۱۰ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

فقط نیم ساعت

باید وقتی از سر درد یا استیصال یا تنهایی یا حتی آرزوی مرگ به آغوشش پناه می بری، بپذیرتت. جوری که بشود سر روی سینه اش گذاشت و از سکوت فرار کرد و به بی صدایی محض رفت. به زور که نمی شود. یعنی همانطور تن یله که می کنی و می خواهی اش باید بیاید، خودش باید بیاید که در بر بگیردت، چشمهات را ببوسد و همراه خودش ببرد به راههای دور. به اجبار که نمی شود. روز و شب که ندارد...
وقتی به زور آرام بخش و قرص و الکل دستش را بکشی و بپیچانی و هم آغوش شوی، تا رهایت کند با دردی که می کٌشد، شکنجه ات می کند و انتقام می گیرد...
بعد مدتها امروز نیم ساعت مرا خواند و خواست و بدون درد رهایم کرد...
نیم ساعت بی دغدغه خوابیدم...

۹ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

ترانه های زندان بان

- کجا می روی زندان بان زیبا
با این کلید آغشته به خون؟
- می روم آن را که دوست می دارم آزاد کنم
اگر هنوز فرصتی به جای مانده باشد.
آن را که به بند کشیده ام
از سر مهر، ستمگرانه
در نهانی ترین هوسم
در شنیع ترین شکنجه ام
در دروغ های آینده
در بلاهت پیمانها.
می خواهم رهاییش بخشم
می خواهم آزاد باشد
و حتا از یادم ببرد
و حتا برود
و حتا باز گردد و
دیگر بار دوستم بدارد
یا دیگری را دوست بدارد
اگر دیگری را خوش داشت.
و اگر تنها بمانم و
او رفته
با خود نگه خواهم داشت
همیشه
در گودی کف دستانم
تا پایان عمر
لطف پستان های الگو گرفته از عشقش را.

*ژاک پره ور/ ترجمه ی شاملو
پ.ن. روزی پست مفصلی خواهم نوشت از بلاهت پیمانها! روزی که اینقدر عصبی نباشم...

۷ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

همه چیز؟

همه چیز نسبیه
همه چیز موقتیه
همه چیز تکراریه
همه چیز آشوب زده اس!
می دونم!
اما باز توی همه چیز و همه کس دنبال دوام، تازگی و آرامش می گردم.
تنها ایمان باقی مونده ی من نسبیته! شاید واسه همینه که مدام می گردم .وای به روزی که این ایمان هم از دست بره...

۶ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

...

پنج صبح ِ تن ِ نارنجی ِ این کوچه ی پر درخته که من رو این طور خیالی می کنه ...
بی تابی این شبهام
این روزام
به خاطر رودیه که بعد تن نارنجی شبهای این کوچه است...

۴ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

کی؟

کی این همه قد کشیدی که هر چی پا بلندی می کنم به بوسه ی همیشه روی گونه ی راستت نمی رسم؟

دکتر می شناسین؟

چرا من از فکت اوردنهای آدمها از فلان فیلم و داستان یا بهمان نظریه پردازو کارگردان هیچ وقت ایمپرس نمی شم؟ بعد اینکه من در این مواقع چم می شه که شاخکهای حسی بدبینیم به کج بودن پالان گوینده محترم گواهی می دن؟ کجا می شه این درد رو درمون کرد احیاناً؟

۳ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

راه به تو رسیدن...

انگار فقط شب پل اهوازه که منو به من می رسونه!

۱ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

سه گلدان پژمرده

خط صدای مرا
از لا به لای زمزمه های بید زده
بگیر و بیا
به پنجره ای خواهی رسید
که واژه ی شکسته ای است
از زبانی فراموش شده
دری خواهی دید
که بغضی است
ترکیده بر دیوار
کوبه ی در نیز
سنگ پرتاب ناشده ای ست
در مشت بسته ای
محکم سه بار بکوبش!
پاسخی اگر نشنیدی
بر سکوی آجری
کنار آن سه گلدان پژمرده
کمی بنشین
همان خاطره ای که مرا برده است
باز خواهدم آورد.
*عباس صفاری/دوربین قدیمی

سال نو

چه حاصل از این نو شدن، وقتی همه ی تنم بوی نا گرفته!

