۱۱ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

با زنجیر می آیی...

مدام ذهنمان را از انتزاع عشق پر کردند با شعرها و معارفشان. بعد سپردندمان دست واقعیتی که بخیل بود و محدود و حسود و تمامیت خواه.از پس هر رابطه ای تلخ تر شدیم و تنهاتر و ناباورتر...

۸ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

دم رفتن

منو حالا نوازش کن
که این فرصت نره از دست


منو حالا نوازش کن
همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید
به دنیای تو برگردم...

لینک این آهنگ از ابی با پیانوی شادمهر رو ندارم. کاملش رو ندارم. فقط یک دقیقه اش رو شنیدم و تمام چهار ستون بدنم داره می لرزه... به دادم برسید...

رفیق بد

گاهی آدم می شود رفیق روزهای بد دوستانش صرفن!
رفیق روز بد که باشی روزهای خوبشان سهم تو نیست.
تداعی روز بدی لابد...

هشدار

بعضی شبها نباید به همنوازی ویلون سل و پیانو - به ویژه از نوع دیوید دارلینگی اش- گوش داد. ترکیب مذکور برای روح چیزی خواهد بود همپایه ی ترکیب عسل و خربزه برای جسم!

سرود آشنایی

...
کیستی که من
این گونه به جد
در دیار رویاهای خویش
با تو درنگ می کنم.



۷ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

لکچر

نذر دارم شبی یه لکچر پر از الفاظ قششششنگ در مدح دولت کریمه که صاف صاف داره پژوهانه ی ما- ماهی 600000 تومن ناقابل- رو می خوره و یه آب هم روش!
این شده همه ی سهم پدر و مادرم از منی که صبح تا شب یا دارم کار می کنم یا سرچ می کنم و تز می نویسم!( که نمی نویسم هم)

۴ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

:(

اون روزی که به خاطر ندونستن احکام غسل و نماز میت مصاحبه هیات علمی و استادی دانشگاه رو از دست دادم این قدر دردم نگرفت که امروز به خاطر شوهر نداشتنم واسه سوپروایزری یه موسسه پر اسم ورسم دیس کوالیفای شناخته شدم!

۳ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

خال و جای بخیه و جز آن

بعضی آدمها روی تن زندگیت رد می اندازند، بگیر مثل خال یا جای بخیه. بعضی هاشان رد بودنشان را جای مخفی ای به جا می گذارند، آنقدری که وقتی با تنت تنهایی دستی رویش بکشی و دردی احضار شود یا حظ کنی که این خال چقدر به این انحنای پنهان جذابیت داده. گاهی جای حضور بعضی آدمها همین طورها توی چشم است. طوری که جای بخیه ی گوشه ی پیشانیت همه را به صرافت پرسیدن می اندازد که از کدام دیوار و درختی بالا رفته ای که با سر خورده ای زمین . یا این بیوتی اسپات را که خیلی هم زیبایی ندارد چرا لیزر نمی کنی مثلن؟ خیلی ها پنهان ها را هم لیزر می کنند، حواسشان هست بخیه جذبی باشد نه گاوی مثلن. من اما همه را نگه داشته ام. باکیم هم نبوده اگر بخیه جذبی نباشد یا بیوتی اسپات مذکور برای آدمِ خلوتِ تنم چندان جذاب نباشد. درست و غلطش را هم نمی دانم. به باورم همیشه آدمی که توانسته روی تن زندگی ام ردی جا بگذارد سزاورارش هست که ردش باقی بماند. به چشم من یا بقیه زشت باشد یا زیبا، فرقی ندارد.

