفم

من گاهی سخت بی رحم می شوم. سخت کینه جو و وحشی. به غایت تلخ و سخت گیر و غیر قابل تحمل. دیشب یکی از این شبها بود. تاختم تا آنجا که می توانستم، آنهم به روان آدمی که می دانستم چقدر مجروح و خسته است. می دانستم و باز چیزی توی وجودم فوران می کرد از تلخی، از زهر. گذاشتم او هم تا آنجا که می توانست تخریبم کند. هر دو چنگ و دندان نشان دادیم. او هم بهتر از هر کس دیگری از روان مجروح دخترکش خبر داشت. و همین آزارم می داد که چرا سخت می گیرد بر من.
واین طور که بی رحمی می کنم یعنی از همیشه ی دیگر آسیب پذیر تر و خسته تر و حساس ترم. از همیشه بی دفاع تر... و شاید این طور ژست قدرت و پرخاشگری گرفتن، نشان همه ی آدمهای ضعیف باشد.

۲ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

its now or never

کاش کمی صبر داشتم...

۱ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

خوابی، اما...

هر جور حساب کنی توی شبهای موسیقی من جای تو همیشه خالی ست...

۳۱ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

کجا بود آن جهان
که کنون به خاطره ام راه بربسته است؟:
آتش بازی ی بی دریغ شادی و سرشاری
در نه توهای بی روزن آن فقر صادق.
.
.
.
کجایی تو؟
که ام من؟
و جغرافیای ما
کجاست؟
شاملو/ مدایح بی صله

وقفه

لحظه هایی هست که آدم بالاخره تن می دهد به از هوش رفتن و می گذارد آرامش اغواگرش تن و جان آدم را ببلعد. و بعد سکوت، مطلقا سکوت... لحظه ای که بی هوشی پست می زند صدا آوار می شود و درد باز می گردد... درد اول از خراش موجهاست بر نازکای پرده ی گوش... و درد ... درد... و صدا ... صدا...دلم پر میزند برای لحظه های سکوت بیهوشی... بیهوشم اما صداها هنوز فید نشده اند... بی هوشم اما درد را حس می کنم...

پ.ن. این حس حاصل از تجربه ی بیهوشی مصنوعی نیست که تجربه اش نکرده ام.

۳۰ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

از این روزها

فقط همین را می دانم که برای آدمِ رهایی که با چنگ و دندان برای آزادیش مبارزه کرده، خون دل خورده و درد کشیده، تعلق خاطر و دل سپردن حکایت دیگری دارد...

۲۶ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

سرب

خیلی کوچک بودم، همه چیز خیلی محو درذهنم مانده اما ترس آن شبی که فقط خبر رسید و بابا نیامد را یادم نمی رود. شادی آن روزی که بابا آمد بی خبر را یادم نمی رود. من خیلی کوچک بودم. خیلی. هیچ کس به من توضیحی نداد. نمی فهمیدم. بعدها هم کسی حرفی نزد... از چشم بند و بازج.ویی و هر چیز دیگر کسی به من چیزی نگفت. ریشهای بلند بابا را یادم هست خوب... نبودنش را و آشفتگی مامان را هم یادم هست... کوتاه بودن دستش...
یادم هست اما. این بار بزرگ بودم. همین پارسال که ساعت 3 ظهر مامان زنگ زد و صدای خانمی می گفت دکتر فلانی بخش جراحی. که فهمیدم بیمارستانه. که گفت بابا سی. سی . یو خوابیده از دیشب. اما خوبه و صداش لرزید و گوشی را داد دستش.. کنار دیوار سست شدن زانوها و پخش زمین شدن را خوب یادم هست. دور بودم . صدای لخت بابا را یادم هست. از دست رفتنش را حس کردم. ترس رفتن و دیگر هرگز ندیدنش را دیدم که جای خون به سنگینی سرب توی تنم راه می رفت. این بار بزرگ بودم . می فهمیدم. کوتاه بود دستم. این همه دور بود و من با اولین پرواز هم 12 ساعت بعد می دیدمش...
حالا چندین و چند روز است به خانواده ی آدمی فکر می کنم که هم سن پدر من است. به خانواده ای که دست شان از پدرشان کوتاه است. به ترسی که می شناسمش، به دردی که دیده امش...
صمیمی همسن پدر من است...

