۸ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

قرمز- سبز

سر چهارراه بهشون می گم:"وایسین قرمزه!"
سرشون داغ از بحث نیم ساعت پیش می گن:" به سبزی خودمون رد می شیم!"

و من یاد بی کله گی های خودم می افتم که به قول تو" به نیت تصادف قربه الی الله" همه ی قرمزها را سبز می دیدم و رد می شدم.
از کی این قدر محتاط شدم؟...

۷ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

تشخیص

داداشها بیماریم را تشخیص دادند:
"نمی گرخی!"

تو هم پیشتر می گفتی...

۵ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

آیا؟

جایی را می شناسید بشود دو روزی رفت گم شد؟

۳ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

آدمی که منم

من آدم خط و نشان نیستم! آدم موضع گیری! آدم شرط و شروط! آدم حذف کردن نیستم!
آدم حذف شدن اما؟ چرا آدم این یکی هستم!

۲ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

در نفی تن

مربی پرورشی امان یک روز صبح سر صف، پشت بلندگو خط و نشان می کشید که مقنعه ی کوتاه اگر بپوشیم ال می کند و بل! که فلسفه ی مقنعه این است که پستی و بلندی بدنمان را بپوشاند از چشم نامحرم، که کوتاه باشد این نامحرمان گرگ چه می کنند و چه می شود... روپوش های گشادمان هم فلسفه اش همین بود، کفش ها و جورابهای تیره هم...
عاشقیِ درست هم می گفتند و توی کله امان کردند که فارغ از تن است و خواهش ارو.تیک. که مردی که بخواهدت خانه اش نمی بردت، که تا جاری شدن خطبه ی عقد خیال تنت را ندارد. که مردی که "مرد" باشد برای "خودت" می خواهدت نه "تنت"...
آقای دکتر نمی دانم کی، چند شب پیش در رسانه ی ملی فرمایشاتی داشتند در باب اینکه زن درست، لباس کار می پوشد و آرایش نمی کند که مردان بیگانه به بدن و چهره اش نگاه نکنند. که اگر زنی بیرون، نگاهی را به سمت خود بکشاند حتمن زن بدی است، که لابد قصد بر اندازی بنیان خانواده را کرده. که زن درست خوب مسلمان جوری می آید و می رود که کسی نگاهش نکند. بماند که همین آقا بر این باور بود که همین زن خوب ِکاریِ نجیب در حریم منزل باید یک پو.رن استار تمام عیار باشد...
همه ی اینها را که مرور می کنم می بینم این حضرات هر کاری کردند تا تنمان را نفی کنند؛ که ارو.تیسم را از زندگیمان حذف کنند و منحصرمان کنند به نهادی که مجاز می دانند. تعریفمان کردند، دو پاره امان کردند، انگ زدند، اخراجمان کردند، بد کاره و هرزه و فتنه گر نامیدندمان، به جرم اینکه ما نسل سرکوب شده ی جنگ دیده ی نفی شده، مردِمان را خودمان تعریف کردیم، نهادهامان را خودمان ساختیم،بوسه هامان را مخفی نکردیم، لذت تنمان را دوست داشتیم و به رغم همه جور طعن و تحقیر و انگ و بدنامی، تنمان را به مهریه ی حلال آقایان نفروختیم و عشقمان را وجه المصالحه ی داد و ستد نکردیم. رنجش را هم کشیدیم، دردش را هم به تن خریدیم.و اینطور هاست که حالا جواب سوالم را پیدا می کنم. باید هم از این نسل جسور بترسند و برایش برنامه های آنچنانی بسازند که ارشاد شود. باید هم از از هم پاشیده شدن نهادی که سی سال برایش هزینه کرده اند بترسند. از بر باد رفتن ایمان نرینه هاشان با پستی بلندی تنمان، بی اعتقادی مان به کلمات عربی که حلال و حراممان می کند... باید هم بترسند... خوابتان آشفته شده؟...آشفته تر هم می شود...

۱ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

داستان من و تزم!

کله شقی هم حدی داره!
نداره!
برای من نداره. فوق، آخرش اخراجم می کنند. دل که نبسته ام. به جهنم.
فرم قبلی را پاره کردم، ریختم دور.
رفتم گفتم نمی تونم! قد من نیست.
گفت بنویس!
امروز رفتم دادم بهش.
گفتم : استاد! رد می شه یعنی؟
گفت: نه! من هستم!
اضطراب و خشم و خستگی و کابوس شده خلاصه ی شقایقی که منم...

۲۹ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

شبانه

نرم نرم که گرما زیر پوستت بدود و کسی نباشد که سنگینی سرت را بر شانه اش یله کنی، آن وقت است که تلخی، زهر می شود به کامت! هر چقدر هم که تنهاییت سرشار باشد و بس باشی برای خودت، مستی حریف می خواهد...

۲۶ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

خیالتان تخت!

حس مالکیت برای من مدتهاست که مرده! برای همین است که نه رقیب عشقی می شوم، نه رقیب عشقی می بینم!