۲۹ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

سفر؟

بعدِ نوار و اکو و معاینه و کوفت دکتر بهم می گه استراحت، آرامش! استرس بی استرس! میگه که باید بری سفر! می زنم بیرون با اشک تو چشمام، پریسا بی خبر اومده نشسته پشت در. نگرانه! خودم رو جمع و جور می کنم، لبخند می زنم. راست و دروغ می گم بهش. میره... من می مونم و دستی که سرد و کرخه! بدنی که ژلیه! راه می رم! هدفونم رو می چپونم تو گوشم! راهم رو کج می کنم برم آموزشگاه رانندگی! بر می گردم... باید برم راستی؟ برم سفر؟ ینی فیلمها رو بردارم، با دوربین، با رمانم،که برم؟ دور شم یه کم؟ خیالها آوار می شن: گزارش سه ماهه رو چه کنم؟ کلاسها رو؟ امتحان آیلتس ماه دیگه رو چی؟ شاگردام؟ اورژانس نصف شب دیشب و حال خراب مامان رو که دیگه نمی شه بی خیال شد! تولد امیر که پنج شنبه است چی؟ جابه جایی پریسا ؟ وااای! اینها همه هست. به خودم استپ نمی دم. آدمی رو می بینم که جمله ی "خودخواه نباش "ِ بچه گی هاش شده مانیفست زندگیش. آدمی که خودش رو هیچ وقت ته صف هم ندیده. آدمی که رابطه های زندگیش رو یک به یک گند زده چون وقت وقتش یادش نبوده که خودش هم هست. وقتی هم یادش آمده دیر بوده، بد بوده، بی موقع بوده... می روم، همینطور می روم و به کادوی تولد امیر فکر می کنم و قرصهای مامان که یادم رفته از داروخانه بگیرم. در خانه ام. باید برگردم دوباره داروخانه...

۲۸ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

گرسنه ي تنهايي

آدم بايد لاجرم از چيزهايي تو زندگيش سير بشه كه دوباره هوسش به سرش نزنه! من هنوز از زندگي تنهام سير كام نگرفته ام! هنوز دلم مي خواد بين خودم و آدمهايي كه شونه به شونه اشون راه مي رم باد رد بشه... هرچند گاهي بايد تنگ دل يكي بشه شبهايي رو صبح كرد!

۲۷ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

مادر من

تا مامان این جا نبود، هر بار می رفتم خرید این دخترهای خوشحال رو می دیدم که تیلیک تیلیک با مامان هاشون سر خوشانه خرید می کنن، فارغ از هر فکر و خیالی یه ریز حرف می زنن، وقتی آرامش بی مسوولیتی محض رو تو چهره هاشون می دیدم، وقتی آینده اشون رو شونه به شونه اشون می دیدم، پیش خودم حسودیم می شد به اینکه من الان این همه دورم و باید وقت خرید هم حتی فکر غذای فردا سر کارم باشم، یادم باشه قبض فلان رو بدم، فلان کار استاد فلانی رو سر و سامون بدم و بد تر از اون فکر اون همه ظرف و لباس نشسته ی سوییتم تو کله ام می چرخید و این بود که ویندو شاپینگ واسم در حد یه فعالیت سوپر لوکس محسوب می شد. فکر می کردم همه اش واسه خاطر دوریه...
حالا مامان چند ماهه این جاست. روز می گذره و من باهاش دو جمله بیشتر حرف نمی زنم، ماه گذشته و باهاش خرید نرفتم یا حتی آرایشگاه. بر که می گردم می بینم همیشه همین طور ها بوده. روابط من و مامان بیشتر مبتنی بر احترامه تا هر چیز دیگه. براش به خاطر استقلالش، موفقیتش تو کارش، خود بسندگی اش، پشتکارش خیلی زیاد احترام قائلم . ولی فقط همینه. من هیچ وقت نفهمیدم وقتی باش می رم بیرون تو ماشین مثلن باید چی بگم، وقتی نظرم رو در مورد هر چیزی می پرسه چطور بی حوصله گیم رو پنهان کنم. هیچ وقت نفهمیدم چطور دوستش باشم. دوستش داشته باشم.
من هیچ وقت آویزون مامان نبودم، هیچ وقت ازش در مورد هیچ چیزی مشورت نخواسته ام. هیچ وقت میانسالیم رو تو چهره ی الان مادرم ندیدم. و این به خاطر این نبود که قبولش نداشتم یا ندارم، که دارم. به خاطر این هم نبود که من بیشتر تحت تاثیر پدری بودم که زندگیم باش لا به لای کتابهای بهار و موسیقی می گذشت. نمی دونم. هنوز دلیل این فاصله رو نمی دونم. هر چه هست رابطه ی نزدیک مادر و دخترها برایم همیشه رمز آلود و غیر قابل تحمل بوده. همیشه.

