۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

بم مي گي؟

اين همه ناتمامي، به نظرت كي تمام مي شه؟

۷ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

...

سالگشته گی است این...

۵ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

epidemic

Don't say everything's okay
Don't tell me that it's just a phase
It doesn't help me
All the stars are standing still
The anger and the sleeping pills
Are all that's left now...
*Blackfield

۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

خدایی که تو بودی

ایمان که نداشتی، اما می توانستی خدایی چیزی برای خودت جایی علم کنی که این طور در این دهه ی دیگر آخر، به دلم نیفتد که خدایی که بودی دیگر مردنی است یا من مرگش را می خواهم که شاید آرامشی بنشیند بر تن این درد که درمانش ایمان به تو بود. تویی که ایمان نداشتی...

پ.ن.مخاطب این پست از وجود این وبلاگ حتی اطلاع ندارد. (محض رفع سوء برداشت)

۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

دسکتاپ

دکمه پاور رو زدم؛ پس ورد رو وارد کردم؛ تا ویندوز بالا بیاد لباسهام رو زدم به چوب لباسی . گذاشتم تو کمد - چه کارها!!!- و تمام مدت پشتم به لپ تاپ بود. یه مرتبه برگشتم دیدم داری نگام می کنی با یه خنده ی مست! جا خوردم! اما بعد نیشم باز شد تا بناگوش، شاید هم یه کم اون ورتر. هیچ یادم نبود وقتی داشتم با اخم و تخم -به فتح ت-* می رفتم سر کلاس، دسکتاپ رو عوض کردم. آی خستگیم در رفت، آی!

* من یه خواننده دارم که علاقه ی ویژه ای به بد خوندن داره؛ شما این توضیح رو به خودتون نگیرید!

دست بردار از سرِ ما....

هیچ فرق نمی کنه کجا باشم و کدوم نسخه با تصحیح کی دستم باشه! 9 ماهه همش همون یه غزل می یاد! دیگه داره جدی جدی ترس برم می داره...

damage

remember!
damaged people are dangerous.
they know they can survive!

۲ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

صورتی

نمی دونم این جریان نرم صورتی از کجا راه افتاد تو زندگیم؟ از شب عید وقت انتخاب قالب وبلاگ ؟ نه! قبل از عید بود وقت خریدن ربدشامر حموم؟ نه قبل تر! زمستون که میلاد نور اون کتونی آبیه رو گذاشتم زمین، صورتیش رو برداشتم! نه باز قبل تر! پاییز تو گیشا وقتی داشتم لباس می خریدم. نه ! تابستون با داداشها تو ونک ، تی تی، شال که می خریدم... باز هم پیش تر...
یه روزهایی بود که همه می دونستن رنگ من آبیه! مامان گاه بی گاه آبی صدام میزد. و همه چیز همونقدر آروم پیش می رفت... امشب سر راهم به چند تا عینک فروشی سر زدم. یه مرتبه متوجه شدم فروشنده ها همه بهم فریم صورتی، یاسی، و بنفش پیشنهاد می کنن. از آخری پرسیدم چرا همش این رنگی؟ گفت خانوم به نظر می یاد این رنگ روخیلی دوس دارید. خودمو تو آینه نگاه کردم... از میکاپ گرفته تا مانتو تا کتونی و کیف همش صورتی...
داشتم شام می خوردم یه نگاهی انداختم به این سایتهای روان شناسی رنگ. نتیجه این که من "یه جور فشار روحي دارم که ناشي از محدوديت يا قيد و بندهاي ناخوشايند است" .این همین موضوعی بود که امشب داشتم توی راه بهش فکر می کردم. به اینکه چقدر درگیر چیزهایی شدم که عملا ربطی به من ندارند...
گاهی این تستها خیلی بی ربط هم نمی گن.... بر که می گردم می بینم این جریان نرم... آره ... از همون روزها شروع شد...

۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

والا!

به خدا اون "احساس مرگزایی" که شاملو ازش می گه هیچ حاصل از تنهایی نیست. حاصل از گو گیجه ی * انتخاب موضوع و نوشتن پروپوزاله! باور کنید!

* اون دوستمون که دکترِزبان وادبیات اند تصحیحمون کردن، گفتن "گه گیجه" نیست، "گاو گیجه" و از آنجا "گو گیجه" است درستش. گفتم شما هم بدونید.

۳۰ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

دانیال

تو بیست و یک سالگی یه تابستون معلم زبان پسر بچه های راهنمایی بودم. یه کلاس 15 نفره که سه چهار تاشون همون سال شاگرد بابام هم بودن. کلاس منو جدی نمی گرفتن. کلاس بابا رو هم. بابا، من نبود. کلاس من هم کلاس بابا نبود. واسه بابا همیشه کلاس هنرش از کلاس ریاضی مهمتر بود. هیچ وقت اجازه نداد وقت کلاسشو واسه درس مهمتری بگیرن یا بچه ای رو به بهانه ای از کلاسش بخوان. اینها تلافی جدیت بابا رو سر کلاس من در می اوردن. گَنگی بودن واسه خودشون!
این میون من یه فرشته ی نجات داشتم که اسمش دانیال بود.اگه دانیال نبود با اون نگاههای سنگین وقت و بی وقتش و مبصر بازی هاش -خودش یه روز صداشو انداخت تو سرش و گفت از امروز من مبصر کلاسم! با من طرفید- و کتک کاری های بیرون کلاسش من تو اون آشوب هیچ غلطی نمی تونستم بکنم.اون روزا من یه دوست پسری داشتم که یکی دو بار بعداز کلاس اومد موسسه دنبال من.دانیال دیدش. کلاس بعدی گذاشت بچه ها هر آتیشی خواستن سوزوندن و دو روز بعد سر راه اون آقای دوست پسر رو گرفت که این دور و بر نپلکه و از اون روز تا دم در خونه، من رو اسکورت می کرد؛ جوری که نفهمم...