۲۵ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

...

حرف بزنید با هم... تا دیر نشده... گفتن، ارزش نه شنیدن دارد. نگفتن به این همه درد بعدش نمی ارزد ... به تمام مقدسات عالم -که کاش یکیشان دست دلم را می گرفت - نمی ارزد... کجا را می شود گرفت با این همه برچسب و اسم و خط کشی؟ کجا را گرفته ایم با این باور و ناباوری نیم بند به خط قرمزها... بگذارید زندگی مسیرش را برود... دلتان راهش را... منطقتان هم... رابطه اسم نمی خواهد... بگذارید رابطه راهش را برود...

۲۳ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

در توزیع تکمیلی

ما زبان شناس ها بهش می گیم "توزیع تکمیلی"! یعنی اینکه دو مشخصه در یک جایگاه با هم جمع نمی شن. شده حکایت من.
اون یکی شاگردم وقتی توی موسسه می شنوه که صدام می زنن خانم دکتر! برگشته نگاه معناداری می کنه به مانتوی کوتاه و کتونی ها و خط چشم سرمه ایم و می گه نمی دونستم شما دکترید. اون یکی که می دونه تزم تمی فمنیستی داره وقتی می گم دارم می رم اپیلاسیون، برق سه فاز می پرونه که دِهه! مگه تو فمنیست نیستی؛ یا شیرین تر از همه این که وقتی می نویسم آشپزی کردن رو دوست دارم یا وقتی ظرف می شورم مهمترین ایده های تحقیقاتیم به ذهنم خطور کرده جماعتی انگشت به دهن می مونن...
آقا! اینکه گاهی وقتی دارم داستان ترجمه می کنم به جای موزیک آروم موزیک های بازاری گوش می کنم، یا اینکه هنوز جزو مهمترین تفریحاتم بوردا ورق زدنه، یا بوی کتلت گرفتن جزو لذتهای اعصاب خورد کن زندگیمه، اینکه رنگ ماتیکم برام مهمه یا مارک کتونیم هیچ دخلی به مدرک و شغل و علایق داغ فمنیستیم نداره. من اول آدمم، بعد زنم، بعد دکتر. و این سه تا هیچ تناقضی با هم ندارن. واسه من هیچکدوم اینا با اون یکی در توزیع تکمیلی نمی تونه باشه. ولم کنین تو رو خدا!

۲۰ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

باد ترانه ای می خواند 2

دلم می خواست یه چار دیواری داشتم توی یه ساختمون قدیمی آجر قرمز، طبقه ی بالا که نقلی بود. با یه هال کوچیک که کفِش یه گلیم قرمز داشت، و توش یه کاناپه ی روشن و یه جفت صندلی لهستانی بود و یه میز گرد!
دلم می خواست یه پیرهن چیت گل ریز سرخ داشتم، با یقه ی خشتی و آستین حلقه ای! که بااون صندل مشکی چرمه بپوشم که یه بار فقط یکی ازش دیدم و دیگه نبود لنگه اش.
دلم می خواست یه صبح تا بعد از ظهر با موزیک که رها باشه توی خونه تنهاآشپزی کنم، کیک بپزم و خیال ببافم.
دلم یه عصر و شب می خواست تو این خونه، که یه سفره بندازم رو زمین و توی کاسه بشقابای سرامیک طرح گبه ی میبدی توی این لباس کنار چند نفری که دلتنگشونم شام بخورم و تا صبح یله بگم و بشنوم و زندگی کنم...
دور نیست این شب...

* باد ترانه ای می خواند 1

۱۹ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

abstract life

حکم کلی صادر می کند، می گوید من نمی فهمم، دورم از واقعیت زندگی، که من ظاهر بینم، که هنوز مانده تا پوسته ی رویی رخدادها را ببینم و پسش بزنم. برای هر چیزی از پیش جواب آماده دارد، برای هر دردی نسخه ی درمانی از پیش آماده ، برای هر آدمی چک لیستی سرراست که خوب و بدش را، ذهنی بودن یا واقعیت گرا بودنش را بی غلط برایش رو می کند... عصبانی می شوم ... می گویم آخرین بار که قاطی آدمها بودی کی بوده؟ آخرین بار که بار سفر بستی و رفتی، اخرین بار که بی واسطه دلت برای کسی لرزید، اخرین بار که ذهنت بی رونوشت برداشتن از فلان کس و فلان مکتب برایت تصمیم گرفته کی بوده، آخرین بار که خودت بودی؟ و می روم... ذهنش را می خوانم... هیچ وقت به ادمهایی که اینقدر در حاشیه ی زندگی اند اعتمادی نداشتم.این قدر دور از لمس تن زندگی ...

