۷ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

تا بعد...

این طور روزها مثل روزهای بهت تابستان همان بهتر که پناه ببرم به ترجمه کردن. هی اینطور خبراز پشت خبر خواندن و شنیدن، حرص خوردن از مظلوم نمایی های ابلهانه، تحلیل های صد من یک غاز شنیدن و تاسف خوردن دردی دوا نمی کند. این روزها یا پای کتابم خواهم بود یا توی خیابان!

۵ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

من بی سرزمین

اینجا را هیچ دوست ندارم. امن تر و آرام تر و بی خاطره تر از امیر آباد است. اما چیزی در آن کوچه ی بن بست،از من پشت دری باقی مانده که هواییم کند! هواییم می کند! هوای آدمهایی را به سرم می اندازد که دورند، خیلی دور،هوای پرسه هام،هوای ترسها و فریادهام، هوای غریبه گی هام، هوای بلوغ های یک شبه ام، شادی های نفس گیرم، پنهان شدن ها و پچ پچ کردنها و وداعهایم؛ هوای خودِ امیر آبادی ام را کرده ام. منِ بی سرزمین هوای جایی به سرم زده. یعنی ماندنی شده ام؟

۴ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

۳ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

زنان خیانت دیده ی خوش بخت

هیچ دقت کرده اید به کلیشه ی زنهای خیانت دیده ی فیلمهای هالیوودی؟ اول ماجرا زنی را می بینیم گرفتار دغدغه هایی که معلوم است مال او نیست، با موها و سر و وضعی شدیدن طبیعی- اغلب با موهایی فر- در لباس های گشاد تیره، وقف زندگی خانوادگی، این دست زنها اغلب رابطه ی جنسی درست درمانی هم ندارند.
دست بر قضا می فهمند همسرشان که اغلب آقای خوش تیپ جذابی هم هست با خانمی که او هم تصادفن بسیار س.ک.س.ی و خواستنی است سر و سری دارد.
پرده ی بعدی دوره ی آه و ناله و اشک و زاری زن خیانت دیده ی داستان است . رفته رفته می بینیم که برایش سوالاتی مطرح می شود. به کمک دوستانش که شدیدن همدلند جواب سوالها و به تبعش استقلالش را باز می یابد. اولین گام هم میک اور است: تغییر تیپ و چهره. ناگهان زنی را می بینیم خوش لباس، س.ک.س. ی که تمام آمال و آرزوهاش یادش آمده و سخت در نبرد است برای رسیدن بهشان. زنی که کلی عاشق وشیفته ی پیدا و پنهان دارد. دراین اثنا مرد جفا کار را می بینیم با حال نزار که گاه گداری سر کله اش پیدا می شود و طبیعتن پس زده می شود. زن تازه جذاب شده ی ما هم، خودش را پیدا می کند...
دست آخر مرد نامرد داستان نادم بر می گردد با تقاضای عاجزانه ی کشف همسر نوظهور! زن داستان هم بزرگوارانه می بخشدش و هپی اندینگ...
اینکه سر زن دوم چه می آید به ما ربطی ندارد. اینکه آقای جذاب چه طور تبش فرو می نشیند مطلقن به ما ربطی ندارد. اینکه زن پریشان اول داستان چطور به یکباره به یک زنِ جذابِ هاتِ موفق بدل می شود، باز هم به ما ربطی ندارد. فقط ما باید درس بگیریم که خیانت خیلی هم خوب است: باعث می شود آدم به خودش بیاید، به خودش برسد، موهایش را صاف کند، خوش بخت شود کلن! پس ناراحت نشوید عزیزان خیانت دیده! همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود! اساسن خیانت به نفع شماست! اصلن مردها خیانت می کنند به خاطر خودتان! بهتان خیانت شد، همان لحظه به آینده ی روشنی که پیش رویتان است فکر کنید ؛ نه اصلن اسبابش را خودتان فراهم کنید.

پ.ن.: متهمم نکنید که نخیر! همه ی فیلمهای هالیوودی هم اینطورها نیستند که فیلم ال و بل و ... اینطوری تمام نمی شوند. قبول دارم! تصادفن چند وقت است که چند تا فیلم خیانتی به پستم خورده و مو به مو شاهد همین کلیشه بوده ام. پس تعمیمی در کار نیست.