۲۵ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

دولتهای مستعجل


sentir

سی دی آخر یاسمین لوی در اومده! با یه طرح جلد معرکه و اسم عالی!
هیجان عجیب غریبی داشتم وقتی گرفتمش! اما به دلم موند که یکی از آهنگاش مثل کار اولش به دلم بشینه! تقریبن هیچ کدوم. تقریبن مدت طولانی ایه که اوضاع همینه!از کتاب اول نویسنده ی وطنی ای اگه خوشم بیاد، کار بعدیش چندان چنگی به دل نمی زنه، کار بعدترش رسمن مایه نا امیدیه! وبلاگهای مورد علاقه ام که وقتی آپ می شدن با کلی ذوق و تپش قلب بازشون می کردم مدتهاس تو گودرم بولدند و هیچ میلی برای باز کردنشون نیست. وبلاگ خودم هم مدتهاست همینطورهاست. پستهام هیچ کدام کلمه ی دلم نیستند... و این ماجرا ادامه دارد. به قول دوستی شاید تقصیر از من باشه!دنیا توی چشمهای من افسونش رو از دست داده.

۲۳ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

نرگس ها

این برگهای تازه ی خوش بو اگر نبود که خاکستری هوا و سیاهی پالتوم همه ام می شد وقت برگشتن...

۲۲ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

تصادف

کاش می توانستم بگویم: لابد که این یک طرفه شدن ناغافل همراه و باز نشدن بلاگر حکمتی داشته. اگر این خط در شب کذا یک طرفه نبود و این بلاگر در ساعت باید باز می شد؛ در آن ساعت خاص من اگر مهمان نبودم و در آن شب سرنوشت ساز آرام بخش نخورده بودم و خوابم نبرده بود! اگر در آن بعداز ظهر جهنمی گذرم به آن مرکز خرید نیفتاده بود یا...
من که به قضا و قدر هیچ اعتقادی ندارم."الخیر فی ماوقع" هم که برایم در حکم فحش ناموس است. این است که نشسته ام به خیال بافی. اما این اگرها هر کدامشان نبودند ...فحش می دهم به تمام این تصادف ها و نبودنها و بودنهای بی وقتم!

۱۴ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

خواستن/ نتوانستن

هر آدمی تابعی است از شرایط و دلخواسته هاش!
گاهی آدم نمی تواند! به همین سادگی!

۱۳ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

یاد

هر وقت بوس کردنتان گرفت -از من به شما نصیحت- پا بلندی کنید یا سرتان را خم کنید و ببوسید. حتا اگر سر کوچه باشید و این بوسه به بهای کف و سوت و "دمتون گرم" گفتن تین ایجرهایی تمام شود که توی ماشینی نشسته اند که کمی آن طرف تر پارک شده است. مزه اش می ماند. حتا بعد از سالها که از سر آن کوچه دوباره رد شوید...

۱۱ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

به زبان خودتان

هیچ وقت اصالتی برای این استراتژی قائل نبودم که با هر آدمی باید مثل خودش رفتار کرد. راستش به نظرم این طور برخورد کردن خارج از حوزه ی منطق و عقلانیت بود. باورم بر این بوده که آدمها برای توجه، مهربانی، خشم، خشونت، بی اعتنایی و هزار جور حس دیگرشان منطق و دلیل دارند. باید به حس و حال و هوایشان احترام گذاشت، باید به آدمها فرصت داد.
اما انگار باید مجالی بدهم به خودم برای تمرین این استراتژی! وقتی با آدمهایی طرف می شوی که هرچه فرصت بهشان می دهی همچنان مصر بر ماندن در کوچه ی علی چپ اند، یا سکوتت را حمل بر نفهمیدنت می کنند، یا بزرگواریت را نشان ضعفت می خوانند، لاجرم باید چیزهایی را که وقاحتشان عاملش بوده کشید توی رویشان و بهشان فهماند که من هم آن روی سگی دارم که اگر رویش نمی کنم نه از سر ضعف و ترس و ناتوانی که از سر احترام به آدم - بخوانید جمع- ی است که باش مواجهم. اساسن بعضی آدمها را باید اینطوری سر جای خودشان نشاند. به ویژه که جز زبان خودشان زبان دیگری برایشان مفهوم نیست.