امروز یه پسری رو تو بانک دیدم. از سنگینی نگاهش متوجهش شدم. خودش بود، خود خودش. نگاه گیج منو که دید لبخند زد و رفت... قلبم چند لحظه دیگه نمی زد...هم سن اون روزهای من شده...

...

گذشتم... تازه می فهمم... تازه می فهمم...

در تایید
سرمه بانو

۲۹ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

ديدي گفتم...

ديدي؟
باز بگو هورمونها!
نه درد خوب شد، نه اشكهام بند اومد، نه ضعف و عصبيت بر طرف شد!
فقط باز يه روز تو تقويم تيك خورد...
شروع شد...
هموني كه ازش مي ترسيدم...
ديدي؟

۲۸ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

خونه ي تو! هزار بار!

خونه ي تو كه مي يام پرهيز مي شكنم و نمي دوني!
پرهيز سيگار!
پرهيز شكلات!
پرهيز خستگي!
پرهيز بغض!
خونه ي تو كه ميام!
خونه ي تو! خونه ي تو! خونه ي تو!

خونه ي تو ته ته دنياست!
خونه ي تو من خود خودمم!

باز...

از توي جعبه كه بيرون اوردنش ،سهم ما بن كتاب بود و كاغذ! كتاب خريدم، كتابهايي كه بعد توقيف شدند! كاغذ ها صرف نوشتن مقاله هايي شد كه در محاقند! حالا كه باز در جعبه ي پاندورا قراره باز بشه،كارت اعتباري و پول وعده داده! با همه ي پولش باز كاغذ مي خرم... يك عالمه كاغذ... فقط كاغذ...

۲۷ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

in an hour darkly

an early VOLUNTARY DEATH is absolutely ALWAYS justified

۲۶ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

تا بگویم...

همین حالا هم تصویرها رنگ عوض کرده اند، شبیه زرد مات عکس های قدیمی شده اند . انگار نه انگار که همین یک هفته پیش، نه تو بگیر دو هفته پیش بوده! یا همین چهار شب پیش بوده که لحظه لحظه اش تمام لحظه های بی بدیل این عمر را جلوی چشمهات آورده و گریزی هم به روزها و شبهایی زده که به کمین جانت نشسته اند. نه! این طور نمی شود...
شبهایی بود و نارنجی کوچه و صدایی که قرار با پنجره داشت. پنج های صبحی بود و آشپزخانه و خنده های بی پروا و خیال های بی پروا تر. شبی بود با پیرهنی خیس از اشک اعتراض آدمی که آغوش من پناه غرورش بود . شبی بود تا خود خود صبح با صدای خش خش بی قرار پاهای آدمی که جز انکار خودش راهی برای فرار از جنونش نبود. ظهری بود و پروازی نابهنگام و وداعی نابهنگام تر. شبی بود که پیوندش به صبح عزیمتم، بهت بود و خشم . عصری بود و صدای بوق ممتد و هراس و دل آشوبه ی محض. شبی بود و آرام بخش و آرامشی که نمی بخشید و وهم؛ و صدایی که می گفت شاید این شب بخیر آخر... .
شبی بود، همین دو شب پیشتر، که مکتوب نمی شود... این یکی شب را، می سپارم به دست حافظه ام که شکل عکس های قدیمی اش کند... هر جور دلش می خواهد....

۲۱ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

۱۸ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

شبانه ي سوم

من ِامشب را كه گم ِگم بود، فقط تو پيدا كردي...
جواب آن پيام، در هواي آن موسيقي كه من هم به جان با تو مي خواستم اين بود...

۱۶ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

the 6 foot goddess

...
she has saved me
from everything
that is not here

charles bukowski

۱۵ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

صورتهای مرگ

نمی خواستم همچه کاری بکنم. می خوام زندگی کنم.می خوام زنده باشم. می خوام باشم. دوست دارم دریا رو ببینم. دوست دارم ببینم باد چطور رو دریا می وزه. دوست دارم برم زیر بارون، برم توی باد،برم تو تاریکی، نمی خواستم همچه کاری بکنم. همه چی سیاه بود. فقط سیاه و خیس. اونم سیاه بود. سیاه و خیس و براق... و آب بود و باد که می وزید... باد می وزید و اون چه خوب و خواستنی بود. یه آرامش بزرگ...ولی من نمی خواستم. نمی خواستم...
*یون فوسه/ترجمه ی محمد حامد
پی نوشت 1:خیلی احساس غبن می کنم از اینکه اینو این قدر دیر خوندم.
پی نوشت 2: پی نوشت 1 مخاطب خاص دارد.

۱۴ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

مارکسیست بودن یا نبودن!

دیشب بعد از دو ساعت بحث در مورد زبان و جنسیت و سیاست، بابام نا امیدانه برگشته نگام می کنه و می گه:" بابا، مثل فمنیستها حرف می زنی". فکم رو جمع و جور می کنم و می گم ایرادش چیه؟ می گه:"علمی نیست...". می ذارم حرفاش رو بزنه.از جامعه ی آرمانیش بگه،از برابری، از... . بحث نکردم.می دونه قبول ندارم حرفاشو!
وقتی می خوابیدم به کتابهای تو قفسه کتابهام فکر می کردم که تاق و جفت در مورد فمنیسم مارکسیستی اند...

۱۲ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

آهای ملت!

یکی یه حرفی بزنه!
لطفا!