۱۸ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

بندی کدامتان مانده ام؟ کجا باید رها می شدم و گیر مانده ام؟ تز می نویسم. داستان نه، ترجمه نه، شعر نه، خیال تعطیل. می زنم به وادی تئوری و داده! فرار بر قرار...

۱۷ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

برف

زردها بی خود قرمز نشدند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خود بردیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه ازاکو اما
وازنا پیدا نیست
گرته ی روشنی مرده ی برفی - همه کارش اشوب-
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.

وازنا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان همه نشناخته انداخته است:
چند تن خواب الود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار.
نیما
با صدای فرهاد بشنوید
*یادمان حال و هوای زمستانی من وسط مرداد/ سالی شد امسال

۱۶ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

no u turn

به سبک خیلی دیگر از ظهر جمعه ها که همه مان هستیم دور یک سفره، مامان به سیاق یک زن جنوبی ماهی پخته بود. همه چیزعالی! مثل خیلی وقتهای دیگر که بی مقدمه جمله ی قصاری بی جا از دهنم می پرد، گفتم "چه قدر خرسندم از خودم که برای هیچ گذشته ای نوستالژی ای به دلم نمانده". محرک سلولهای خاکستری مغزم هم برای اظهار چنین جمله ی منوری شاید بوی عالی ماهی تو دلی* بود و روزهای سفر من به اهواز، به خانه! بعد هم که راه می رفتم توی خیابانهای شب به جمله ی قصارم فکر می کردم. شقایق! واقعن هیچ چیز؟ هیچ کس؟... نه! واقعن هیچ چیز! هیچ کس! - الا یک معمای حل ناشده- دیدم من آدم برگشتن نیستم. به ترک شده ای اگر برگشتم باز نادم راست شکمم را گرفته ام و رفته ام. باز هم شاید از سر اینکه در هر لحظه ای به قدر فهمم سعی کرده ام چیزی کم و کسر نگذارم که بعد پی اش بگردم.همه ی آنی که بوده ام- تلخ یا شاد- را بروز داده ام. چیزی برای بعد نگذاشتم. تا وقتی که چیزی در چنته داشته باشم نثار می کنم ومی مانم. وقتی رفتم لاجرم چیزی کف دستم باقی نمانده، کف دلم... دور شدن خالی ای را پر نکرده، بازگشت ندارد رفتن های من...
*اینجا می گویند ماهی شکم پر، جنوبی ها می گویند تو دلی

۱۴ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

بر باد...

موی فر سرکش است و عاصی. قرار ندارد. بند گریز است. جاذبه کارگرش نیست. رها ست. وحشی است. بودم روزی! شبیه فر موهام عاصی و سرکش... صافشان کردم ... مهارشان کردم. بندی هر چیز ساده. شبیه موهام شده ام...

"بی رحمی شب"

این شبها، کنار این پنجره که می نشینم و به تاریکی پنجره های روبرو زل می زنم، لحظه هام تجریدی تر از آن می گذرند که بتوانم به خواسته ای ملموس فکر کنم... این انزوا خواست من نبود... از نخواسته های ملموسم همین را می دانم و بس...

۱۳ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

تاااابسسسسون

هر کی می گه تابسسون درجا ایماژی که تو ذهن من تداعی می شه اینهاست: دامنهای دوچینه ی رنگی رنگی ِ مامان دوز، زانوهای زخم، ناخنهای گلی، تشت آب و پنچری دوچرخه
صد ساله رنگ تابسسون به خودم ندیدم از بس امتحانای ثلث آخرم تموم نمی شه.

۱۲ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

برداشت یک

می گم : وقتی وارد یه بازی ای شدی باید قواعدشو رعایت کنی، باید قواعدش رو بدونی! نمی شه بگی من به رسم خودم بازی می کنم که.
می گه : من قواعدشو عوض می کنم!
نگاهش شوخی نداره. احساس بلاهت می کنم از حرفی که زدم...