۲ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

هذیان

وقتی در دوستی و عاشقی و شنیدن و خواندن و رفتن این همه بی پروایی می کردم باید فکرش را می کردم. فکر این که این همه بالا بردن سطح استانداردها، تنهایی بی کرانه ی این روزها و این شبها را با خود دارد...

۱ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

سوال در برابر سوال

اما سوال در برابر سوال فوت است. خود فن چیز دیگری است که خیلی ها از آن خبر دارند، اما لزوما قادر به استفاده از آن نیستند. این فن خیلی ساده است: "هرگز نباید اقرار کرد" حتی اگر سر آدم زیر گیوتین برود، حتی اگر در حال تلو تلو خوردن و در حالی که بوی عرق دهان تا دو تا چهار راه آنورتر می رود، آدم را بگیرند، حتی اگر پلیس بادکنکی داشته باشد که وقتی آدم توی آن فوت می کند قرمز شود، حتی اگر آدم را کون برهنه همراه با زن نامحرم غافلگیر کنند. باید گذاشت چهار تا شاهد عادل مرد پیدا کنند که مو را هم از میان مرد و زن نامحرم رد کرده باشند. دیوار حاشا حتی می تواند بلند تر از دیوار چین باشد، اگر آدم نترسد.
ذره/ سهیلا بسکی
با تشکر ویژه از میگرن عزیز!

۲۸ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

پرچم نیلوفر

زبان تو باید
پرچم نیلوفر باشد
و لب هایت زرورق سپیده دم
که هر چرندی می گویی یا شعر ناب است
یا زمزمه ی آبشار

آنوقت برای همین چار خط مدح بی قافیه
که مثل باد از کنار گوشت خواهد گذشت
من یک خروار کلام ریزو درشت را
غربال کرده ام.

کبریت خیس/ عباس صفاری
پ.ن.بعد باز بگویید تو چرا عاشق این آدمی!

۲۷ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

انتخابهای ساده

ساده ترین راه شاید این باشد که چیزهایی را ناگفته بگذارم. فضاهای ذهنی ام را خصوصی نگه دارم و لبخند بزنم و بگذارم این خشونت، ذهنم را فرسوده کند و پیش تو همان دخترک شاد باقی بمانم که می شود باش از همه چیز گفت و شنید. ساده ترین راه شاید این باشد که پس از این همه فراز و نشیب و این همه دردی که تنها کشیده ام، نرم حالا در چارچوبی - گیرم آنقدرها وسیع که مجال دویدنم باشد- آرام بگیرم و به هیاتی درآیم که می دانی نقشش را خوب بلدم. ساده ترین راه شاید این باشد که باور کنم منِ تنها، فصلش گذشته! به کلیشه ی ما شدن بپیوندم، گذشته ام را بگذارم توی جعبه و بعدها برای جوانی دخترم بازش کنم! ساده ترین راهش شاید این باشد که روی آینده ی تو و خودم حساب کنم، روی کمک پدرهامان، روی پژوهانه ی احمدی نژادی و مدرک همین چند وقت دیگر و تو را گزینه ببینم و انتخابت کنم برای همیشه!
می بینی!اینها همه ساده ترین راه ها هستند. همین ها که دیگرانی که من نیستم و تو نیستی به اتکایش قول جاودانگی به هم می دهند و بعد تر اسمی یدک می کشند و تحمل کردن و - به قول تو -عشق بازی با احترامات فائقه می شود ذات کردیت اجتماعی اشان. من آدم انتخاب های ساده نیستم. تو منِ انتخابهای ساده را تمام این سالها دوست نداشتی. دوست نداری. از اول هم قرارمان این بود که تکرار نشویم، تکراری نشویم. تحمل کن این درد را. از پس این سوختن ها من و تو بهتری سر بر می آورد. باورم کن...

۲۶ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

بی سلیقه گی به معیار عرف!

نه آدم صبحهای زودم، نه روزهای ابری و بارانی!
صبح ها تا ظهر حرف زدنم نمی آید. ارتباط برقرار کردنم نمی آید. تنهایی را ترجیح می دهم با موزیک تند و رمان از شب مانده و با ربدشامبر حمام ول گشتن. از پس دو سه ساعت که یخم آب شد تازه آدم ارتباط پذیری می شوم. از حدود ساعتهای 1 یا 2 شاید.
روزهای ابری یخ صبح با من می ماند تا آفتابی شدن هوا، هر کی که باشد! باران هیچ لذتی به من نمی دهد! رومانتیکم نمی کند! دویدنم نمی اندازد. شعر گفتنم نمی گیرد. حرف زدنم نمی آید. روزهای بارانی غم عالم آوار می شود روی دلم. دلم می خواهد تنها بمانم فقط.
همین طورها از کار و بار آدمهایی که از صبح زود بیدار شدن لذت می برند و باران شاعرشان می کند، هیچ سر در نمی آورم. جالب اینجاست که بخت همیشه یار است. مهمترین کارهای زندگیم همیشه صبح اول وقت روزهای بارانی بوده. مثل همین دفاع هفته ی پیش...