۲۸ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

!محض اطلاع


توی فیلم میلک، هاروی در توصیف دوست پسر جدیدش به دوست پسر سابقش می گه"وقتی بر می گردم خونه پیش جک لازم نیست از سیاست بگم، هوشمندانه حرف بزنم و…

نمی دونم دقیقا چرا همیشه این سوء تفاهم در مورد من وجود داره که با من نمی شه حرف روزمره زد، نمی شه بددهنی کرد، پیش من باید یه چیزهایی رو رعایت کرد. که پیش من باید حرفهای مهم زد. حتی تو جمعهای دخترونه و زنونه که به قول دوراس حرفها از زندگیه و بس- حیات مجسم- انگار من که باشم جنس حرفها عوض می شه. حرفی که می زنم البته شکوه نیست از اینکه نزدیکام چرا اغلب با حرفهای تلخ و جدیشون سراغ من میان؛ حرفم اینه که این وجه شادِ سرزنده ی دلقک من که تقریبا حالا از یاد نزدیک ترین آدم زندگیم هم رفته- به استناد جنس حرفای اخیرش- هنوز زنده است و فعال. گیرم یکی دو سال گذشته چندان مجال ظهور نداشته.
نقیض این حرفِ هاروی لابد حرف خیلی هاست برای بریدن از من. این تصور ساخته شده از من، صرفا به خاطر اینکه برای فرار از شنیدن حرفهای چیپ دلال ِ محبت مآبانه هزار جور ترفند دارم، ساده گرفتن منی است که گاه خیلی خوب می تونه از سطح زندگی لذت ببره بدون اینکه به ورطه ی مبتذل شدن بیفته. خوب من هم گاهی خسته می شم، گاهی به نبض زندگی احتیاج دارم.

۲۵ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

...

...

امشب خیابان های بی حادثه ی این شهر

به دستهای تو ختم می شود

برای زندان حواس پنج گانه ام

کلیدی پیدا کن!

عباس صفاری/ دوربین قدیمی*

۲۳ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

moments

همین لحظه ها، دقیقا توی همین لحظه هاست که چیزکی گم می شه. همون چیزی که بعد تر سراغش رو می گیری و من یادم نمی آد پشت در کدوم لحظه جاش گذاشتم. فقط از پس گفتنته که می فهمم یه لحظه ای باز چیزی رو ازم گرفته. چیزی که داشته ام لابد که حالا طلبش می کنی...

نگاه

بعضی آدمها رومی شه فقط به خاطر نوع نگاه کردنشون یه عمر پرستید، یه عمر عاشقشون موند...

۲۲ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

برگشته ام

چشم که باز کنم و نگاهم بیفتد به رنگ ِام. دی. اف قفسه کتابهام، لاجرم خودم را دستگیر هم کرده ام در پوزیشن همیشگی خوابیدنهای عمیقم ! بعد هم جستجوی گوشیم که همیشه زیر بالشهای متعدد گم می شود و باز مهمتر از همه این رفیق سیاه که پایین تختم جایی ولو ست ! باید چند شب دور می شدم تا می فهمیدم این اتاق-مامن- زندان- شکنجه گاهِ آشوب زده همه چیز من است! من آدم زندگی منفردم. بیدار شدن در جای دیگر، حتی خانه پدری کج خلقم می کند و وحشیانه گی به خونم می ریزد. باید اهلی کسی یا جایی باشم که بمانم. که شب بمانم. که صبح پیش از بیدار شدن صاحب خانه در نروم.
دیشب بر گشته ام و امروز تنها بیدار شده ام، با یک لبخند پهن در لباس خواب خاکستری با موسیقی متن فیلم وانس! و بعد صابون کلئوپاتراوبالکن و اینترنت و صبحانه و یک پنج شنبه ی گل و گشاد بدون تدریس!
خوبم! خیلی خوب!

۱۹ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

از شب صعب

از من شب صعب
از من پس شب صعب
تا شبهای دیگر هم
مرگ همین کنار دلم کمین کرده
مرگ کمین کرده

۱۵ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

هیچ

.و من بخشی از این حماقتم...

۱۳ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

تبی که تکرار نشد

پسم می زد! پسش می زدم! به خود می خواندم! با خود می خواندمش! می راندمش! به بر می گرفتمش! داد می کشیدم! باش به بستر می رفتم! سر کشی می کردم! تن می زد! رهایش می کردم! دست از سرم بر نمی داشت! می خواندمش! می خواندمش ! و باز پس می رفتم و نگاه می کردم! ازاینکه دست در دست کسی باشد یا کسی ازش بگوید روانی می شدم! از آن خودم می خواستمش!
آه!
زمستانی بود که درگیر دوراس بودم!

۱۲ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

...از سر غافلگیری

یاد گرفته ام روی کسی حساب نکنم. این از سر بدبینی ام نیست.
یاد گرفته ام طلب نکنم.دلم نمی خواهد بار خاطر شوم. شاید هم به قول دوستی از نه شنیدن می ترسم. به هر حال هر چه هستم و نیستم ، سزاوار این یکی دو برخورد اخیراز طرف شماها نبوده ام. حسابی دلگیرم و غافلگیر! و این جا اولین و آخرین جایی است که گلایه می کنم. هنوز و همیشه که دوستتان دارم...