۲۳ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

اين همه تلخي

هفت سال تمام به خودم باليدم كه گليم زندگي ام را اينجا توي همين شهر بي در و پيكر به تنهايي از آب كشيده ام و هيچ احتياجم به كسي نبوده نه حتي پدر و مادري كه گوش به زنگ آماده ي هزار جور كمك بودند. هفت سال تنها از پس هر موضوع بيروني از كار و پول گرفته تا درس و مشق و رابطه اي عاشقانه به خيال خودم از پس همه چيز برآمدم. هفت سال تمام من بودم و غروري كه اين همه استقلال برام همراه داشت...
همين هفت سال براي من رواني گذاشته خسته و ذهني آشفته؛ دلي تنگ وخلقي تلخ وآستانه ي تحريكي بسيار پايين. آنقدر كه كله شقي عزيزترين موجود زندگيم را هم بر نتابم. هفت سال دويدم براي رسيدن به اينجا و هيچ حواسم نبود چه تاواني مي دهم. كاش هيچ كدام اينها نبود و فقط اشكهاي ديشبش را نمي ديدم...

۲۲ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

مبارکتان !

من آدم محیط های آکادمیک نیستم اصلن! توی گیر و دار جزوه نوشتن و تالیف و ترجمه برای "سمت" و سازمانهای مشابه هم هیچ وقت نبوده ام. همین طورهاست که بخش نامه های وزارت معلوم و توابعش هم هیچ وقت به فلان نداشته ام نبوده. بلند پروازی پریدن به پله آخر نردبامِ کج سلسله مراتب دانشگاههای این دیار هم هیچ وقت دغدغه ام نبوده. درس خوانده ام اما! سفت و سخت و جدی! خوانده ام اما همیشه به عشق چیزی که خوانده ام!تمام هم که بشود این دوره ی پژوهش،بر نمی گردم. رویای من جای دیگریست. کنج کتاب فروشی ای کوچک که بوی چوب بدهد و توتون کاپتان بلک و تلخی قهوه! پز استادی دانشگاه و بورسیه ی وزارت فخیمه ی معلومه هم بماند برای همانها که احکام نبش قبر و نماز وحشت بلدند.

۲۰ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

آینه های قدی من!

وقتی آینه قدی ات دو تا پسر تین ایجر باشند و تو هم آدمی که فَشِن را با قاف می نویسد، باید انتظارش را داشته باشی که دم بیرون رفتن روسری ات را که بالایش جان می دهی باغچه خطاب کنند و کفشهات را به کفشهای زن میکی موس مانند کنند و رسمن اعتماد به نفست را به فاک فنا واصل نمایند.

۱۹ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

je suis malade

je suis malade

by Dalida &serge lama
سختی یاد گرفتن فرانسه با فهمیدن این آهنگ اون هم با این صداها جبران شد.برای همیشه! پیشنهاد می کنم اجرای لارا فابین از این آهنگ رو هم حتمن ببینید!

۱۸ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

در ذهن

در ذهن من
زنی معصوم است
زنی بی پیرایه اما سبک بال
که بوی سیب و علف می دهد
روپوش و جامه ای بهشتی به تن دارد
مویش به رنگ خرمایی ست و صاف
و مهربان است و پاک
بی هیچ خودنمایی
و بی هیچ خیالی در سر
و اماباز در ذهن من
دختری
و یا زنی ماه زده و سرکش است
که لباسی از اپال و پر و دستمال پاره و
ابریشم تافته دارد
اما مهربان نیست
دنیس لورتوف

نا به گاه

این کلاف سر در گم که از من می بینی گناه من نیست، گناه هیچ کس نیست. گناه هیچ کس نیست که هیچ کدام از مردهای زندگیم وقت باید نبودند و نابگاه تمام قسمت من بوده از عشق که نه، رابطه های ساده ی انسانی هم!

سهم؟ حق؟

خوب که نگاه می کنم هر گوشه ای از وجودم شده سهم یکی. حق مسلم دیگری. سهم من هم از عشق و آرامش بماند کنار همه ی آن آرزوهام که برای دیگران محقق شد...

۱۶ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

استاد جان!

ما بهش می گیم پراکسمیکس. دانشی ست در باب مبزان فاصله ی فیزیکی آدمها وقت صحبت کردن که مساله ای ست زبان- جامعه شناسانه. در هر فرهنگی این میزان فاصله بسته به عوامل متعددی تعیین می شود و خوب کلن که بقیه اش مهم نیست. با علم به اینکه آدم نباید به استادش که خیلی ازش بزرگتره و کلی جایگاه اجتماعی بالاتری داره و غیره و ایناخیلی نزدیک بشه، کم مونده بود بپرم بغل استاد جونم از بس امروز شعور خرج داد و باهام به خاطر عزیز از دست رفته ام همدردی کرد و به جای من از درد این پنج ماه و نتیجه اش که گم و گور شدن من بود حرف زد. الان پشیمونم که نبوسیدمش!

۱۲ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

ساید افکت و باقی قضایا

کاش این پزشکان محترم گاهی به خودشون زحمت می دادن چهار تا کلمه در باب ساید افکت داروی تجویزی ضمیمه می فرمودن که آدم بفهمه داره چه بلایی سرش می اد!

۱۰ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

شما را به خدا

یکی به گوش من چیزی از خود زندگی بگوید... دورم کند از سیاست و ادبیات و کتاب و فیلم و موسیقی و درس و دانشگاه...