۲۴ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

طرح 3

از بهار تقویم می ماند
از من
استخوان هایی که تو را دوست داشتند.

من گرگ خیال بافی هستم/ الیاس علوی

امیر کنکوری

همین دیروز بود که ونگ می زد اعصاب واسمون نمی ذاشت! ریسه می رفت از خنده از کار و زندگی مینداختمون! همین دیروز بود هزار جور عشوه گری و قرتی بازی در می اورد که مدرسه نره! کنکوری شده برام حالا! قد کشیده طعنه به چنار!
همه حسرتم اینه که از هفت سال زندگیش فقط تک فریم های گاه و بی گاه تو ذهنم مونده!

صدا

آن که بر در می کوبد
صدای من است
خسته و خراشیده
از کوه ها و بیابان های دور گذشته است
صدایم را بشنو
روزهای بسیار است
دراز کشیده ام در این اتاق
و موریانه ها را تماشا می کنم
که بر اندام جوانم قدم می زنند
موشی در سرم خانه کرده
و مغزم را می خورد.
شبهای بسیار است
دراز کشیده ام در این اتاق
انگشتانم پوسیده
کلمات بر لبانم خشکیده
تنها
صدایم از دریچه گریخته است
آن که بر در می کوبد
من گرگ خیالبافی هستم/الیاس علوی

۲۲ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

ممنوع من

آن شب که اشکهام چکیدند روی دستهات و گفتم که دیگر نمی توانم...همان شب که گفتی ذهنت تغزلی شده از پس یک سال فقط شعر خواندن... همان شب که هشت ماه از آن یک سال گذشته بود...همان سپیده ای که از پس یک شب تمام ناشدنی یک واژه ، حتی یک واژه واژه نشد... همان شب تا همین امشب هیچ شعری شعر نشد... تا همین امشب...
بخند ممنوع من
که با هر بوسه، هزار تازیانه می نویسند
فرشتگان شانه ها
که هیچ دستی آن ها را لمس نکرده است
فرشتگان حسود
همه چیز را خواهند نوشت...*
من گرگ خیال بافی هستم/الیاس علوی

۲۰ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

این لوح سپید

امشب را همان بهتر که به سکوت برگزار کنم! قرار بود بیایی همان دو ساعت پیش آمده بودی...

۱۵ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

آقایان عزیز!

"خوب منم مَردم" هیچ وقت توجیه خوبی واسه هیچ کاری نیست!
کلیشه نسازید از خودتون! پای کارتون وایسید!

۱۳ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

در باب استدلال!

You can not reason a person out of some thing he has not been reasoned into.

Jonathan Swift

یه سوال

از خواننده های این جا کسی می دونه متن کامل سخنرانی ها و مصاحبه های رئیس جمهور! رو می شه از کجا گرفت؟ کسی آدرس بلاگش رو داره؟
سایت ریاست جمهوری بالا نمی آد در ضمن! ایراد داره!

۱۱ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

جنایت ما عين خيانت ماست و بلعكس!

نق مي زنم كه حالم هيچ خوب نيست. كه كار دانشگاه و تزم گير كرده و طبق معمول همه چيز را به همه چيز مي بافم و تراژدي اي نگفت مي سازم از زندگي اين روزهام. مي گويد سورپرايز دارم برات. تن مي زنم! مثل هميشه! مي آيد و سر از خانه هنرمندان در مي آورم! سالن شماره ي دو! آگاممنون غني زاده! 75 دقيقه شگفتي خلص! مي خندم هم از ته دل! دلم هم مي خواهد دقيقه ها براي جواد نمكي دست بزنم و هورا بكشم!
بيرون كه مي آييم خوب خوبم. انگار كه من نبوده. يك ريز حرف مي زنم. نگاهش آرام مي شود...
پ.ن. لازم نيست بگم كه حتمن بريد ببينيد نمايش رو ديگه؟هست؟